تبلیغات
. - قسمت سی و یکم | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمت سی و یکم | آرامــ

جمعه 14 شهریور 1393 03:28 ق.ظ

نویسنده : فاطمه
ارسال شده در: آرامــ ،
゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کــیمیــا :) 


http://www.uplooder.net/img/image/86/41af1773dc5a48ffd0dad71cc49752f8/1_(11).gif

مدته زیادی نگذشته بود که در باز شد و یکی اومد بیرون اما من هم چنان تو هون حالت مونده بودم ...حس کردم دستی روی شونم گذاشته بود بعد صدای دلنشین دکتر پیچید تو گوشم
_چیه جوون ؟تو که خودت داغون تر از بیماراتی 
بلند شدم و با حالتی که سعی میکردم خودمو بیخیال نشون بدم گفتم
_ن چیزی نشده
_پسرم دیگه منو تمیتونی بپیچونی....بعد با خنده اضافه کرد .....من خودم میدونم دنیای روانشناسا چجوری میگذره...هیچ وقت نمیتونن رو زندگی خودشون متمرکز بشن 
اومدم چیزی بگم که دستشو به نشونه ی سوکت آورد بالا و گفت و _نمیخواد چیزی بگی ......بهرته درمورد آرام بگم که ایشون اصلا مورده حادی نیست
با تعجب نگاهش کردم و گفتم 
_اما خب چندوقته اینجاست و ما تمومه دارو هاشو به موقع دادیم اما خب انگا ن انگار...
_آره میدونم .....این بیماری همونجور که میدونی خیلی کم پیش میاد و اگر پیش بیاد مدت زیادی طول میکشه تا بیمار از سلامتی کامل برخورد دار بشه ....و خب به نظره من ما روشه خوبی برای درمانش پیش گرفتیم من سعی میکنم سه جلسه دیگه بیام پیشش و تمومه سعیم رو میکنم که خوب بشه ....شماهم تنهاش نذارین و هر روز سر بزنید و وضعیتشو چک کنید و اگه وضعیتش خیلی خوب یا خیلی بد شد حتما به من گزارش بده ....
_____
سرمو انداختم پایینو دره کافی شاپ رو باز کردم ....وارد که شدم بوی عطر ملایمی رو حس کردم ...چیزه عجیبی نبود این کافی شاپ همیشه این بود رو میداد .....ولی اون روز حتی اون بو هم  نتونست منو سرحال بیاره 
سرمو  چرخوندم ....اونجاست ....سرش روی میزه ....اون چرا غمگینه ...اون که دیگه غمی نداره ......
با قدمای سنگین رفتم سمته میز ....انگار حس کرد که اومدم برای همین سرش رو بلند کرد و تو چشام زل زد ..من خیلی سریع نگامو ازش گرفتم و سره میز نشستم .....هنوز مدتی نگذشته بود که یه گارسون اومد و سفارش گرفت و من بدونه هیچ فکری فقط گفتم یه لیوان آب چون میدونستم بهش نیاز دارم آوا هم قهوه ی تلخ سفارش داد ....مثل همیشه ...تلخ ....
بعد از رفتنه گارسون به آوا خیره شدمو و حرکاتش رو زیر نظر گرفتم ...خیلی عصبی بود دائم با ناخنای مانیکور کردش ور میرفت ......آخر سر خودش به حرف اومد و گفت
_مهراد ....من گفتم بیای اینجا که حرفامون رو باهم بزنیم خب راستش....
پریدم وسطه حرفشو با لحنه تندی گفتم ...
_من با تو حرفی ندارم ....
یه لحظه بعد از این حرفم انگار یه برق شادی رد شد ........
_پس ......مهراد ....من ....مهراد پس باید طلاق بگیریم 
این چی داشت میگفت ؟؟؟؟اصن انگار ن انگار من اون عکسارو دیدم خیلی راحت میگه پس طلاق بگیریم؟؟؟طلاق ؟؟؟خیلی راحت؟؟؟بهش نگاه کردم ....داشت واسه خودش همینجوری حرف میزد حتی در این بینن گارسون سفارش هارو اورد اما من همینجوری داشتم مات نگاش میکردم  ......اصن هیچی نمیفهمیدم ....فقط نگاش میکردم .....
که یه لحظه خودش فهمید و برگشت سمتمو گفت ..._مهراد حالت خوبه؟؟؟؟
هه حالم خوبه؟؟؟؟با چه رویی این سوالو میپرسه؟؟؟؟باز دوباره که داره حرف میزنه ...چقدر حرف داره .....
