تبلیغات
. - قسمت بیست و نهم | آرامــــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمت بیست و نهم | آرامــــ

یکشنبه 9 شهریور 1393 04:31 ب.ظ

نویسنده : فاطمه
ارسال شده در: آرامــ ،

゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کــیمیــا :) 

http://www.uplooder.net/img/image/39/123b08b2d8488416357ddfe22072864d/1_(7).gif

نوشته رو چندبار نگاه کردم ...یعنی چی؟؟؟؟یه دفعه یادم افتاد توی پاکتو نگاه کنم  یه سری عکس توش بود .....در آوردم ....چی؟؟؟؟

عکسه اول رو انداختم زمین ...عکسه دوم....عکسه سوم ....نه امکان نداره ..........این که آواست؟؟؟؟؟ن اصلا حرفشم نزن ...هرچقد از من بدش بیاد بازم با این وقاحت نمیره تو بغله یه مرده دیگه

وایسا ببینم این مرد ...این مرد ......اینکه عرشیاست .....بعد از تجسم کردن اتفاقایی که بین آوا و عرشیا افتاده تمومه زورمو جمع کردم که داد بزنم اما تمومش توی یه قطره اشک جمع شدو از چشمم ریخت پایین....به جای خیس قطرم روی زمین نگاه کردم ...انگار تمومه این اتفاقا توهمه ....خوابه ...آره من مطئنم فتوشاپه ....اما .....عرشیا.....آوا .....تو بغله هم .....با این وضع افتضاح......تمومه عکسارو از روی زمین برداشتم و گذاشتم توی هون پاکتش.....میخواستم بمیرم ....دوره چشمام یه لحظه سیاهی رفت میخواستم بی افتم روی صندلی کناره دستم .....چرا عرشیا؟؟؟؟اخه چرا اون اشغاله عوضی؟؟؟؟آوا چــرا؟؟؟تو که میدونی من از عرشیا متنفرم ...آوا آوا آوا  ........میکشمت عرشیا......

با فکره کشتنه عرشیا یه انرژی مضاعفی گرفتم و تمامه توانمو جمع کردم با عجله به سمته در رفتم و درو باز کردم  و همین طور که به سمته دره خروجی میرفتم خطاب به دریا با یه لحنه تند و تیز گفتم

_تمومه قرارارو کنسل کن

خوبه تونستم همین یه جمله رو بگم ...

_اقا مهردا ...کجا؟؟؟صبر کنید توروخدا....چیشده؟؟با این حالتون کجا میرید؟؟؟

وایسادم سره جام و با عصابنیت برگشتم سمتش و بلند طوری که گلوی خودم درد گرفت گفتم

_به شما هیچ ربطی نداره شما سرتون تو کاره خودتون باشه

همزمان با داده من دریا یه قدم رفت عقب و ناخودآگاه لرزید ..دسته خودم نبود اون موقع ...بدونه هیچ فکره دیگه ای زدم بیرون و به سمته پارکینگ رفتم و یه راسته رفتم سمته ماشینو روشن کردمو به سمته خونه رفتم .....انگار زمان متوقف شده بود و من تمامه این کارارو در یک ثانیه انجام دادم ....احساس میکردم ماشینم رو هوا معلقه....انقد که سرعتم زیاد بود .....نمیدونم چندتا چراغ قرمزو رد کردم ...نمیدونم چقد جریمه شدم اصن هیچی برام مهم نبود در حاله حاظر فقط برام رسیدن به خونه مهم بود .......که خیلی هم زود به این خواسته رسیدم ...ماشینو بدونه حواس پرتی تو پارکینگه خونه گذاشتم و با دیدن ماشینه آوا مطمئن شدم که خونست

دوییدم سمته درو چندثانیه وایسادم تا آرامشو خودمو حفظ کنم ....خیر سرم من خودم روانشناسم ......مهراد آروم باش......برو تو و قشنگ حرفتو بزن .....جلوی خودتم نگه دارم ....

