تبلیغات
. - قسمت چهارم| آرامـــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمت چهارم| آرامـــ

جمعه 3 مرداد 1393 01:51 ق.ظ

نویسنده : فاطمه
ارسال شده در: آرامــ ،
゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کــیمیــا :)   


_الهی من فداتبشم ...دخترم پاشو ....آرام مامان جان پاشو

چشامو باز کردم ....وا من چرا رو تخته بیمارستانم؟؟؟؟

یه دفعه ای صحنه غش کردنم اومد جلو ذهنم ...سمیـــر ....سمیر وای سمیر

یادمه همیشه میگفت از دخترایی غشی بدش میاد ...

وای نه سمیـــر کــو؟؟؟؟؟

_سمیــــــــــــــــــــــــــــــر

صدای دادم انقد زیاد بود که فک کنم پنجره ها لرزیدند

_مامان سمیر کوش؟؟؟هاع؟؟؟سمیر کجاست؟؟؟؟

_حالش خوبه دختره گلم الان رو.......

دیگه گریه نذاشت بقیه حرفشو بزنه ....مگه نمیگفت حالش خوبه ؟؟پس خب چرا گریه میکنه؟؟؟

مامانم سرش پایین بود داشت اشک میریخت منم سریع از رو تخت پریدم پایین و سرمی که تو دستم بودو کشیدم بیرون واین همزمان بود با زخمی شدن دستم و خون اومدنش

دوییدم بیرون قبل از اینکه کسی بتونه جلومو بگیره همینجوری راهرو های بیمارستانو دور میزدم نه میتونستم فکر کنم نه میتونستم تمرکز کنم

هیچـــی ...خالـــی بودم خـــالی

یه دفعه همه چی دوباره یادم اومد

آره سمیر تو اتق عمل بود سریع رفتم جلو دره اتاق عمله ....درش رو باز کردم رفتم تو ..پس چرا کسی توش نیست ؟؟؟؟؟سمیره من اینجا بود ...همینجا داشتند عملش میکردن....وسایله اونجا انگار بوی سمیر رو میداد.....

پس کجاست؟؟؟؟

_آرام عزیزم اینجایی؟؟؟

_سمیـــــر تو اینجایی چقد دنبالت گشتم...میدونستم حالت خوبه ...مامانمم از روی شوق گریه میکرد...آره سمیره من.....سمیــــــــــر

پریدم بغل سمیر

از زبون سهراب(پدر سمیر)

_آرام عزیزم اینجایی؟؟؟

آرام برگشت طرفم ....چی داره میگه با خودش؟؟؟

دیوونه شده؟؟؟

تا اودم چیزی بگم پرید بغلم.....من نمیدونستم چرا اینجوری میکنه ولی خب شرایط ایجاد میکرد منم بش محبت کنم

منم بغلش کردم روی موهاش رو بوسیدم پشتشو ناز کردم اونم انگار اروم گرفته بود ...بیچاره آرام چرا پسر؟؟؟چرا مارو تنها گذاشتی؟؟؟یعنی همه چی تمو شد؟؟؟

عنی دیگه نمیای ببینی که آرام اینجا داره پر پر میشه ؟؟؟نمیبینی ماردت دیگه ازش چیزی نمونده و همزمان با خبر تو  اونم بستری شده؟؟؟

؟نمیبینی من دارم ذره ذره اب میشم؟؟؟؟

تو میبینی و نمیای بگی اینا همش دروغه نمیای بگی ماهارو بازی دادی؟؟؟؟

یه دفعه منم چندتا قطره اشک از چشام ریخت روی موهای زیبای آرام ...

این دختر چه گناهی کرده بود اخه؟؟؟بیچاره آرام ...من ...مادرش......و بازم ارام

................

(از زبون آرام)

_ولم کنید چی از جونم میخواین....اون سمیر بود سمیر منو بغل کرد آره اون منو فقط اونجوری نوازش میکنه

اه چی دارین میگین

_دخترم اروم باش .....باید درک کنی فداتبشم من مامان جون اینجوری نکن میدونم سختته ولی خب داری فقط خودتو عذاب میدی

توکه دوس نداری سمیر نارحت بشه...پس مطمئن باش با این جیغات که به گلوت اسیب میرسونه سمیر ناراحت میشه

_به شماها چه؟؟؟سمیر خودش بهم گفته بود حتی با این جیغ جیغات جذابی

دوس دارم بازم بگه منکه برا شماها دادو بیداد نمیکنم

اصن دوست دارم

سمیـــر بیا سمیــر اینا منو اذیت میکنن سمیر تروخدا بیا نشون بده که تو سالمی

اینا چرتو پرت میگن .....

