تبلیغات
. - قسمـت بیست و شیـش | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمـت بیست و شیـش | آرامــ

شنبه 1 شهریور 1393 02:18 ب.ظ

نویسنده : کیـمیـآ : \
ارسال شده در: آرامــ ،



゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کیمیـآ : \



از زبون دریا :

دقیقا نمیدونستم باید چیکـار کنم .. گریه کنـم یا بخنـدم ..

پسره با تعجـب : اسمتـون صغـراسـت ؟

و بعـد با با تعجب سرتاپای منو برانـداز کرد این علیرضـآ گوربه گورم که فقط میخنـدیـد و من فقط نگاش میکردم

پسره بلنـد شد و بدون هیچ حرفی رفت البته ضایع بود میخواد بخنده

ای نقطه چیـن فقط اومـدی گندزدی به روز مـآ الان این علیرضـآ مگه ول میکنه

علیرضــا-چطوری صغری جون ؟

از حرص لبـآمـو میجوییدم گفتـم : خوبم اصغر جون !

ولی خودمونیـمـآ پسره خوشگل بود اگه این عنتر نمیومـدمطمئنن مخـشو میزدم ... مخشو میزدم .. هی دریـآ تو اگه مخ زن

 بودی مخ اون باراد و میزدی لامصب اون خیلی جیگر !!

نگام به علیرضـآ میـفـتـاد ک از خنده کبود شده بود

-هرهر .. چیز خنده داری دیدی ؟

بلـنـدشـد و ابروهـاشـو داد بالـآ و با لبخنـد ژکوند گفت : دو یک دریـآ خـآنـوم..و بـه طرف مـاشیـنـش رفت

منم زیر لب یه چنـدتـآفحش بش دادم و رفتم سمت مـاشیـن وایسـا اگـه تلافی نکردم

******

از زبون علیرضـآ :

تو ماشین بودیـم دریـآ حرفی نمیزد ولی صورت قرمز شـدش نشون میداد داره حرص میخورده .. حقشـه

بعـداز اون قضیـه کـافی شـآپ برای اینکـه از دل اون نـآزی در بیـآرم جون دادم چقد کادو ک براش نخریـدم !

کونم از این میسوخت ازش خوشم نمیومد و فقط بخاطر پدرش مجبور بودم همه جا همراش باشم

به سمـت یه کـافی شـآپ رفتـم و دوتامون پیـآده شـدیـم و رو یه میز دنـج نشستـیـم

- خب دریـآ خره ما چی میخوره ؟

گارسـون اومد سمت مـآ :چی میل داریـد

دریـا یه لبخـنـدخبیثـی زد و گفت : اوم چیزی همراتـون بنویسیـد ؟

گارسون با تعجب گفت : بله بفرمـایـیـد

دریـآ با لبخنـدژکونـد گفت : یه آیس پک شلـآتی - کیک شکلاتی - بستنی - یه شیرکاکائــو و و و و یه کافی میکس

اگـه زحمتـی نیسـت !! ( برگرفته از کتاب در همسایگی گودزیلا گفتم گفته باشم )

گارسون با تعجب روکرد به من : شمـآ ؟

درحـالی ک نگام سمت دریا بود گفتم : یه قهـوه

ی یه ربع بیست دقیقه بعـدسفارشـامون و اوردن .. من در عجبم این دختر چطوری اون همـه رو خورد همونطور ک

بش زل زده بودم اس ام اسی که به گوشیم اومـدو باز کردم

علی _ چطور بود ؟

جوابشـو و دادم - عـالی بود نقشمـون .. ولی دریـآ داره از دمـاغم در میـاره

برام شکل خنده گذاشـت و نوشـت : تاتو باشیـ خواهرت و اذیـت نکنی !!

دریـآ - هوی برادر من تموم کردم منتظرتـم تو ماشیـن .. حسـاب کردی بیـآ

سر کلمـه حسـاب کردی خیلی تاکیـیـدکرد .. سرمو تکون دادم: باشه صغری این

حرفم و خیلی بلند زدم که باعث شد دوباره لبو بشه

 و رفتم ک حسـآب کنم .. 

 **********

از زبون دریـآ :

سرمو انداخـتم پاییـن اه این پسره باراد چقد بد نگـآه میکنـه...نکه منم بدم میاد
 
نسیـم - دریـآ بعـدکلاس وایسـآ کارت دارم

- چیکـار

با صدای استـآد که بهمون تذکر میـداد نسیم نتونست حرفشو بزنـه !! پفیــوج !!

بعـد کلاس همونطور که تو حیـآط دانشگـآه قدم میزدیم و به سمتـ در خروجی حرکت میکردیم یه لحظـه بارد از

کنـارمـون رد شد و یه لبخنـد بهـم زد .. ته دلم یه جوری شـد !

- چیشـده نسیـم ؟

- دریـآ راجب بـآراد

اوه اوه موضوع حسـاس شـد نمیدونم چرا میخواستـم خودمو نسبت به این موضوع بی تفاوت نشون بدم

- خو به من چ ؟

نسیم مشکوک نگام کرد و گفت : خانوم خانومـا نصف آفریقـا رو من سیـآه کردم میدونم برات مهمـه

سرمو انداخـتم پایین دقیقا چی باید میگفتم

- شمـارشـو بم داده ..