یه نفسه عمیق کشیدم و درو بازکردم و رفتم داخل ....تلویزیون روشن بودو داشت آهنگ پخش میشد و آوا هم خیلی بیخیال روی تردمیل بود و داشت با آهنگ زمزمه میکرد ..هنوز متوجه من نبود.درو محکم بستم که با ترس برگشت سمتم و گفت

_وای مهراد ترسیدم ....سلام .خسته نباشی

دستامو از روی حرص چندبار مشت کردمو باز کردم. به سمتش رفتم .....

_بیا پایین

آوا انگار حس کرده بود من یه چیزیم هست چون بدونه هیچ حرفی با تعجب  تردمیل رو خاموش کرد و حولشو برداشت و صورتشو خشک کرد و کنترل تلویزیون رو برداشت و خاموشش کرد درهمون حال گفت

_چیزی شده؟؟؟؟

با این حرفش پاکتی که دستم بودو پرت کردم جلوش کناره پاش و بلند داد زدم

_میخواستی چی بشه ؟؟هاع؟؟؟؟اخه کصافطه نمک نشناس من چه بدی در حقه تو کردم ؟؟؟هاع؟؟؟تو از زندگی چی مفهمی هرزه ی اشغال ؟؟؟؟چی از زندگی میخوای؟؟؟به خیاله خودت منو خر فرض کردی ؟؟؟؟اصلا مگه من به زور گفتم بیا زنم شو؟؟؟؟به زور گفتم عاشقم شو ..البته عشق چیه ...تو میفهمی عشق چیه؟؟؟؟

بعد رفتم جلوتر و درحالی که از عصبانیت گر گرفته بود بلند توی صورتش داد زدم

_میفهمی؟؟؟آره ؟؟؟؟

با این دادم یه دفعه ای لرزید و دستشو گذاشت روی گوشش و یه قطره اشک از چشماش ریخت

بعد یه قدم اومدم عقب و آوا هم درحالی که داشت با ترس منو نگاه میکرد دستشو از روی گوشش برداشت و خم شد و پاکت و با شک برداشت و درحالی که دستاش داشت میلرزید پاکتو باز کرد .....من همیینجوری داشتم تند نفس نفس میزدم و به حرکتای آوا نگاه میکردم ...پاکتو بالاخره باز کرد و عکسارو آورد بیرون ....دونه دونه نگاشون کرد و با دیدن هرکدومشون انگار 100 درجه سفید تر میشد تا آخرین عکسو دید سرشو اورد بالا و درحالی که بغض داشت گفت

_بخدا مهراد م.......

نذاشتم ادامه حرفشو بزنه و دستمو آوردم بالا زدم تو صورتش که مصادف شد با کشیدن جیغ خفیفی که سکوته خونه رو شکست

دستامو دوباره آوردم بالا که بزنمش که اوا تا دید توی خوشد جمع شد که دستام همون بالا خشک شد ....ن من نباید بزنمش ....نــه .....با این فکر دستمو مشت کردمو انداختم پایین و بدون هیچ حرفی به سمته دره خونه رفتم ...لیاقتش این بود بزنم لهش کنم ....بکشمش ولی خب الان وقتش نبود ......

________

(آوا)

باصدای بسته شدن در به خودم اومدم ...اشکامو پاک کردموبا حالت هق هق  به سمته اتاقمون رفتم ....خداروشکر رفت .وگرنه معلوم نبود میخواد چیکار کنه ...گوشیمو از روی میز برداشتم و درالی که هق هق میکرد شماره ی عرشیا رو پیدا کردم

_جانم؟؟؟

_عرشیا بدبخت شدیم .....عرشیا نـــه

عرشیا خیلی ریلکس گفت

_آوا حالت خوبه؟؟منظورت چیه؟؟

_اون روز که خونتون بودم یکی از ما عکس گرفته

بعد از گفتم این حرفم عرشیا زد زیره خنده انقد خندید که من عصبی گفتم

_عرشیا؟؟؟چته چرا میخندی؟؟؟من دارم اینجا میمیرم تو داری میخندی؟؟؟

_اخه تو چرا انقد ساده ای دختر ......آخه کی عکس گرفته؟؟؟خب معلومه من خودم گفتم یکی بیاد عکس بگیره دیگه

