تبلیغات
. - قسمـت بیسـتـو چهـآرم | آرامـ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمـت بیسـتـو چهـآرم | آرامـ

یکشنبه 26 مرداد 1393 12:01 ب.ظ

نویسنده : کیـمیـآ : \
ارسال شده در: آرامــ ،


゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کیمیـآ : \

- جـانم دخترم ؟

با صدای عمو سهراب به خودم اومدم .. نمیدونستم موضوع رو بگم یا نگـم 

دو دل بودم .. وللش دریا خودت پول جمـع میکنی میخری .. آخه چجوری !!

- چیزی میخواستی بگی ؟

با تردیـد نگاش کردم .. حس بدی داشـتم ولی خب مرگ یه بار شیون یه بار

میگم دیگـه - راستش عمو اون پیـآنو تو ویلـآ ..

سرم و آوردم بالـآ داشت با لبخند نگام میکرد انگار فهمیـده بود چی میخوام بگم

ادامـه نـدادم اونم با یه مکث طولـآنی گفت :میدونی ک یادگـاری سمیر اون 

میترسم تو حمل و نقل چیزیش بشـه

بادم خـآلی شـد .. حـالـآ باید چیکـآر میکردم ..

 خرج دانشگـآمو که میداد اگه میگفتم برام پیـآنو بخر خیلی پرویی میشـد 

- ولی یه کار میتونم برات انجـآم بدم 

- ن عمو نمیخـواد بخریـد 

لبخند زد و گفت : تو انبـآری یه پیـآنـو قدیمی هست ولی فک نکنـم کار کنه حـآلا میریم میبیـنـیم

 .. با خوشحـآلی گفتم : الـآن

چشمکی زد و گفت : آره بریم 

...
یه پیـآنـو بزرگ مشکی از اینـآ که پشتش حـآلـت کمد داره عـآلی بود ...

روش کلی گرد و خـاک بود به کمک عمو و باغ بونشون با کلی سختی بردیمش تو اتاق من

 .. تو نگـآه عمو سهراب غم بود .. انگـار یاد سمیر افتـآده بود 

یـادمـه یه روزایی سمیر بهـم پیـانو یاد میداد انقد قشـنگ میزد

 هر تابستـون سه مـاهشـو میومد پیش مـآ .. چقـد روزا زود میگذره 

عمـو سهـراب -میـدونستی قبلنـآ خودمم پیـآنـو میزدم 

با شگفتی گفتـم : واااااااای عمو کی ؟

لبخـنـد محوی زد و گفت - اون  موقعـآ که با سیمـآ هنوز ازدواج نکرده بودم 

سرمو تکون دادمو گفتم - پس سمیر راست میگفت 

سمیر همیشه میگفت پدرم پیـآنو میزنه ولی ما باور نمیکردیم 

- عمو میشه برام بزنیـن 

دوتا ابروهاشو داد بالـا و گفت : مگه چیزی یـادمـه 

اومده که بره ک سریع دستشو گرفتم و گفتـم : عمو تروخـدا 

نمیدونم تو نگـام چی دید که رو صندلی نشست و با شک دستـآشـو 

رو پیـآنو گذاشت .. الحق ک قشنگ میزد .. چشمـاشـو بستـه بود .. واقعـآ باورم نمیشـد 

چنـددیقه بعـد سیما جونم اومـد و با شگفتی به عمو سهراب نگـآه میکرد .. یه لبخنـد 

تلخی زد و اشکـاشـو پـآک کرد .. نمیدونستم دلیلش چیـه 

ولی آهـنگش عـآلی بود !! 

*****

از زبون آرام:

مهراد با کلافگی رفت بیرون .. چرا هرچی میگـه درکش برام سختـه 

دلم نمیخواست اینجـآ باشـم از اینجا متنفر بودم ... 

