تبلیغات
. - قسمت بیست و هفتم | آرامـــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمت بیست و هفتم | آرامـــ

شنبه 1 شهریور 1393 07:34 ب.ظ

نویسنده : فاطمه
ارسال شده در: آرامــ ،


゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کــیمیــا :) 

http://www.uplooder.net/img/image/7/c9d61ccdf7673efed34df66493ad80e4/1_(5).jpg

عرشیا سرش رو اورد عقب و گفت

_چرا خانوم کوچولوی من ناراحت بود؟؟؟الان یه کاری میکنم دیگه احساسه ناراحتی نکنه عشقه من

بعد با این حرف همینجوری که تو بغلش بودم شروع کرد به قلقلک دادنم

میدونست روی شکمم حساسم برای همین دست کشید رو شکمم و قلقلک داد همینجوری که از خنده ضعف رفته بودم گفتم

_عر....شیا......ن ....کن

بعد با یه حرکت بلندم کرد که با این کارش کیفم افتاد رو زمین .همینطور که تو بغلش بودم با پاش درو بستو راه افتاد به سمته سالن و منو انداخت روی مبل بعد خودشم حائل کرد روی من

_خب بگو ببینم بازم نارحتی؟؟؟؟

سرم رو مثل بچه ها تکون دادمو لبمو اوردم جلو و گفتم _اهوم

_ای بچه پروی خوشگله من

بعد خیلی ناگهانی سرش رو که به اندازه یه مورچه  باهام فاصله  داشت رو اورد جلوتر رو لباشو گذاشت رو لبام

عاشقه طرز بوسیدنش بودم ...انگار میدونست من چجوری دوست دارم منو ببوسه ........یه لحظه سرش رو آورد بالا و با چشمای خمارش منو نگاه کرد و سرش انداخت پایین و رفت سمته گردنم و اول بو کرد و بعد آروم آروم شروع کرد به بوسیدنه گردنم

یه لحظه یاده بوسیدنای مهراد افتادم ....نه من حتی بوسه هاشم دوست نداشتم ..با یاد آوری مهراد مثل برق گرفته  ها پریدم ...عرشیا هم که خیلی سست شده بود با پریدن من افتاد روی زمین وگرنه با اون وزن و هیکلش حتی خودمم میکشتم نمیتونستم تکونش بدم

عرشیا با یه لحنه عصبی گفت

_آوا؟؟؟؟چته؟؟؟؟

_عرشیا ....من ...من نمیتونم ...من هنوز شوهر دارم ....من من ........

بعد زدم زیر گریه و نشستم روی همون مبل .....عرشیا هم دقیقا اومد نشست کنارم و منو بغل کرد

_خانومم ...تو چندوقته دیگه ماله خودم میشی.....بعد با یه حالته عصبی گفت

_تازشم مگه نگفتم وقتی پیشه منی اسمه اون مرتیکه رو نبر

_خب عرشیا به من حق بده .......

_چیو حق بدم خانومم؟؟؟اینکه وسط عشق بازیمون یاده اون عوضی میوفتی؟؟؟آره؟؟؟

سرمو بدونه هیچ حرفی انداختم پایین....چونمو گرفت و اورد بالا و تو چشام نگاه کرد

_آوا میدونستی چشمات دیوونه کنندست؟؟

یه لبخند کوچیک زدم ونگاش کردم ....دوباره لباشو آروم گذاشت رو لبام اما سریع بدونه بوسیدنم اومد عقبو گفت:اجازه هست ؟؟؟دوباره یه دفعه مثل جنی ها نپری و منه بدبختم بی افتم زمین

منم یه لبخند از اونا که عرشیا عاشقش بودو زدم و بالحنه خماری گفتم

_ن عزیزم خیالت راحت باشه

بعد دوباره عرشیا افتاد به جونه لبام ....در همین حالت دستش رفت سمته مانتوم و بندی که داشت و باز کرد مانتوم که جنس ساتن بود رو با یه حالت در اورد و به تاپه تنگه مشکی جذبی که تنم بود نگاه کرد و گفت : من هیج وقت از این همه زیبایی سیر نمیشم و دوباره تنه لختشو اناخت رومو شروع کرد به بوسیدنم ......

یکم که گذشت دوتا دستامو گذاشتم دو طرف صورتش که برگشت سمتو گفت _جانم؟؟؟

_عرشیا ...دوسم داری؟؟؟

با این حرفم چندتا بوسه محکم و تند از لبم گرفت و سرش رو آورد بالا و گفت

_من دیوننتم

(اوق حالم بد شد .دارم بالا میارم )

_________

(دریا)

برای باره هزارم به کاغذ نگاه کردم ....البته اون کاغذه اولی نه ...اون یکی رو انقد تو دستام نگه داشتم پوسیده شد ...برای همین شماره رو توی یه کاغذه دیگه نوشتم ...

نمیدونستم زنگ بزنم یانه ....از یه طرف میترسیدم بخواد سرکارم بذاره ...آخه اون پسر به اون باحالی چرا باید عاشقه من بشه؟؟؟دریا خیلی اعتماد به نفس داری....حالا کی گفته عاشقشت شده ...برای تفریحش تورو میخواد....ولی خب من دوسش دارم اگه منو دوسم نداشته باشه شاید بتونم یه کاری کنم اونم عاشقم بشه...با این فکرای مسخره گوشیمو از روی پاتختی برداشتم بدونه اینکه بذارم فکرای دیگه به ذهنمو بخواد منصرفم کنه زنگ زدم .....سه تا بوق خورده بود اما هنوز برنداشته بود ....اره این یه نشونست که نباید زنگ بزنم ...تا اومدم قطع کنم صدای گرمش پیچید توی گوشی واین همزمان بود با افتادنه قلبم توی شرتم

_بله؟؟؟

_اَلو ....ببخشید اقا باراد؟؟؟

_بله خودم هستم بفرمایید

یعنی هنوز منو نشناخته .....ای پسره ی خنگ .....وایسا ببینم اصلا نکنه نسیم الکی خودش شمارشو یواشکی داده به منو باراد نداده

_ببخشید من دریا ام.....

