تبلیغات
. - قسمـت سـوم | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمـت سـوم | آرامــ

چهارشنبه 1 مرداد 1393 02:44 ب.ظ

نویسنده : کیـمیـآ : \
ارسال شده در: آرامــ ،

゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کیمیـآ : \ 

- پیلیـــــــــــــــز بریـم !!!

قیـآفـمـو خیلی مظلـوم شکله همون گربه شِرک خودمون کردم و با چشمـای 

درشتـم به سمیـر خیره شـدم 

- آخـه .. 
حرفشـو قطع کردم و سریـع گفتم : آخه نـداره تو ام که به خودت مرخصی دادی  مـآه عسـلـم

 که نرفتیـم ... 

دوستـآم همشـون باهـم دارن میرن شمـآل 

اگه من و تو که نقل مجلسیـم نبـآشیـم که نمیشـه ..سمیــــــر... و لب و لوچـم آویـززون کردم

یه ابـروشـو داد بالـآ با یه لبخـندی که کنـج لبـآش بود گفت : باشـه 

از سـر شـآدی جیـغی کشیـدم خودم و انـداختـم بغلـش سریـع گفت : شرط داره 

از سر اجبار گفتم - چی ؟

- حـالـآ بعـد سفر بـت میگم و یه لبخـند شیطـآنی زد و بلـنـد شـد ... حـالـآ کو تا بعـد سفر

از خوشی در پوستم نمیگنـجیـدم ... صبح یکی از دوستـآی دانشگـاه زنگ زد و گفت قرار 

برن شمـآل با چند تا از برو بچه هـای دیگه ..منم عشق سفر از صبح یه سره تو گوش سمیر

 وز وز کردم ماهم بریـم شـآهزاده خان بالـآخره قبول کردن تازه واسه من شرطـم میزاره

مردم شـوهر دارن مـاهـم شوهر داریـم ... والـا 

**********

- خـاطرات شمـال محـالـه یـآدم بره ...هـووو بیـآ وسـط .. این آهـنگو که فقط همین یه

 مصرع شـم بلـد بودم میخوندم و در حـالی که سوار مـآشینمـون میشـدم قر میـدادم ... خلم

 خودتـونیـنـآ 

 ( کیمیا : میدونیـن دنبـآل این آهنگ چقد گشتـم ؟ هیـچ قـد :دی  ) 

سمیـر چمـدون به دسـت با خـنده سری از تاسف نشـون داد توپیـدم بهش و با لحنی شوخ : 

چیه خو خوشحـالـم

شونه ای بالـا انـداخـت و باهـم سـوار شـدیـم منم دوربیـن و روشـن کردم و شروع کرد

کردم به حرف زدن : اینجـآنـب آرام خوشگله ..سمیر میون حرفم اومد : و دیووونه 

- سـاکت ..چی میگفتم ..اهـآ ..همـراه شوی عـزیزمـآن سمیر زشتـه 

دوباره سمیر میون حرفم اومـد : و جــــــــذاببب 

- اِ سمیـر رشته طلـایی کلـامم و پاره نکن ... داریـم میـریـم شمـآل 

بعـــد بلـنـد با صـدای مخملـیـم شروع کردم به خوندن آهـنگ : خـآطرات شمـآل 

محـال یادم بره این همـه شور و حـااااااال .. همراشم بشکن میـزدم ...هعععی خـدا منو لدفن

 شفا بده ... 

********
- رسیـدیـم ؟

- وای آرام چـندبـار میپرسی تازه یـه سـآعتـم نگـذشتـه هـآ

- خب خستـه شـدم ..

- بگیـر بخوااااب 

زدم به سـرشـو گفتم : بالـآخره یه حرف خوب زدی تو زنـدگیت .. و در حـالی که خمیـازه 

میکشـیـدیـم صـنـدلی بقل راننده رو یکـم به عقب خم کردم و چشـامـو بستـم 

هنـوز نخوابیـده بود که متوجـه نگـآه خیره سمیر به خودم شـدم

- هـوووم ؟

- چ خوشگل میخوابی !!

