تبلیغات
. - قسمت بیست و پنجم | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمت بیست و پنجم | آرامــ

چهارشنبه 29 مرداد 1393 01:45 ب.ظ

نویسنده : فاطمه
ارسال شده در: آرامــ ،

゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کــیمیــا :) 

http://www.uplooder.net/img/image/16/b8167757a6c7822b8ce45e8c134ff52e/tumblr_n3ptrxFrfd1r238sko1_250.jpg

(مهراد)

بعد از دومین بوق گوشی رو برداشت

_سلام اقای مهراد

بعد بدونه اینکه بذاره چیزی بگم گفت

_ببخشیدا من خیلی وقته اینجا منتظرم ...مگه قرار نبود بیاین دنبالم؟؟؟؟

_سلام خانوم شکوهی ... راستش نگ زدم بگم من نمیتونم امروز شمارو ببرم متاسفم ...

اومدم قطع کنم که بلند گفت

_نه وایسا .....نمیتونم چیه...بابا من دلم برای آرام تنگ شده ....خب اگه نمیتونین به پرسنلای اونجا بگین پارتی بازی کنن ما بریم تو

ما؟؟؟؟یعنی اون پسره هم میخواد بیاد؟؟؟خب بیاد به من چه ربطی داره

_متاسفم من وقت ندارم

صدای نفسای عصبیش رو از پشت تلفن میشنیدم .....

_ازتون خواهش میکنم ....بابا آرام دوسته منه ..حق ندارم ببینمش؟؟؟

دیگه واقعا نمیدونستم چی بگم دلم نمیومد دلشو بشکونم برای همین گفتم

_باشه.....خب شما خودتون میاین یا من بیام دنبالتون؟؟؟؟

_وای واقعا مرسی ...راستش نه من با علیرضا میام ..فعلا

و بدونه گذاشتن اینکه من حرفی بزنم قطع کرد .....علیرضا؟؟؟؟انگار من مثلا میشناسمش ..یه جوری میگه با علیرضا میام انگار پسرخالمه

بعد اداشو در اوردم

_راستش با علیرضا میام

قیافه خودمو تو آیینه ماشین نگاه کردم ..خندم گرفت ....شکله خاله زنکا شده بودم

_________

بعد از پارک کردن ماشین به سمته دره ورودی رفتم .از دور دیدم دریا و علیرضا روی یه صندلی نشستند ودریا داره از سروکوله علیرضا بالا میره

از دور براشون دست تکون دادم که دریا خیلی زود دید و با ادا و اشاره گفتم

شما برید داخل و برید پیشه اتاقه آرام چون من باید از یه دره دیگه که مخصوصه وارد میشدم و روپوش میپوشیدم

به سمته اتاقه مخصوص رفتم و نگاهی داخله اتاق انداختم کسی توش نبود مثل اینکه همه رفتن استراحت .بیخیال روپوش رو از رو ی چوب لباسی برداشتم و به سمته اتاقه آرام به راه افتادم

به اتاق رسیدم و فقط با گفتن سلامه کوچیکی به دریا و علیرضا دره اتاقو باز کردمو رفتم داخل

ارام خوابه خواب بود

_ای بابا من که هر وقت میام خوابه

با این حرفه دریا که خیلی بلندم گفت به سمتش برگشتم و خواستم چیزی بگم که صدای بی جونه آرام مانع حرف زدنم شد

_دریا

دریا با شوق رفتم سمتش و بغلش کرد ....آرام که انگار تازه به خودش اومد چشماشو تو اتاق گردوند و با دین علیرضا گفت

_وای علیرضا

پس آرام هم علیرضا رو میشناسه...نکنه نامزده دریاست؟؟؟؟پس اگه نامزدشه چرا حلقه ای چیزی دستش نیست؟بیخیال بابا به من چه

علیرضا به سمته آرام رفت و دستی رو شونه دریا بود رو گرفت  گفت

_سلام آرام خانوم خوبی؟؟؟

_خوب؟؟؟؟تو الان به این میگی خوب؟؟؟

بعد مثل اینکه تازه متوجه من شده باشه برگشت سمتمودر حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت

_سلام

منم لبخندی زدم و سرم رو به سمته پایین تکون دادم

دیگه موندن تواتاق  رو جایز ندونستم  اومدم بیرون رو صندلی کناره در نشستم

دستم رو روی شقیقه هام گذاشتم و ماساژش دادم ......هنوز چندثانیه نگذشته بود که دره اتاق بباز شدو علیرضا اومد بیرون و دقیقا بغله من نشست .نگاش کردم توی چشماش اشک جمع شده بود

اونم به من نگاه کردو با بغضی که سعی میکرد پنهانش کنه گفت

_کی خوب میشه؟؟؟؟

_ایشالا هرچی زودتر خوب میشه

دیگه حرفی نزد و سرش رو گرفت پایین بعد از چنددقیقه هم دریا اومد بیرون و اون خیلی اشکار داشت گریه میکرد و بدونه هیچ حرفی داشت میرفت سمته در.مثل اینکه هنوز مارو ندیده بود .علیرضا رو کرد بهش و گفت

_دریا وایسا

دریا وایساد و برگشت سمته ما .....وای خدا ...این چشمارو تو آفریدی؟؟؟چشمای ابی که توش اشک جمع شده بود....واقعا زیبا بود مثل نقاشی بود ...اصلا حواسم نبود که زل شدم به چشماش .یه لحظه به خودم اومدم و چشمامو از گرفتم

_مرسی اقا مهراد واقعا لطف کردین ...

