تبلیغات
. - قسمت دوم | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمت دوم | آرامــ

سه شنبه 31 تیر 1393 07:39 ب.ظ

نویسنده : کـاملیـا :*
ارسال شده در: آرامــ ،


゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کـاملیـا :*







صبح با زنگ موبایلم بیدار شدم

تا اومدم نیمخیز شم و موبایلمو بردارم کمرمو زیر شکمم (!) تیر کشید

بیخیال دردم شدم و موبایلو برداشتم ، مامان بود . باهاش حرف زدم و بعدش قطع کردم

تازه متوجه نبود سمیر شدم ، اخمام رفت تو هم ! پس کجــاست؟؟

- سمیـــر !! سمیــر کـوشی؟؟؟

داشتم در حمومو باز میکردم شاید اونجا باشه که یه جسم از پشت بغلم کرد

جیغ فرا بنفشی کشیدم ، و رومو برگردوندم سمت جسم، این که سمیره !!

- سلام بر مادمازل جیغ جیغو

یه مشتی هوای بازوش کردم و گفتم : علیک ، ببینم تو چرا عین جن بوداده از پشت میترسونیم ؟

- عشقم کشید خانوممو بغل کنم !

لبخندی بهش زدم و گفتم : ساعت چنده ؟؟

- حدود 3 ظهر !

با جیغ گفتم : چــرا بیدارم نکردی ؟؟باید ناهار درس میکردم

با یه لبخند شیطانی گفت : نمیخواد عزیز واست جیگر درست کردم

-خب دست طلا که درست کردی ، محبت فرمودید جناب

گونه مو بوسید و رفت سمت آشپزخونه

- خب خانومم بیا یه مسکن بخور

در عین بیخیالی نشستم پا تلویزیون و گفتم : بیار

- حیفه ... حیفه مسدوم شدیا مگرنه میدونستم چیکارکنم

اومد جفتم نشستو قرص و داد بهم ...

-سمیر ...

-هوم ؟؟؟

- مرگو هوم ، کارت تموم شد پرو شدی ، تا یکسال باید بهم بگی جـــانم !!

- تا آخر عمرم بهت میگــم جــانم !

- آفرین پسر خوب

دستامو بهم کوبوندم و گفتم : سمیر !!!!

-جونــم

-من بچه میخوام

اول با چشمای گرد شده نگام کرد بعدش پقی زد زیر خنده

- مرگ ، نخنــــد

- هنوز یه روز نشده خانم مامان

از لفظ خانوم مامان غرق لذت شدم : یعنی میشه من مامان شم توام بابا ؟؟

-چرا که نه

-خب سمیری ، ناهارو بیار بخوریم ضعف رفتم

- چشم خانومی

-آفرین شوهر زن ذلیلم

بعد از خوردن ناهار و سر به سرگذاشتناش رفتم ظرفا رو شستم از همونجا داد زدم :

-سمیــر ، امشب مراسم پا گشا داریمـا !!

-اوهوم

-ساعت چنده عزیزم ؟؟

- 6 !!!

-پــوشو پـوشو بریم آماده شیم 

رفتم اتاقو یه نگاهی ب لباسا انداختم ، یه مانتوی نازک شیری کوتاه و یه شلوار جذب نازک برداشتم و پوشیدم

یه خط چشم گربه ای ، یه رژ لب صورتی و ریمل ،  آرایشم بودن

یه شال مشکی نخیم انداختم سرم یه نگاه به آینده انداختم و دِ برو که رفتیم

وقتی رفتم تو حال دیدم سمیر نشسته جلو تلویزیون و داره کانال عوض میکنه

- هوی حاج آقا بلند شو بریم

تا نگاش خورد بهم یه سوتی کشید و گفت: ببین حاج خانوم چیکار کرده با خودش

یه بوس واسش فرستادم و گفتم : تا چشم حسوداش کور شن ، بلند شو حاج آقای خوشتیپ

سمیرم یه تی شرت جذب خاکستری و جین یخی پوشیده بود و موهاشم با ژل ساده بالا داده بود

وقتی رسیدیم خونشون که ساعت 8 بود

بعد از روبوسی با خانواده ی سمیر رفتیم داخل ، مثل همیشه با ساحل -خواهر سمیر- گپ میزدیم که دعوت کردن بریم سر شام

اوه مای گاد عجب میز رنگینی !!! دست خوش مادر شوهر عزیز

شام که صرف شد یه هدیه ی خوشگل که سرویس یاغوت کبودم بود، دادن

با خستگی اومدیم خونه و سرم نرسیده به بالشت بیهوش شدم

______________________________________________________-

+ هنـوز مـوضـوع اصلـی اتفـاق نیوفتـاده

+ سوتـی داده بآشم تو نـظرا بگـید درس کنـم

+ قــسمت بعـد بـا کیمـیـا :/

بــی جنبـه هـا داستـانـو نخـونـن خـواهشـــا :||

بچه ها من توصیف کردنم خـوب نیست با کیمـیا




دیدگاه ها : پست ثـابت
آخرین ویرایش: سه شنبه 31 تیر 1393 11:01 ب.ظ