- تازه فهمیـدی ؟ همـه میـدونن 

خـنـدیـد و دستمـو گرفت و گذاشت رو دنـده و دست خودشم گذاشـت بالـآ ... لبخـند مهربونی

 بش زدم ..همین کـاراشـه که خودشو واسم خـاص کرده ...پوسـت سبزه ای داشت و لبـاشم

 قلوه ای و نـاز بود دیگـه انگـار این بشـر اول لب بود بعـد دست و پـا در اورد .. موهـاش و

 ابروهـآش مشکی مشکی و لخـت بعضی موقع که رو پیشـونیش میریخـت واقعـا به قول

 خودش جـذااب میشـد دمـاغـشـم خوبئ بود یعنی نیـآز به عمل نداشت چشـاشـم مشکی مشکی

 ..عین شـب .. قـد و هیکلـشـم ک دیگـه ...همیشه خـدا ته ریـش داشـت ..درکل خیلی نـآز

 بود .. حـاضر بودم جونمـو واسـش بدم  چقـد برای بدست آوردنش جنگیـده بودم 

یعنی هردومـون جنگـیـده بودیـم ..دوتـآمـون مغرور ..دوتـآمـون غـد  آخرشـم خودشـ به

  عشقش به من اعتراف کرد میخواستـم همون روز جواب بله رو بدم ولی دیگـه 

نـذاشـتن :))))))) به نظـرتـون زیـآدی هـول بودم ؟ :D

سمیر - تمـوم شـدم بابا چرا انقد نگـام میکنی ... !!؟ 

با لبخـند سرمو تکون دادم یعنی ..هیچی  ... خـدایـآ بخـآطر این همه خوبختی 

شکر .... تو همین فکرا بودم که نفهمیـدم چطور خوابم برد ...

******
- یـآخـدا 

با صـدای خیلی بلـند سمیر از خـواب پاشـدم و تنهـآ چیزی که دیدم برخوردمـون به یه

 کـامیـون و جیـــــغ بنفش و گوشخـراش خودم بود ...

**
چشـامـو سریع باز کردم ...

با جـیـغ - سمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر 

پاهـآم درد میکرد امـا با همـه توان به سمت مـآشیـن که حـالا بر عکس و ازش یه دودی

 بخـاری چیزی بلـنـد میشـد رفتم و فقط بلـنـد بلـنـد میگفتم سمیـر 

بیهـوش و سرش غرق در خـون تو مـاشیـن بود با جون کنـدن کشیـدمـش بیرون 

و سرش و بغل کرده بودم حـالـآ گریه هـم آغشتـه ( آغشته میگن در این موارد ؟ )

حرفام بود ... - سمیر تورو خـدا پا شـو 

 با داد رو به راننده کـآمیـون که با بهـت نگـام میکرد گفتم : عوضضضضی د ِ زنگ بزن

 آمبولـآنس منـو نگـاه میکنی ؟ 

و روبه سمیـر دوباره گفتم : تو رو خـدا پاشو سمیر جون آرام پـاشـو 

مـآنـتـوم که کاملـا خونی شـده بود و سمیـر بازم بی هیچ حرکتی بغلم افتـآده بود .. 

نمیـدونم آمبولـآنس کی اومـد کی رسیدیـم بیمـآرسـتـآن .. کی بردنش اتاق عمـل اما اینو

 میدونم برام عیـن یه عمر گذشـت .. فقط اسم سمیر و زیر لب زمـزمـه میکردم 

به مـامـان و بابا جون (مـآمـان بابای سمیـر )  با گریه خبر دادم و اونـآهـم بعـد چهل و پنج دیقه

 بیشتر نمیـدونم رسیـدن سیمـآ خـآنوم گریـه میکـرد و منم اروم اروم اشک میریخـتم

خـدایـآ تازه داشتـم طعم خوشبختیو میچشیـدم .. خـدایـآ نزار بدبخت شم ..نزار بی سمیر بمونم 

اینـآرو از خـدا میخواستم ... که دکتر از اتاق عمـل اومـد بیرون و سیمـا خـآنوم و بابا

 سهـراب سریع سمت دکتر رفتن 

سهـراب - آقای دکتر حـال پسـرم چطوره 

سیمـآ با گریه  - سمیر ..... بگین حـالش خوبه ..... بچـم تازه یه هفته از عروسیش میگـذره 

دکتر لب باز کرد تا حرفی رو به زبون بیـاره امـا من قبلـش بیمـارستـآن دور سرم چرخیـد 

همه چیز برام گنگ و نـآمفهـوم شده و دیگه هیچی نفهمیـدم         

_________________________________________________

یکـم صبـر داشـته باشیـن به قضیـه اصـلی داستـآنـم میرسیـم :)

قسمـت بعـدی با کیـمیـآ :) 

حتمـآ نظـرتـون و راجـب نوشتـنـم بگیـد 

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی هـم ممنـون از اونـایی ک ایـن داستـآنـو 

میخـونن :*********
 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 2 مرداد 1393 12:26 ق.ظ