تبلیغات
. - قسمـت بیست و هشتم | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمـت بیست و هشتم | آرامــ

سه شنبه 4 شهریور 1393 12:37 ق.ظ

نویسنده : کیـمیـآ : \
ارسال شده در: آرامــ ،


゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کیمیـآ : \

http://www.uplooder.net/img/image/46/f9af769f669ba5dafbcc2113ac9e89c0/1_(6).gif

از زبون علیرضـآ:
شمـاره ای که از دریـآ گرفته بودم رو میزدم امیـدوار بودم برداره !
- الـو 
نفس عمیقی کشیـدم 
- سلـام مهراد من علیرضـآم 
- شنـآختم .. خوبی ؟ چ خبر اتفاقی افتـآده ؟
- ن ن میخواسـتم امروز برم دیدن آرام 
بعدازیه مکث گفت :
- امروز مادر پدرش بودن .. فک نکنـم بشـه .. چرا فردا نمیـری ؟
- باید امروز برم .. خواهش میکنـم 
نفس عمیقی کشیـد : نمیدونم والا باید دید چه میشـه 
- من چند روز دیگه میخوام برم فک کنم باید بیشتر ببینمش 
چرا نمیفهمیـد 
- حالا یه کاریش میکنم ... بت خبر میدم 
خـداظی کردیـم عصبی همونجور رو مبل نشسته بودم و پاهـامو تکون میدادم 
که نیم ساعت بعد مهراد زنگ زد و گفت خودش نمیتونـه بیـآد و من باید تنهـایی خودم برم اینجوری اتفاقا بهتـر بود !!!
***********
از زبون دریـآ :
تمام دستـآم و وجودم میلرزیـد یه لحظـه به خودم گفتم : وای دریا برات متاسفم 
پرو باش مثل همیشـه یه دیدار سـاده هسـت 
نسیم خنـدیـد : دیوونـه نبودی ک اونم شدی !
لبخند محوی زدم و پیـآده شـدم و به سمت کافی شـآپ رفتم حتی یادم رفت از نسیـم خدافظی
 کنم درو ک باز کردم تو قالب بی تفاوتی خودم فرو رفتم و به سمت جـای 
دنجی ک نشسته بود رفتم .. یه پالتوی مشکی با زیرش که یه بلوز سرمـه ای بود و 
شلوار مشکی و یه نیم بوت مشکی پاش بود واقعـآ خوشتیپ شده بود هه انگار 
تیپامون باهم همـاهنگ بود ! 
-سلـآم 
نشستم اونم سـلـآم کرد گارسون اومد و سفارش یه شیرکاکائو گرم با کیک دادم 
خب چیـه ؟ من در هیچ صورت از غـذا نمیگذرم .. 
با لبخـنـد زل زده بود به من منم ک قلبـم برای خودش دیسکو گرفته بود 
سفارشو اوردن منم بیخیـال داشتم میخوردم بارادم حرفی نمیزد یهو بی هوا گفـت :
عاشق چشـاتـم !
این حرفش همـانـآ و پریـدن کیک تو گلوم همـآنـآ انقد سرفه کردم صورتم قرمز شـد 
بود همه هم نگاشون اومد سمـت من .. فک کنم پس رفتم 
فقط نگاش کردم .. تو نگاش ترس بود 
- چیزیت که نشده 
-نه 
البته خودمم نشنیـدم چی گفتـم 
- راستش اولین روزی که دیدمت ازت خوشم اومـد من با دخترای زیادی بود 
حتی خوشگلتر از تو ولی تو یه جور دیگه ... خـآص .. نمیدونم اسمشو چی بزارم
..ولی تو این مدت از درس و کارم افتـادم همش به تو فکر میکنم 
تو کلاس فقطیه جایی رو انتخـآب میکنم که تو رو بتونم ببینم  
.. اینجور ک این حرف میزد گفتم الان بهم پیشنـهـاد ازدواج میـده 
- میتـونیـم باهـام یه مـدت .. نزاشتم حرفش تموم شـه 
-من اومـدم تهران درس بخونـم .. دنبال هیچ دوستی هم نیسـتـم 
- ببین دریا ... یه دوستی ساده قول میدم از حد خودم بیشتر نباشـه هـووم ؟
فقط نگاش کردم .. آخه عوضی چرا نمیفهمی من دارم برات میمیرم .. همش کلاسـه 
- نمیــدونـم 
چشمکی زد و گفت : راجبش فکر کن 
لبخند زدم ! دو دل بودم نمیـدونستم اصن حسم چیـه 
یه چـنـددقیقه بعـد بلنـدشد که بره گفت کار مهمی داره 
 پولم حسـاب کرد وقتی رفت انگـآر قلبـم آرووم شـد 
دیگه نمیزد .. نفس عمیقی کشیـدم و دوباره یه کیک و شیرکاکائو سفارش دادم
استرس گرفته بودم گرسنم شـد آخـه  
******
از زبون آرامــ :
- من میخوام از اینجـآ برم بیروون 
