تبلیغات
. - قسمت پنجم| آرامـــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمت پنجم| آرامـــ

شنبه 4 مرداد 1393 08:40 ب.ظ

نویسنده : کـاملیـا :*
ارسال شده در: آرامــ ،


゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کـاملیـا :*






رفتم جلوی آینه ...

خط چشم رو برداشتم و داد زدم : سمیر ؟ خط چشم دوست داشتی ؟ میگفتی به چشمات خیلی میاد ، آره ؟؟؟

خط چشم رو با بی نظم ترین حالت روی دوتا چشمام کشیدم

عطر دلخواه سمیر برداشتم و خالیش کردم رو (بفرمـا هلـو جـون :)) بدنم

از بوی تند عطر سر گیجه گرفتم ، اما عیبی نداره ... اون دوست داره

- آره سمـــیــر ؟ دوســـت داری ایــن عــــــطرو ؟؟

قیچی رو از توی کمد برداشتـم و گفتم : سمــیری ، یادتــه یـه روز میگفتــی موی کوتاه خیلی دوست داری ؟؟

دسته ای از موهای سیاهمو برداشتم و اضافه کردم : ببین میخوام کوتاشون کنم ، خوشت میاد عشقم ، عزیزم نفسـم ؟؟

قرچ ، دسته ی اول موها رو بریدم  و دسته های دوم سوم رو هم همینطور

-سمیر اینجوری دوسم داری ؟؟؟ بر میگردی ؟؟ آره ؟ ببین واست خوشگل میکنم ! بچه هم نمیخوام ، من تو رو میخوام

روی زمین زانو زدمو و ادامه دادم : فقط تو .. سمیر چیکار کنم برگردی ؟ منو دوست نداشتی رفتی ؟؟

من چی نداشتم که منو ول کردی رفتی جای بهتر ؟ ینی ارزش نداشتم فقط واسه من بمونی ؟ انقدر بدم ؟
 
خــــــــدا ، چــــــــــــــــــرا ؟؟؟؟؟

اشکام صورتمو و خیس کرد اما با دستام پاکشون کردم و گفتم : نه نه ، سیمر دوست نداره گریه کنم ، ازم ناراحت میشه

رفتم سمت کمد لباسای سمیر ، اون لباسی رو که همیشه میپوشید رو دراوردم و بوش کردم :

سمیرم ، عشقم ، نفسم تو چرا رفتی ؟ رفتی دیگه بر نگردی ؟؟ آره ؟ لیاقت عشقم این بود ؟

هق هقم بلند شد ، ضجه زدم جیغ کشیدم اما هیچ کودوم از این کارا درد وحشدناک قلبم رو شفا نداد

- خدا ، چرا مـــن ؟؟ چرا این بندت ؟ یه هفته ، فقط یه هفته بود طعم خوش بختی رو چشیدم ؟ آخه چــرا؟؟؟

خدا صدامو میشنوی ؟؟ سرت شلوغه نه ؟ اون بالا ها جایی واست ندارم نه ؟ عیبی نداره نداشته باشی ، اما من میام

به سمت آشپزخونه رفتم اما نه سمیر عاشق لازانیا بود ، باید قبل از رفتنم یه لازانیای خوش مزه درست کنم

گوشت چرخ کرده ها رو توی مایتابه ریختم قارچ و رب و فلفل دولمه ایم ریختم روش و گذاشتم بپزه

لازانیا رو توی ظرف چیدم و موادو لایه لایه ریختم روش

گذاشتمش تو فر ..... (بچه ها من زیاد راجب لازانیا در کردن اطلاعات ندارم دختره خله غذا رو اشتباهی درس میکنه )

چاقو رو برداشتم و نزدیک مچ دستم گذاشتم ، گفتم : سمیری خوش حال باش که دارم میام پیشت

چاقو رو با تمام قدرت روی مچ دستم کشیدم ، قهقه میزدنم

هجوم خون رو توی مچ دستم میدیدم ، سرم گیج میرفت و مچ دستم به طرز بدی درد میکرد اما،

 من این خوشحالی رو با این دردای الکی خراب نمیکنم

قطره قطره خون روی سرامیکای سفید خونه میریخت : خــدا جــون ببین خودم دارم میام پیشتون

انگشت خونیم رو روی دیوار سفید خونه کشیدم : The End

با صدایی که هر لحظه ضعیف تر میشد گفتم : خدا جون ببین تموم شد .. تموم... منم اومد....م

چشمام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم

×××××××××××××××××××××××××××××××

از زبون سهـراب (پدر سمیر)

-بله بله کدوم بیمارستان ؟

-بیمارستان (...)

-ممنون همین الان میرسم

رفتم سراغ کتم و اونو برداشتم ، سیما خواب بود نیاز نبود نگرانش کنم

از یکی از پرستارا سراغ آرام رو گرفتم

- اتاق 345 طبقه ی بالا

- ممنون

وقتی رسیدم به اتاق ، مردی جلوش ایستاده بود

-سلام جناب

-سلام ، اینجا چه خبر شده ؟

-والا جناب من توی واحد جلویی این خانم زندگی میکنم ، دیدم بوی سوختگی از اون خونه میاد ، هرچی در زدم کسی رو باز نکرد

بعدش رفتم درو شکستم که دیدم این دختر نیمه جون غرق در خون تو اتاقشه ، غذاشم رو گاز سوخته بود !!

- خیلی ممنونم آقا لطف کردی

-خواهش میکنم بالاخر باید حق همسایگی رو به جا بیاریم

-درسته ، بازم ممنون

تقه ای به در زدم و رفتم تو ، پرستاری داشت سرمش رو چک میکردی

دختری رو توی تخت دیدم که آرام نبود ، شایدم بود

دور چشماش سیاه بود و روی لباشم قهوه ای !

این دختر ضعیف و درمونه ، آرام بود ؟ عروس سابقم ؟

-ببخشید ، این خانم چشون شده ؟

-والا میگن خودکشی کرده

سرم رو پایین انداختم و چهره ی پسرم جلوی چشمم اومد

-خیلی ممنونم خانم

-خواهش میکنم ، فقط اینکه آرامبخش زدم لطفا سروصدا نکنید

-بله چشم

دو سه ساعت بعد ، آرام چشماشو آروم باز کرد

××××××××××××××××××××××××××××××××

از زبون آرام :

این کسی که جلوم بود سمیر بود ؟؟؟

سمیرم برگشته؟ یا من رفتم پیشش ؟ خدا شکرت خدا ممنونتم

لبخندی به چهرش زدم و آروم گفتم : سمیر برگشتی ؟

چشمای سمیر گرد شدم و گفت :من که سمیر نیستم

-چرا دروغ میگی ؟ من خودم اومدم پیشت

-آرام ، منم....

-میدونم سمیری !! و به چهرش لبخند زدم

_______________________________________

اشکالی داشت تو نـظرا بگــید بـــا تچــکر :))

قسمـت بعد با کیمیـا : \



دیدگاه ها : پست ثابت
آخرین ویرایش: دوشنبه 6 مرداد 1393 05:49 ب.ظ