با هق هق گفتم

بیا سم....یر بیــ.........ــا

******

چشامو باز کردم

قاطی کرده بودم انگار واقعا اینا واقعیت بود .....ولی کاشکی یه دروغه بزرگ بود...کاش...

..من دیگه نمیتون من چجوری بدونه سمیر تحمل کنم ....

.آره من نباید زنده بمونم نباید وقتی سمیر نیست منم نمیمونم

آره الالن میرم پیش یمر و بش میگم که منم میام پیشت نترس تنها نیستی

اره اره فکر خوبیه ...باید به همه بگم....ن همه چیه؟؟؟

ممکنه اوناهم بخوان بیان پیشم

اما من دوس دارم تنها باشیم

باهم دیگه

یه دفعه پریدم هوا و به سمته مادرم هجوم بردم

_کی باید بریم؟؟؟

_کجا مادر؟؟؟

_پیشه سمیر؟؟

مامانم یه نگاه به باباجون انداخت

_میریم عزیزم یه ربع دیگه

*****

چرا  سیما جون داره جیغ جیغ میکنه؟؟؟؟چرا بابا سهراب شونه هاش مردونه میلرزه؟؟؟

چرا مامانم داره گریه میکنه؟؟؟چرا توی چشای بابا غمه؟؟

هه اره اونا که نمیدونند من قراره برم پیشه سمیر ....اره اونا که نمیان...فقط من میرم

من فقط ساکت بودم و هیچی نمیگفتم...برام کارای اونا بی معنی بود چقد مسخره اند

پس چرا من صورتم خشکه و زل زدم به خاکای بهشت زهرا؟؟

برای همین سرمو بالا اوردم وای چه درختای خوشگی داره اینجا

بلند شدم رفتم نزدیکه درختا ...کسی حواسش به من نبود

وای چه فضای قشنگیه اینجا ....یادم باش یه روز با سمیر بیایم اینجا پیک نیک......

وا چرا عکسه مردم روی سنگای روی زمینه؟؟؟

**********

من میخوام برم خونه خودم و سمیر...میفهمین؟؟؟خونه خودم و سمیر

س م ی ر... میفهمین؟؟؟؟؟

دیگه بقیه چیزی نگفتن اما نگاها ی معنی داری بهم مینداختند

به دره خونه که رسیدیم سریع از ماشین بابا سهراب پیاده شدم

 دوییدم سمته خونه کلیدو سریع از زیر پادری در اوردم و رفتم تو در رو بستم دیگه اهمیت ندادم چقد میزنن به در ولی بلند داد زدم

ولـــم کنید دیگه میخوام تنها باشم احمقا خستم کردین

دیگه صدایی نشنیدم

توی قبل از هرچیز رفتم تو اتاق مثل شب عروسی که دوییدم تو اتاق ..اتاقی که با سممیر .....با سمیر.....

زدم زیر هق هق

رفتم جلوی ایینه ...رژه قهوه ای پررنگم که سمیر عاشقش بود رو برداشتم رژ زدم اما نا مرتب

دوباره رژ رو تو دستم گرفتم مالیدم رو لپام کله گونه هام رژی شد

مثل ته ریشه سمیر درست کردم

 خودمو تو ایینه دیم ای جان سمیر چه ناز شدی

رفتم سمته کشوی سمیر و لباسی سبز رنگی که من عاشقش بودم رو پوشیدم

دکمه هاشو بستم و خودمو بغل کردم

داد زدم

-سمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

_____________________

امیدوارم خوشتون اومده باشه

دیگه ببخشید زیاد شد چون اصن نمیشد که کمترش کرد

بعد اینکه نظرا و انتقاداتون رو حتما بگین

(اما سعی کنید انتقاد های درست از داستان بکنین لدفن چرتو پرت نگین)

تو نظر سنجی شرکت کنید ولی لدفن فقط یه بار رای بدین

قسمته بعدی با کاملیا :*

اگه غلط املایی داشتم ببخشید

و ممنون از تمامه کسایی که داستاتو دنبال میکنن




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 مرداد 1393 01:58 ق.ظ