منتظر بودم بگه خب به من چه یا همین چیزا که گفت

_ببخشید دریا خانوم به جا نیوردم.....خوب هستین شما؟؟؟

_بله ممنون شما خوبین؟؟؟

_بله چطو میتونم تو این موقعیت خوب نباشم

وااای الان غش میکنم یکی بیاد منو بگیره .....نمیدونستم چی باید بگم که خودش منو راحت کرد و گفت

_راستی دریا خانوم میشه یه وقتی رو اقتصاص بدین به من؟؟؟؟

_خب ...راستش چطور بگم .........من نمیدونم ...

_ازتون خواهش میکنم ....من باید یه سری چیزارو درمورده خودم بهتون بگم

_خب باشه....اما کجا؟؟؟

ای دریای خاک توسر خب در این مواقع میرن یه کافی شاپی  جایی.....وای نکنه الان اینم پرو پرو بگه بیاین خونه ما مثلا بگه فردا خونه تنهام بیاین اونجا راحت تریم ...وای دریا آرامشه خودتو حفظ کن

_کافی شاپی که توی کوچه بغلیه دانشگاست خوبه؟؟؟

_باش ...و ساعته چند؟؟؟

_فردا ساعت 5  خوبه؟؟؟؟

_آره خوبه ....پس میبینمتون ...فعلا

_مراقبه خودتون باشین خدافظ

اوووووف ...به خودم نگاه کردم ...خیسه عرق شده بودم ....تاحالا اینجوری نشده بودم.....یه دوسه ثانیه گذشت تا اینکه تقه ای کوچولو به در خورد و علیرضا همینجوری پرید تو اتاق

_دری.....

بعد با تعجب به سرتا پام نگاه کرد

_دریا داشتی ورزش میکردی؟؟؟

_ن چطور؟؟؟

_چرا انقد خیسی.....

_ها؟؟؟هیچی ...خب بابا عرق کردم دیگه .... مگه تو خودت عرق نمیکنی؟؟؟

دیگه حرفی نزد و با یه نگاه خاص نگام کرد ...بعد آروم آروم اومد سمتمو گفت :چیزی شده؟؟؟

_ن بابا چیزی مگه باید بشه؟؟

_اخه من اگه تورو نشناسم که علیرضا نیستم ....

سرمو انداختم پایین ...چونمو گرفت و اورد بالا گفت

_دریا ....کوچولوی من ...بگو چیشده؟؟؟؟من طاقت ندارم ببینم ابجی کوچیکم چیزیش بشه

داشتم خر میشدم که بگم ولی خب دوباره برگشتم تو همون حالت دریای قبلی و دستشو زدم کنارو گفتم

_باز تو خل شدی؟؟؟؟چندوقته رو تربیتش کار نکردما

اومد منو بزنه که پریدم روی تخت  که گفت

_به جای این پرو بازیا پاشو آماده شو بریم

_کجا؟؟؟

_شهربازی

________

برای باره هزارم به خودم توی آیینه نگاه کردم و دوباره یه چندتا پِس عطر به خودم زدم ...به شیشه عطر نگاه کردم امروز خالی شد از بس زدمش....خیلی حسه دلشوره داشتم باز به خودم تو آیینه نگاه کردم ..پالتوی  سرمه ایم روکه تنگ بود و به نظره خودم اندامم رو خوب نشون میداد رو پوشیده بودم  با یه شلوار تنگه روشن لی و شاله مشکی...با صدای گوشیم به خودم اومدم ....رفتم سمته تختم و از روی تخت برش داشتم ....

نسیم بود ......

_الو

_دریا بدو بیا پایین من پایینم

خداروشکر نسیم بود که یه بهونه برای علیرضا و بابا سهراب جور کنم..گفته بودم قراره بریم کتابخونه و سر راه باید میرفتیم چندتا کتاب فرشی و کتابی که استادمون گفته بود رو میخردیم ..البته کتاب خریدن واقعی بود ولی خب الان که نمیخواستیم بخریم

از اتاق اومدم بیرون..علیرضا جلو تلویزیون نشسته بود

بلند گفتم

_علیرضا خدافظ

_دریا وایسا ....

تا اون برسه به من من چکمه های مشکیم رو برداشتم که بپوشم

_هاع چیه؟؟؟

_وایسا منم باهاتون میام

با تعجب نگاش کردم

_کجا بیای دیوونه ؟؟ما کار داریم

_خب من حوصلم سر میره

_خب پاشو برو بیرون ....علیرضا تروخدا .....

_خب باشه بابا .....برو خدافظ

چکممو که پوشیدم رفتمو روی پام بلند شدمو لپشو بوس کردم ....

_اومدم بریم باهم بیرون؟؟؟باشه

_خب

_ناراحت نباش دیگه ....علیرضا؟؟؟؟داداشه گلم ؟؟؟

_برو باشه ناراحت نیستم .....

_________
(علیرضا)

باصدای بستن در به خودم اومدم ....دریا رفت ......با یه فکر به سمته تلفن رفتم..الان بهترین فرصت برای اینکار بود ..

__________

دیگه اعصاب نداشتم ادامه بدم ....خوب بود؟؟؟؟





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 2 شهریور 1393 01:25 ب.ظ