تبلیغات
. - قسمت هفتم | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمت هفتم | آرامــ

چهارشنبه 8 مرداد 1393 01:41 ق.ظ

نویسنده : فاطمه
ارسال شده در: آرامــ ،
゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کــیمیــا :) 


از خواب  بلند شدم کسی پیشم نبود

بلند داد زدم

_سمیر؟؟؟؟؟

سوسن خدمتکار سیما جون سراسیمه اومد تو اتاق

_خانوم جان چیشده؟؟؟چیزی میخواین؟؟؟

_اره ...سمیر کجاست ؟؟به من نگفت جایی قراره بره....بعدشم ما خونه مامان جون چی میخوایم؟؟؟

_خانوم...خانوم راستش شما....

_چیشده آرام؟؟؟

صدای بابا سهراب بود که با مامان سیما اومده بودن دمه اتاق

_بابا سهراب سمیر کجاست؟؟؟؟

با این حرفم مامان سیما و بابا سهراب همدیگرو نگاه کردن و سیما جون اومد طرفم ...بغلم کرد....اشک ریخت.....دیوونه شده؟؟؟

؟تو چشمای بابا سهرابم اشک جمع شده بود....خب برای چی؟؟؟؟خدایا اینا چشونه؟؟؟؟

مامان سیما ازم جدا شد نتونست تحمل کنه و از اتاق زد بیرون .بابا سهرابم بدونه هیچ حرفی اتاقو ترک کرد

دلیله این کاراشون چیه؟؟؟؟؟

بهتره بیخیال بشم الان سمیر واجب تره ...یعنی کجاست؟؟؟؟؟

_____

از حموم اومدم بیرون ......میخوام خودمو برای سمیر خوشگل کنم ....رفتم جلوی ایینه.....وای نـــه موهام خیلی بده کی اینجوری کوتاه کرده؟؟؟؟

اخرین ارایشگاهی که رفتم کجا بود؟؟؟؟باید برم اساسی حالش رو بگیرم ...

حوله رو در اوردم از تنم....اصن نمیدونم حوله کی هست تو حموم بود حتماماله سیما جونه دیگه.....باید براش یکی دیگه بگیرم زشته اینجوری

خواستم برم سمته کمد لباسم که در باز شد و سمیر اومد تو اتاق

(از زبون سهراب)

_آرا....

با دین چیزی که جلو چشام بود از تعجب نزدیک بود بی افتم رو زمین

خواستم درو ببندم که آرام سریع منو کشید تو اتاق

_سمیر...بهت واقعا نیاز دارم

_آرام اروم باش من سمیر نیستم آرا...

چی؟؟؟ چیشد؟چه اتفاقی داره می افته ....

لبای من رو لبای آرام ...اونم تو این وضعیت

آرام دستشو گذشات رو دکمه های لباسم و خواست بازشون کنه که هلش دادمو گفتم

_آرام بس کن ....میفهمی چته؟؟؟

دوییدم سمته دره اتاق

درو محکم بستم و اومدم بیرون..به دیواره بغلی تکیه دادم و به زجه های آرام گوش دادم

 فقط صدای زجه های آرام سکوته خونه رو میشکست خداروشکر سوسن رفته بود خریدای خونه رو بکنه 

 سیما هم رفته بود لباسای آرام رو از خونشون بیاره

_سمیر دیگه دلتو زدم؟؟؟؟سمیــر بگو کی دلتو برده که نمیذاری حتی ببوسمت...سمیر تو چرا عوض شدی؟؟؟

سمیــــر؟؟من زنتم؟؟همون که عاشقم بودی؟؟؟؟همون که

دیگه نمیتونستم بشینم و گوش کنم

به سمته پله ها رفتم... این وضع باید تموم بشه

به سمته در رفتم و رفتم توی حیاط تا چیزی به ذهنم بیاد...واقعا تو این وضعیت فکر کردن کاره مشکلی بود

ن دیگه موندنه آرام تو خونه صحیح نبود ...اون ...اون منو بوسید...صحنه بوسیدنش یه لحظه هم از سرم نمیرفت

یعنی چی؟؟؟

سهراب اروم باش آروم

با صدای دره خونه به خودم اومدم ..سیما اومده بود..راننده  اومد توی پارکینگو سیما از ماشین پیاده شد...از دور صداش کرد و اونم اومد پیشم

_سلام

_سلام خانومم....لباسای آرام رو اوردی؟؟؟

_اره.

سهراب...من واقعا دلم براش میسوزه....بخدا داره اب میشه ..سهراب باید یه کاری بکنیم...تو خونشون که بودم مامانش زنگ زد

 گفت ببریمش خونه اونا ولی من نمیتونم تو این وضیعت تنهاش بذارم ولی خب اونا میخوان ببرنش

 دخترشونه..... بعداز ظهر میان اینجا که ببرنش

_اره بهتره بره...

_چی؟؟تو هنوز هیچی نشده ازش خسته  شدی؟؟اون دختر گناه داره

پریدم وسط حرفش و گفتم

_نه نه من منظورم این نیست اون الان ...الان واقعا مریضه و ما کاری نمیتونیم انجام بدیم ....باید به یه روانشناس نشونش بدیم

اون داره ازدست میره

__________

واقعا ببخشید اگه بد شد چون واقعا من الان اصن اعصاب ندارم

و بازم ببخشید که کوتاه شد

و مثل همیشه بگم که منتظره انتقادا و نظراتتون هستم

قسمت بعدی با کاملیا :*

و یه چیزه دیگه اینه لدفن یه بار توی نظر سنجی شرکت کنید و الکی یه نفر رو چندبار نزنید

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 8 مرداد 1393 01:48 ق.ظ