تبلیغات
. - قسمـت شـشـم | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمـت شـشـم | آرامــ

دوشنبه 6 مرداد 1393 03:09 ق.ظ

نویسنده : کیـمیـآ : \
ارسال شده در: آرامــ ،


゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کیمیـآ : \ 


از زبـون سهـراب 
- ن آرامـ من سهـرابـم ... پـدرشـوهـرت ..
با ایـن حرفـم زد زیـر گریـه : ن .. تو سمیـری ... دیگـه منـو نمیخـوای آره ..؟
واسـه همینـه  داری بهـم دروغ میگـی ... 
گیـج شـده بودم نمیـدونستـم بایـد چیکـار کنـم !! بغلـش کردم و سریـع گفتـم : باشـه آرام .
. اروم باش ....آره .. آره ... من سمیـرم....انگـار این حرفـم براش مث یه مسکـن بود
خیلی سـریـع آرووم شـد یه چـنـد لحظـه ای همـونجـور تو بغلـم بـود 
که آروم سـرشـو آورد بالـآ و یه بـوسـه آروم و کوچولو رو لبـام زد 
کـارش خیلی یهـویی بود و انجـام هر کـاری رو از من گرفت ... آروم دستـم باز شـد 
چشـام قـد دوتآ هـنـدونـه شـده بود با تته پتـه : آرام ..تـو 
سـریـع حرفمو قطع کرد و با لبخـند گفـت : دیگـه هیچ وقت تنهـآم نمیزاری سمیـرم ن ؟
هیـچی نگفتـم و فقـط گنـگ نگـاش کردم 
***** 
کمـکش کردم تـآ سـوار اسـانسـور شـه ... از قبـل به سیمـآ خبـر داده بودم آرامـو میـارم 
اونجـآ ... دکتـرا گفتـه بـودن تـآ سرمـش تمـوم شـه باید اونجـا بمونه و حـدودا 
یـک دوسـاعـتی طـول کشیـد طرفـای سـآعـت 10 شب رسیـدیـم خونه .. با ایـن وضع و 
حـالش نمیتـونسـتم خونشون تنهـاش بزارم 
با صـدای آرام به خودم اومـدم : سمیـر .. چرا نمیـریـم خونه خودمـون ؟ واقعـا نمیـدونسـتم
 چرا اینجوری میکنـه 
- ی چـنـد روزی اونجـا میمـونیـم
لبخـنـد زد ... آسـانسـور ایستـاد و با هـم ب سمت واحـدمـون رفتیـم 
سیمـا درو بـاز کرد ... و آرام سـریع پریـد بغلـش : وای مـامـآن سیمـآ بعـد با ذوق ادامـه داد 
- قرار منو سمیـر یه چنـد روزی خونتـون بمونیـم ... راستی بابا سهـراب کـو ؟
حس سیمـا رو درک میکـردم اونـم چشاش گرد شـده بود برای اینکـه چیزی نگـه سریع گفتم 
آرام عزیزم برو اتاقـم منم الـان میـام !!
- باشه زودی بیـآ بعـد خمیـازه کشیـد و گفت : خیلی خستـم .. مامان سیمـا بوس خـدافظ 
و از پلـه هـا بالـا رفت 
-سیمـا 
- سهـراب این چی میگـه 
- سیمـا ... آرام خـودکشی کرده بود ... همراه با این حرفم سیمـا یه هی بلـنـد گفت 
- اروم ...آروم سیمـا ... اون فک میکنـه من سمیـرم 
- خـدایـا .. حـالـا بایـد چیکـار کنیـم ؟
- نمیـدونـم ... 
سیمـا ک گریش گرفتـه بود - سمیـر پسرم آخـه این چکـاری بود با مـا کردی 
نگفتی زنـت بدون تـو میمـیـره .. ! بعـد سریـع گفت : نگو تو میخوای امشب پیـش 
اون بخوابـی ؟؟
فقـط نگـاش کردم - ن ن سهـراب خجـالـت بکش هم از من هم از پسـرت 
بایـد ببریـمـش پیـش یه روانشنـاسی چیزی 
- سیمـا خـواهش میکنـم ... نمیخـوام همه فک کنن اون دیوونس اون تـآزه 23 سآلشـه 
بعـد به سمتـش رفتـم و بغلـش کردم ... - مجبوریـم ... مجبورم ... بخـاطر سمیر مجبورم 
*****
 آرام اروم خوابیـده بود ... باورش برای همـون سخـت بود ... خـدارو شکـر ک سـاحـل 
نبـود .. ببینـه داداش عزیزش زیر خروار هـا خـاک .. بهش خبر ندادیـم تـا 
مسـافرتی ک با دوستـاش رفتـه بهش زهـر نشـه .. نمیخواستـم پرپر شـدن 
دخترمم ببینـم :( ...با آرام چیکـار کنـم ؟ ... نگـام پر کشیـد به گـذشـته 
پسـرم چقـد خوشحـال بود ... یه شب قبل عروسیـش باهـم ک حرف میزدیـم میگفـت 
: میترسـه خوشبخـتش نکنـه ... ! سمیـر بابایی از این روز میترسیـدی ؟
آروم رو تخت دراز کشیـدم و با تکونی ک به تخـت خورد آرامـم پلکـاش تکون خورد 
- سمیـر بالاخره اومـدی ؟ خوابـم برد 
لبخـند زدم .. اون آروم سرشـو گذاشـت رو سیـنـم و دیگه چیزی نگفـت
****
از زبون ارام 
سمیـر - یـاخـدا 
من داد زدم - سمیــــــــــــــــر نـــــــــــــــه !!
از خواب پـآشـدم نفس نفس میزدم .. سمیـرم همرام پاشـد (  کیمیا : همون سهراب خودمون )
- آرام چیشـده 
ب سختی اب دهنـمو قورت دادم - خواب دیدم خواب دیدم تو جـاده ایمو و تصـادف کردیـم 
خودمو انداختم بغلش - سمیـر تو رو خـدا هیچ وقت تنهـام نزار
دستـاش دور کمرم حلقـه شـد .. - باشه عزیزم 
روی موهـامـو بوسیـد ... سمیـر اینجوری نبود ... انگـار کـاراش از رو اجبـار
بغلش آرامـشو قبلنـا رو نـداره ... خدایـا گیج شـدم ... ولی ..ولی عب نداره 
با این حـال هنوزم عـاشقشـم .. هنـوزم میپـرستمـش  

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ 

کم نوشـتم ببخشیـد 

امیـدوارم خوشـتـون اومـده بـاشـه 

حتمـآ ایرادامـو بگیـد تـآ تو قسمـت بعـدی بهتـر بنویـسـم 

+ لـدفن الکـی پلکی از سـر حسـادت ایراد نگیـریـد 

ما با هیشـکی دشمنـی نـداریـم :(

مرسی :* قسمـت بعـد با کیمیـا :)



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 6 مرداد 1393 03:24 ق.ظ