تبلیغات
. - قسمـت سـیـم | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمـت سـیـم | آرامــ

سه شنبه 11 شهریور 1393 03:25 ب.ظ

نویسنده : کیـمیـآ : \
ارسال شده در: آرامــ ،


゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کیمیـآ : \

از زبون دریا :
بعداز اینکه گوشیو قطع کردم احساس بهتری داشتـم ! ته دلم خوشـحال بودم 
یه دفعه یاد قضیه مهراد افتادم مرتیکه خر چطوری دلش  اومد سرم داد بزنه ! ولی یه دیقه یاد 
صورتش افتادم قرمز شده بود تاحالا گریشو ندیده بودم ولی یه قطره اشک .. یعنی تو اون پاکت چی بود .. اون موقع ک سرم داد زد گفتم الان شیشه پنجره ها میشکنن !! نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم فقط و فقط به خودم و باراد فکر کنم !!! تو این هنگـآم نسیم اس داد :
نیم ساعت دیگه خونتـونم با دیدن این پیآم جیغ کشیدم یادم رفته بود قراره امروز بیاد خونمون 
... خونمون ؟ چ صاحب شدم من !! .. سریع با حـالـت دو در مطب و کلید کردم و خواستم سوار اسـانسور بشم ک یه دفعه یادم اومد قرارا رو کنسل نکردم کوبیدم تو سر خودم 
و سریع رفتم تو حـالـآ مگه تموم میشدن سه ساعت عذر خواهی و فلان بلان بالـاخره 
رسیدم خونه ک دو سـاعـت گذشـته بود با دیدن نسیم که تو ماشین نشسته و  سرش 
رو فرمون نزدیک شدم درش ماشینش باز بود سوار شدم و محکم درو بستم ک ده متر پرید هوا
نسیم - اوی کصـآفط قلبم افتاد تو شرتم 
سرمو انداختم پایین و ریز خندیدم یهو زد و تو سرمو گفت : 2 ساعته اینجا علافمـآ 
- پیاده شو بریم تو بت میگم 
رفتیم تو خونه خداروشکر ن عمو سهراب بود ن خاله سیمـا 
لباساشو عوض کرد و باهم حرف زدیم و ماجرای مهراد و باراد و همه رو تعریف کردم 
نسیم در حـالی ک سعی داشت ادامو در بیاره - من اومدم تهران درس بخونم 
خندیدم 
- اوه باراد چقد پرو بوده .. خـانومم ؟ عیییییی
- گمشو 
خلاصه از هر دری حرف زدیمو خندیدیم قرار شد باهم یه فیلم درست کنیـم رفتیم از تو کمدم هز چی لباس بود ریختیم بیرون پوشیدم حـالـآ تیپـامـون من ک خودمو تو آیینه دیدم سه ساعت داشتم میخندیدم یه دامن بنفش پولکی ک نمیدونم چطوری سر از کمدم در آورده بود 
با یه شلوار مخمل سبز لجنی ! با یه تاپ صورتی شبرنگ یه روسری هم بسته بودم به سرم و ابروهامو هم پیوسته کرده بودم . یاد خودم آرام افتادم چقد اون روز خوش گذشت .. چقد دلم 
براش تنگ شده نسیم هولم داد کنـار - برو کنار من خودمو ببینم 
حالا نوبت اون بود سه ساعت پهن زمین بشه 
-یه پیژامـه ک از کمد عمو سهراب کِش رفتیم با یه پوتین ک روش پوشیده بود و یه لباس استین کوتاه منجق کاری شده زشت و یه کلاه چوپونی ! راستش میدونستم این چیزا یه روزی بدرد میخوره برای همین آورده بودمشون :))))))
خلاصه با یه آهـنگ مسخره شمالی فیلم گرفتـیم و انقد خنـدیـدیم ک حد نداشـت طرفای نه بود 
که با خاله سیما و شام خوردیم عمو سهراب نیومده بود ! فیلمو بش نشون دادیم 
بیچـاره میگفت تاحالا انقد نخندیده بود !!
*******
یه شلوار ورزشی خـاکستری و سفیـد پوشیده بودم با مانتو چهـارخونه مشکی و خاکستری و سفید و شال مشکیـم کفشامم آل استار مشکی بود هنذفریمم تو گوشیم بود 
داشتم با آهـنگ کوکولی کو قر میدادم وارد مطب شدم 
زیر لب ایشی گفتم وقتی در باز بود یعنی آقا زاده - مهراد - اومده 
رو صندلیم  نشستم و سرمو گذاشتم رو میز خیلی خوابم میومـد تو افکار روز قبل بودم که با صدای داد یکی به خودم اومـدم 
- دریــــــــــــــــــــا
سریع سرمو بلند کردم دیدم مهراد 
- ب.. بله ؟
- مگه نمیشنوی ؟
- داشتم آهـنگ گوش میدادم 
و هنذفری رو از گوشم در اوردم .. و متظر نگـاش کردم 
- میخواستم بگم منشی جدید پیـدا کردم .. فک کنم از یه هفته دیگه لازم نیست بیای ؟
- چرا 
ابروهاشو داد بالـا 
من - پس آرام چی 
پوزخندی زد و گفت : فک کنم دیگه راه اونجـا رو بلد باشی یا اینکـه ...
تزاشتم حرفی بزنه سریع گفتم : باشه باشه من از هفته دیگه نمیـام 
روشو اونور کرد بره تو اتاقش ک یه لحظه ایستـآد - بابت دیرو متاسفم 
فقط نگاش کردم چیزی نگفت و رفت تو اتاقش
یعنی دیگه نباید بیام اینجـا .. ولی .. اه ولش کن مردک مغرور .. نفس عمیقی از حرص کشیدم
و آهـنگو دوباره پلی کردم 
******
از زبون مهراد : 
عاشق این ساعتم هیچ مریضی نیست میتونم فکر کنم 
اما چ فکر هرموقع چشامو میبستم یاد اون عکسـا میفتـآدم .. عرضیا رو نتونسته بودم پیدا کنم 
وگرنه میکشتمش نفسی از حرص کشیدم .. یاد دریا افتــادم لبخند زدم و به تبعیـت از اون منم 
هنذفریمو گذاشتم تو گوشم و اولین آهـنگی ک اومـد و پلی کردم
 