ته دلم یه حس خـالی شـدن وقتی سوار یه وسیله ترسنـآک شهربازی میشی رو داشـت

خنـدیـد و گفت : اونجوری چشـاتـو نکن .. داد که بدمش به تو ؟

با تعجب نگـاش کردم - ن امکـآن نداره من با کسی دوست نمیشـم

- وای تو چقد خری موقیت به این خوبی !!

- چیشـدچیشـد تو ک تا دیروز میگفتی خیلی خر

حرفی نزد و یه کاغذ تو دستـآم گذاشت و گفت : راجبش فکر کن ! فک کنم پسر خ9خوبیـه ! یه دوستی ساده

 امتحـآنـش ضرر نـداره

فقط نگاش کردم .. هم خوشحـال بودم هم نـاراحـت و هم میترسیـدم

نسیم - نمیای برسـونـمت

- قربونت .. علیرضـا میـآد دنبـآلـم

چشمکی زدو گفت : این داداش توهم خوشگـلـه..بگو انقد نیاد دنبالت دخترای اینجا عاشقش میشن
 

لبخـنـدی زدم و یکم دیگـه باهم حرف زدیم و تـآ علیرضـآ بیـآد و برای یکشنبـه خونمون دعوتش کردم البته قبلش باید

از خاله سیمـا اجـازه میگرفتم !!

*******

از زبون آوا :

کلافگی سرتـاسر وجودمو گرفتـه بود .. دیگه نمیتونستم با مهراد زیر یه سقف زنـدگی میکنـم !

از کی اینجوری شدم دیگه هیچ حسی نسبت به رفتاراش نداشتم ...از اولش همین بود .. فک میکردم یکم بگذره عاشقش میشم

ولی فقط بش عادت کردم .. هیچ وقت به کسی نگفتم ولی فقط برای اینکه از وضع خونمون و گیر دادنای بابام

خلاص شم باش ازدواج کردم

گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم عرشیا لبخندی زدم و گفتم : از کی تو شدی زندگیم ؟

صفحه گوشیمو بوسیدم و جواب دادم :الو

- عشق من چطوره

زبونم و گاز گرفتم - خوب نیست

- چرا اونوخت مهراد اذیتت کرده ؟

- دلم برای تو تنگ شده

- پاشو بیا اینجا

-چی ؟ مهراد اگه بیاد چی ؟

- خوبه دفعه اولت نیست !!! اون سیب زمینی هم وللش .. براش فقط کارش مهمه

اینا رو با حرص میگفت .. بالاخره دل و به دریا زدم و و گفتم باشه میام یه شوق عجیبی سراغم اومد

انگار تازه میفهمیدم عشق چیه .. ای کاش قبل ازدواج با مهراد میدیدمش .. مهراد ؟؟ .. حس اینکه بهش خیانت میکنم

یه ترس وجودمو گرفت .. اگه میفهمید هم منو میکشت هم خودشو هم عرشیا .. ولی عرشیا ارزششو داشت

لبخنـد زدم و بهترین لبــاس ممکن رو پوشیدم

....

نیم ساعت بعد جلو خونشون بودم یه خونه ویلایی و خوشگل .. تنها زندگی میکرد مادر پدرش خارج از کشور بودن

اونم روانشناس بود .. از نظر قیافه مهراد بانمک تر بود ولی عشق ک این پیزا سرش نمیشه اولین باری ک دیدمش

تو یه مهمونی ک با مهراد رفته بودیم دقیقا 4 ماه پیش ... اونقد قشنگ حرف میزد ک....

از اون موقع تصمیم گرفته بودم از مهراد جدا شم ولی اون دنبال دلیل میگشت چی میگفتم میگفتم یکی دیگه رو دوست دارم

ازش متنفرم .. وای خدا همچی خوب شه

تو همین فکرا بودم ک درو برام باز کرد بالاتنه اش لخت بود مث همیشه خوشگل و جذاب لبخند پسر کشی زدم و

تو بغلش جا گرفتم !! دیگخ ن مشکلاتم به ذهنم میومد ن مهرااد ازاد بودم .. با ارامش

_______________________________

من نمیدونم کاملیا میخواد بزاره ؟؟؟

+ من مدرسه داشتم و سرم شلوغ بود + کامپیوترمم روشن نمیشد الان با لب تاپ خالمینا

سه ساعت داستانو تو فلش ریختم اوردم گذاشتم !!!!!!! برای همین دیر شد یکم دررک کنین !!!

+ خیلی خیلی افتضاح بود !! بچه ها من انتقاد پذیر هستم ولی بغضیا واقعا جوری بد میگن

حتی برای بی ارزش ترین چیزا هم زحمت کشیده میشه

امیدوارم بعضیا بفهمن ... بعضیام به خودشون نگیرن مرسی !! :*


 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 2 شهریور 1393 01:24 ب.ظ