اینا رو با داد میگفتم ولی کسی ن اومد تو اتاق ن توجهی کرد اروم زیر لب گفتم : سمیر
تو کجایی ؟ ..گریم گرفت .. در اتاق باز شد .. علیرضا بود لبخند زدم نمیدونم چرا خوشحال 
شدم تنهـآ نیستم اومـد سمتم و رو صندلی کنار تختم نشست نگاش به دستام ک کنار 
تخت بسته بود افتاد و لبخند تلخی زد - سلام 
نگاش کردم .. 
- آرام خوبی ؟
- علیرضا من میخوام از اینجا برم 
دستی رو صورتش کشید - خوب شی برمیگردی
- بخدا من خوبم .. ببین تو رو میشنـاسم همه رو میشناسم هیچیم نیست 
ازاینجا بدم میـاد اونی ک منتظرشم نمیاد دیدنم .. دلتنگشم .. علیرضـا تو تاحـالا عاشق نشدی نمیدونی من چی میگم .. و اروم زیر لب گفتم : سمیر 
- ازکجـا میدونی ؟
با تعجب نگاش کردم بعد نگام شیطون شدمشکل خودم یادم رفت - دریـآ میدونـه 
خندید گفت - ن بابا 
- اگه بش نگفتم .. حالا طرف کی هست ؟
چشاشو گرد کرد و گفت : به دریا چیزی نگیا 
- بزار از اینجا بیام بیرون خودم برات میرم خواستگـآری
حرفی نزد و فقط خنـدید برام از قضیه پارک رفتنش با دریا و شهربازی رفتنش 
و ضایع شدن دریا گفت از خنده روده بر شدم راستش یاد قیافه دریا میفتادم تو اون موقعیت خندم میگیره ..از هر دری حرف زدیم تا یه پرستار اومد و گفت وقت ملاقات تمومه وقتی داشت میرفت یه لحظه صداش کردم - علیرضـآ 
برگشت نمیدونم تو نگـاش چی بود هیچی نمیتونستم ازش سر در بیارم 
- به سمیر میگی بیاد دیدنم .. دلم براش تنگ شده !
سرشو سریع تکون داد و بدون هیچ حرفی رفت بیرون نمیدونم چرا یه حاله ای از اشک تو چشاش دیدم  
*****
از زبون مهـراد :
نفس عمیقی کشیـدم از وقتی که آوا طلاق میخواست زندگیمون شده بود جهنم 
حتی پیشمم نمیخوابیـد غذامونم باهـم نمیخوردیم .. نمیدونم چرا دلم نمیخواست طلاقش بدم 
هنوزم دوسش داشتم با همه بی محلیـاش 
درو باز کردم خونه تاریک بود - آوا 
صدایی نیومـد سـاعت 8 شب بود .. یعنی کجـآ بود .. اتاقا رو دیدم نبود 
 حتی دسشویی .. خب مهراد حتما نیست دیگه .. شمارشو گرفتم 
- مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشـد ..
هووووفی کشیدم .. لباسمـامو عوض کردم و جلوی تلویزیون نشستم ..چنددقیقه بعـد 
دیدم آوا اومـده لپاش قرمز بود و سرش پایین انگار هنوز نفهمیده بود من اومدم 
با دیدن یه هی بلند گفت و دستشو گذاشت رو قلبش 
همونطور وایستاده بود و منو نگاهمیکرد
اوا - سـَ ..سلام 
-سلام .. کجا بودی 
آب دهنشو قورت داد - خونه مامانم بودم 
با تعجب نگاش کردم تو چشاش ترس بیداد میکرد یعنی از من میترسه - چیزی شده 
سرشو تکون داد یعنی نـه و رفت تو اتاق و درو بست دستی به صورتم کشیدم 
از این زندگی که دارم بیزارم .. چیشد ک اینجوری شد
******
با کلافگی سوار اسانسور شدم ...و در مطب و باز کردم دریا رو صندلی نشسته بود 
و به یه کاغذ خیره شده بود 
- سلام 
جوابی نداد انگا تو این دنیـا نبود 
بلندتر از قبل گفتم - سلام 
به خودش اومد و سریع کاغذ و گذاشت تو جیبشو گفت : سلام 
داشتم میرفتم سمت اتاقم ک گفت : اقا مهراد اینو یه پسری اوردن گفتم حتما خودتون ببینیـد 
برگشتم سمت میزش - نگفت از طرف کیـه ؟
-ن ولی گفت خیلی مهمـه 
یه ابرومـو انداختـم بالـا - یعنی چیشده ؟
شونه هاشو انداخت بالـا .. پـآکـت و باز کردم یه نوشته بود - تو همه چیز بردی آقا مهراد 
ولی این یکی دیگه مـال منه .. باختـن چ مزه ای داره ؟   

__________________________

بچـه هـآ من اعصـآب نداشـتم .. یه چی نوشـتم بد بودخوب بود دیگـه ببخشیـد 

داستـآن خیلی طولـانی میشه بگیـد کیـا میخونن ؟؟؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 11 شهریور 1393 03:29 ب.ظ