بعد دوباره زد زیره خنده .....یعنی چی؟؟؟عرشیا.....نننننننننننننه

یه لحظه با داد گفتم

_آخه چرا ...عرشیا برای چی اینکارو کردی ...آخه چرا ؟؟؟بعد زدم دوباره زیره گریه و نشستم روی زمین ...عرشیا هم هیچی نمیگفت ....من فکر کردم قطع کرده اما از صدای نفساش فهمیم هنوز پشت خطه ...

_عرشیا خیلی بی غیرتی ....آخه چرا ...تو اون حالت ....انقد من برات مهم نیستم که یکم به فکره من باشی ؟؟؟عرشیا ....یه چیزی بگو

_عزیزم آروم باش ....الان من مطبم ...میخوام برم خونه......توهم بیا اونجا یکم باهم حرف بزنیم من برات توضیح میدم ....

______

(دریا)

با پاهای سست به سمته میزم رفتم و نشستم روی صندلی .....یهو بغضم ترکید و سرم رو گذاشتم روی میز ....از ته دل زار زدم ...چرا انقد من بدبختم که این مرتیکه ی بیشعور به خودش اجازه داد سره من داد بزنه ......دلم گرفته بود میخواستم بمیرم ...نیاز به یکی داشتم باهاش حرف بزنم ...با این فکر  گوشیمو از توی کیفم برداشت و شماره ی علیرضا رو گرفتم

دستگاه مشترک مودرن نظر خاموش میباشد

اه لعنت به این شانس ......

یه فکر ی زد به سرم ....باراد ......آره من واقعا الان به یکی  نیاز داشتم  برای همین بدونه هیچ فکری سریع شماره ی باراد رو گرفتم و منتظر شدم...بعد از سومین بوق برداشت

_بله؟؟؟

با صدای گرفته و بغض دارم گفتم

_سلام

_سلام عزیزم ....خوبی؟؟؟؟

_باراد .....من اصن خوب نیستم

بعد زدم زیره گریه ...باراد بالحنه عصبی گفت

_دریا عزیزم ....دریا بگو ببینم چیشده ؟؟؟

هیچی نمیتونستم بگم ...یعنی بگم چم شده؟؟؟خب منکه چیزیم نیست ...فقط دلم گرفته بود ..یه لحظه از اینکه بهش زنگ زدم پشیمون شدم ...

_هیچی

باراد با یه لحن عصبی گفت

_اره معلومه هچی ....بعد صداشو نرم کردو گفت

_آخه عزیزه من بهم بگو چیشده با اون حالت زنگ زدی و گریه کردی خب آدمو سکته میدی بعد میگی چیزی نشده؟؟

باز چیزی نگفتم .....فقط فکر کنم صدای نفسام بود که میشنید ....

_خب تو چیزی نمیگی؟؟؟باشه پس بذار من بگم ..

بعد شروع کرد حرف زدن ...انقد حرف زد انقد جوک گفت ...یه عالمه قصه از خودش درمورد منو خودش ساخت که باعث میشد من بخندم که بعد از هرخندیدنم میگفت _ای جــان ...بعد دوباره شروع میکرد قصه گفتن ...انقد حرف زد که شارژ گوشیم تموم شد که خودش زنگ زد

_دریا ...خانومم حالت خوب شد؟؟؟

با یه صدای آروم گفتم

_اره ....

_خب خداروشکر ...من اون دریای شلوغو دوست دارم ..همون که باعث شد من عاشقش بشم ....

تو دلم داشتند کیلو کیلو قند آب میکردن .....بالاخره بعد از یه عالمه حرف زدن دوتایی تصمیم گرفتیم قطع کنیم

_______

هووووووووووووووووووووف بالاخره  طلسمش شیکست

ببخشید اگه چرت بود


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 9 شهریور 1393 04:35 ب.ظ