فقط یه نفر تو ایران که میتونست منو دیونم کنه
ولی خسته از گیرام بود اون پایه بد قلقیام بود
فقط یه نفر تو ایران که میتونست منو آروم کنه
وقتی حالم خراب بود نفس ندارم حا و هوام کو پایه بچه بازیام کو
بگو به چی به چی به چی فروختی این قلب منو
که همش برات میسوخت این دله منو
که اسون زدی شیکوندی میدونی هیچکدوم از این حرفام دروغ نیس
من اخلاق گهم همین که میبینی بوده
گیر میدم چون واسه اعتماد زوده
از روز اولم همین بودم
حالا چی شده که الان جلو روتم
هان دوست داشتی چی شد حالا تو مخی ام
مگه بقیه آدما چه پخی ان
اونام یه روانی مث من بگو عشقمون کوش
اخه به چه قیمتی بازم گند زدی توش
سیگارم روشن شد تو هم روشنش کن
اگه داد زدم یه ذره کمش کن
این دندونه لق نیس پ نکنش تند
بیا پیشه من حالشو بهترش کن
وای من هوام دسته تو
دقیقا دست خودت
شدیدا محو تو میزنه پرسه دورت
نمیخوام ببینتت هیچ غریبه ای
با اینکه خیلی وقته با خودمم غریبه ای
از بدیام میگی باشه هرچی میخوای بگو
ولی خوبی ام داشتم نداشتم
تو بدترین حالتا هم میدونی
که واسه تو چیزی کم نذاشتم
پس نباید اینطوری بگی
چون میدونی این دل میمیره
بری حالا طوری که نیشت
عاشقتم اینو بدون عشقه عشقت شوخی که نیست
بگو به چی به چی به چی فروختی این قلب منو
که همش برات میسوخت این دله منو
که اسون زدی شکوندی میدونی هیچکدوم از این حرفا دروغ نیس
( ساسی مـانکن - فقط یه نفر تو ایران بود )