با این حرفش برگشتم سمتش

_نه بابا این چه حرفیه وظیفم بود

چه مودب شدم من .من تاحالا با دریا اینجوری صحبت نکردم

بعد از چند ثانیه دریا گفت

_راستی ببخشید میشه من فردا نیام؟؟؟

با چشمایی پر از سوال نگاش کردم که گفت

_راستش میخوام حالا که بعد چندوقت داداشم اومده بریم یه دوری بزنیم

بعد اول یه نگاه به علیرضا انداخت  و سرش رو انداخت پایین حالا نمیدونم از خجالت بود یا چیزه دیگه .یعنی علیرضا داداششه؟؟پس چرا چیزی نگفت؟؟؟ای مهراده  احمق ..یه درصد فکر نکردی شاید داداشش باشه

من خیلی سریع گفتم

_ن عیب نداره مشکلی نیست

بعد بدونه حرفی سه نفری به سمته در رفتیم

_________

(دریا)

به ساعت نگاه کرد

اخه چرا این علیرضا انقد خنگه؟؟؟؟؟به من گفت امروز بیا بریم دور بزنیم شهرو ...از دره خونه که زدیم بیرون سوار ماشین شدیم و در کمال تعجب دیدم علیرضا نزدیکه یه پارک نگه داشت و گفت

_خب برو

_انوقت کجا؟؟

_بابا برو تو پارک من یه ربع دیگه میام ...

_وا دیوانه خب مگه مرض داربم...بعدشم کجا میخوای بری که یه ربعه میای و تنها باید باشی؟؟؟

بعد چشامو ریز کردمو گفتم _نکنه میخوای بری دوست دخترتو بیاری

_اخه دیوانه دوست دختره من تهران چیکار میکنه؟

_من چمیدونم از تو بعید نی والــا یه دفعه میبینی با همون دوسته دختره چندشه نازی بلند شدی اومدی تهران

_ن دیوونه پاشو برو بیرون دیگه

اومدم بیرون که گازشو گرفت رفت  منم رو اولین صندلی خالی نشستم .تا الانم که نیم ساعت گذشته نیومده ...یهو با حس کردن اینکه کسی کنارم نشسته برگشتم دیدم و اوه چه پسره مامانی اینجاست ...

_اهم .....اقا فکر کنم جای منه

یه نگاک کردو با لحن واقعا مودبی گفت

_ببخشدی خانوم ...بعد بلند شدو دوباره خم شدو گفت

_اجازه هست بشینم؟؟

باید چی میگفتم ؟؟؟الانه که علیرضا بیاد ...خب به من چه پسره خودش سیریشه ولی خدایی چه خوشگه ...یه بلوزه سرمه ای مردونه جذب تنش بود که به اون هیکلش خیلی میومد و یه شلوار مشکی با کفشای کالجه مرونه ی سرمه ای و موهاش و چماش قهوه ای بود صدای دلنشینی هم داشت که نا خودآگاه آدم جذبش میشد

_بله بفرمایید

کنارم که نشست برگشت سمتمو گفت _من رهامم و وقعا از دینتون خیلی خوشحالم

و بعدش دستشو سمتم دراز کرد.دو به شک بودم که  دست بدم که نه که با صدای علیرضا به طرفش نگاه کردم

_سلام صغری جون

با تعجب نگاش کردم ....وا صغری دیگه چیه؟؟؟؟اها اره میخواد ابروی منو جلوی این پسره ببره ....غیرتی شدنشم مثل دیوونه هاست

اومدم تلافی کنم و بگم سلام اصغر جون که یه لحظه گفتم وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای نه صغری ....یاده حرف علیرضا تو خونمون افتادم که گفت وایسا ازت یه آتو بگیرم ....که قرار شد اگه بگیره منو صغری صدا کنه وااااااای خدایا الان نه

___________

بچه ها من دیگه اعصابه داستو ندارم

ببخشید دیرشد راستش من دیشب اومدم بذارم چراغه مودم روشن نمیشد

بعد اینکه میخواستم یه قسمت دیگه بذارم که دیدم اعصاب ندارم 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 29 مرداد 1393 02:00 ب.ظ