یه دفعه ای پریدم وسطه حرفش و با لحنی که انگار از روی خونسردی بود اما در درونم آتیش بود گفتم
_من از عرشیا چی کم داشتم؟؟
یه لحظه خیره نگام کرد همینجوری داشت نگام میکرد مثل اینکه قصد صحبت کردن نداشت ....دیگه تحمل نداشتم ...از جام بلند شدمو کرواتمو یکم شل کرد ...داشتم خفه میشدم بعد یه دفعه ای یاده لیوانه روی میز افتادم برش داشتمو یه نفس سر کشیدم ...آوا همینجوری داشت نگام میکرد .... از پشت میز اومدم بیرون و داشتم میرفتم که صدای آوا منو نگه داشت
_مهراد پس فردا ساعت 10 صبح محضر(...) یادت نره
دیگه واینستادمو زدم بیرون سریع سواره ماشین شدم ..به محض سوار شدن سرمو محکم کوبیدم به فرمون .......چـــــرا؟؟
چرا من اصلا حرفی نزدم ؟؟؟چرا ساکت بودم؟؟؟چرا اینجوری شده بودم ؟چرا نتونستم جلوش وایسمو بگم دلیل بیار ....چرا؟؟؟؟
_______________
بالاخره بعد از یه کم گشتن تونستم مطبه عرشیا رو پیدا کنم ...چون تو این چندوقتی تونسته بود حسابی جا بی افته
ماشینو پارک کردو با قدم های تند به سمته ساختمون رفتم ....تابلو های جلوی در نگاه کردم 
هه دکتر عرشیا فرید پور ......هه دکتر؟؟؟؟
با عصبانیت سوار اسانسورشدم و اصلا نفهمیدم کی رسیدم چون به خودم که اومدم دیدم توی مطبمو همه نگاه ها روی منه چون معلوم نیست چند دقیقستت همونجوری وایسادمو ماتم برده 
اصلا دیگه وایسنتادم که ببینم منشی چی میگه و بدونه هیچ اعتنایی رفتم سمت در که مطمئن بودم دره مطبه
بدونه هیچ دری با عصبانیت وارد شدم......با باز کردنه در منشی هم با من وارد شد و خطاب به عرشیا گفت 
_ببخشدی من به ایشون گفتم مریض دارین ولی گوش نکردن 
عرشیا با یه نیشخند بلند شدو درحالی که نگاهش روی من بود گفت :عیب نداره خانومه صادقی ...شما بفرمایید...
قبل از اینکه بذار م عرشیا چیزه دیگه ای بگه رفتم سمتش و یقشو گرفتم و چسبوندمش به یوار.....مریضی که تو اتاق بود با ترس رفت بیرونو فقط صداشو شنیدم که گفت بیاین کمک
_کصافطه عوضی ....مریتکه ی بیشعور ....با چه رویی همچین غلطی کرده ....
بعد یه مشت حواله ی صورتش کردم ..
همچنان اون نیشخند رو ی لباش بود و با زدنش بلند خندید که عصبی تر شدم و دوباره رفتم به سمتش که دو نفر مانع شدند 
-ولم کنین  ....ولم کنین بذارین این حرومزاده ی لجنو بکشمش ....میکشت عرشیا میکشمت
اون دو مرد هنوز منو گرفته بودن ...زورشون خیلی زیاد بود من از پسشون بر نمیومدم ....
عرشیا با همون لبخنده حرص در بیارش به من نگاه میکرد که داشتم همینجوری پشته سره هم بهش فهش میدادم ..انگار میخواستم خودم آروم کنم
_______
(علیرضا )
دوتا تق به دره حموم زدمو بلند گفتم
_دریا فلش رو میذارم روی میزت از حموم اومدی برام اهنگ بریز برا ماشین میخوام 
دریا بلند داد زد
_چی میگی؟؟؟؟ من دوباره مجبور شدم حرفمو تکرار کنم 
_علیرضا من وقت ندارم بعد حموم باید سریع برم دانشگاه ..خودت برو از توی کامپیوتر بریز
دیگه چیزی نگفتمو به سمته اتاقش رفتم ...
کامپیوترو روشن کردم و روی صندلی نشستم ....اوووووووو چقدر فایل داره ...حالا کدوم هست؟؟؟
اها پیدا کردم ....حتما این توست چون نوشته موزیک .....توی اون پوشه دوتا پوشه ی دیگه بود که یکیش بدونه اسم بود یکیش نوشته بود دریا 
روی دریا کلیک کردم و فقط یه چیز بود ...اونو زدم ......
وااااااااااااااااای این چیه؟؟
___________
بچه ها دارم بالا میارم 
واقعا اعصابشو نداشتم
میدونم کمه اما واقعا همینشم به زور نوشتم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 14 شهریور 1393 03:32 ق.ظ