شاید این قسمـتشو صدبار گوش دادم ک فک کنم خواننده صداش گرفت :
از بدیام میگی باشه هرچی میخوای بگو
ولی خوبی ام داشتم نداشتم

سریع اشکـامو پاک کردم با خودم زیر لب گفتم : مهراد آوا ارششو نداره 
ولی نتونسـتم سرمو گذاشـتم رو میز شونـه هـامو میلرزیـد ولی قطره اشکی نمیومد همیشه همین بود
فقط زیر لب میگفتم : آوا ازت متنفرم 
انقد اینو گفتم ک یه دفعه بلند شدم و گلدونی ک تو اتاقم بودو پرت کردم پایین و داد زدم - عرشیا میکشمـت 
دستامو مشت کرده بودم و نفس نفس میزدم 
رومو کردم اونور دریا تو چهـارچوب در بود و صورتش خیس بود و با تعجب منو نگـآه میکرد 
انگـار اون زمـآنی ک سرم رو میز بودم منو دیده ! 
ولی اونم گریه کرده ؟
همونطور زل زده بودم به صورتش اونم همینطور بدون هیچ حرفی 
نمیدونم چقد تو همین حـالت بودیم ک گوشیم زنـگ خورد همینطور ک نگام به دریا بود گوشیو برداشتم : بله ؟
-...
- من امروز نمیتونم 
- ...
- جدی خود دکتر اومـده ؟ باشـه میـام 
گوشیو قطع کردم دریا هنوزم داشت منو نگاه میکرد از دیدن قیافش لبخند زدم چشـای ابیش 
گرد شده بود .. چ گیرنده های ضعیفی ! حتی پلکم نمیزد 
پالتو و گوشیمو برداشتم چون تو چارچوب در بود برای اینکه از کنارش رد میشدم باید خودمو 
کج میکردم وقتی داشتم از کنارش رد میشدم نمیدونم دست خودم نبود یه دفعه
دستم رفت سمت موهـای کوتاش ک شال نمیزاشت سنگین تر بود بهم ریختم و با لبخند گفتم :
مرداهم باید یه موقع هـایی گریه کنن 
انگـار تازه  به خودش اومد با چشـاش ک قد هندونه شده بود نگام کرد ولی من وقتی نداشتم 
از مطب اومدم بیرون و سمت تیمارستـان حرکت کردم 
******
به آرام ک با تعجب به دکتر نگـاه میکرد نگاه کردم 
دکتر یکی از دکترای معروف بود ک تو لندن زندگی میکرد سالی یه بار میومد ایران 
که ایندفعه از شانس خوب آرام تونست اونو ببیـنـه 
- خب آرام خـانوم درسته دیگـه ؟
یکم لهجه انگلیسی تو کلمـاتش بود 
آرام سرشو تکون داد 
- میدونی برای چی اینجـایی ؟
آرام ک انگـار تازه فهمیده بود این دکتر گفت : من فقط میخوام شوهرمو ببینم ! منو بزور آوردن 
اینجـا .. هرچیم میگم منو ببرین نمیبرن تورو خدا شمـا یه کاری کنین من سالمم
دکتر - میخوام از اول همچیو از زندگیت برام تعریف کنی منم قولمیدم کمکت کنم 
آرام سرشو تکون داد حوصله نداشتم برا همین اومدم بیرون رو صندلی نشستم سرمو به دیوار تکیه داده بودم گوشیم زنگ زد آوا بود 
از حرص دندونـامو رو هم ساییدم شیوطونه میگه گوشیو پرت کنم طرف دیوار 
- بله ؟
- مهراد 
-بله ؟
- سلـام 
چیزی نگفتم
- باید ببینمـت 
- چرا اونوخت ؟
- تو رو خدا کافی شـاپ همیشگی .. لطفن منتظرتم ساعت 6 
و قطع کردم ..  یه چ رویی میگه کافی شـاپ همیشگی .. منظورش زمـانی ک دانشگاه بودیم میرفتم بود .. دستمو گذاشتم رو صورتم تنها کاری ک میتونستم بکنم نفس عمیق بود 

_____________________

سه سـاعت داشتم مینوشـتم 

الانم دارم میرم والیبـال ببینم امیدوارم ببریــــم :))))))





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 11 شهریور 1393 05:06 ب.ظ