در باز شـد و یه آقای دیگه ای اومـد داخـل .. لبـآس سفیـد پوشیـده بود

و عینک داشـت یکمی باهـآم حرف زد از تنهـآ بودن میگفت .. آخرشم گفت 

خیلی زود خوب میشـم .. یعنی میشـه دلم برای سمیر تنگ شـده اصلا دیدنم نیومـد

 .. همه میگفتن سمیر مرده ... چ واژه بدی .. مرده .. امکـآن نـداشـت 

من خودم دیدمش .. بغلش کردم .. واقعـا هـدفشون چیـه ؟

ک بهـم دروغ میگـن یه لحظه ته دلم لرزیـد .. نکنه سمیر مرده .. سرمو تکون دادم 

تا این افکـار پوچ بره بیرون .. اگه سمیر بمیره مطمئنن منم میمیرم 

***

از زبون دریـا :

یه سه چهـآر روزی از اون روز میگذشـت هیچ اتفـاق خـاصی نیافتـآده بود 

غیـر اینکــه یه بار رفتـم دیدن آرام .. امروزم قرار بود مهراد منو ببره پیـشش 

بهـم گفته بود میـاد دم دانشگـآه دنبـآلـم .. راستش از اینکـه میخواد بیاد دنبالم 

نـآراحت بودم دلم نمیخواست باراد منو و پیش اون ببینه .. اصن چرا باید برام

 مهم باشـه .. پسره نکبت مغرور .. بوزینـه فقط نگـاه میکنـه .. البته اصلــــــا برام مهم نیستـآ .. 

از نسیم خدافظی کردم و  منتظر مهراد بودم خـدارو شکر باراد اون دور ورا نبود 

خیلی اختلـاف مهراد و زنش ذهـنمـو درگیر کرده بود زنش عجب سلیطه ای بود 

با اون چشم غره هـآش 

تو همین افکـار بودم که با صدای بوق یه نفر سه متر پریدم هوا اومدم یه فش +18 

بدم که از چیزی که دیدم سه تا شـاخ رو سرم سبز شـد 

با جیـــــــــــــــــــغ - علیرضـــــــــــا

و دوییدم سمتش و پریدم بغلش بعـد ازش فاصلـه گرفتم - عوضی نگفته بودی 

میـای ؟

- جـای خوش امـدتـه ؟

- وااااااااای باورم نمیشـه !! بعـد دوباره بغلـش کردم

راستـش با اون جیـغی که من زدم گفتم ده نفر الان اونجـآ جمع شـدن 

دور و ر و نگاه کردم یه دختر بیشتر نبود که زل زده بود به علیرضـآ اسمش مهشید

 بود یکی از بچه های دانشگآه ک چشمش دنبـآل همه بود

یه لبخـنـدخبیثـانـه ای زدمو یه بوسـه کوچولو رو لب علیرضـآ زدم 

چشـاش شـد قد گلابی و بالبخنـدی که کنج لبش بود گفت - تهـران بهت سـآختـه

منم فقط لبخـنـدزدم و از گوشه چشـم دیدم رنگ مهشیـد قرمز میشه و سفید و آبی و سبز .
.
 حرص بخور حرص بخور  

*****
از زبون مهـراد :

با دیدن دریـآ که بغـل یه پسره بود بعـدش اومـد بیرون و با لبخـند داشـت باهـاش 

حرف میزد و یه بوسم گذاشت رو لبش یه لحظـه به چشمـآم شک کردم ..

 به قیافش نمیخورد همچین آدمی باشـه راستش خیـابون خلوت بود 

نمیـدونـم چرا سریـع گـآز ماشینو و گرفتم و دور زدم چرا تحملش برام سخـت بود ؟

*****

از زبون دریا :

علیرضـآ - چرا نمیـای بریـم 

- منتظر اون پسـرم 

علیرضـآ چشـآش گرد شدو گفت : جـانـم 

خندیدم و گفتم : قرار بود بریم دیدن آرام پسره دکترشـه 

لبخنـد تلخی زد - هنوز خوب نشـده ؟

سرمو به علامت نفی تکون دادم 

یه دفعخ جـدی شـد و گفت : پسره چنـدسـالشـه ؟

- بابا غیــــــــــــــــرت .. خودش زن داره .. بعـدباکلافگی گفتم : فک کنم یادش رفته 

در همین حین گوشیم زنـگ خورد مهراد بود

_____________________________________

خیلی بـد بود + زیـآد 

کاملیـآ گفته فلنـآ نمیـآد بشون خوش گذشـته !!

نظرتون و حتمـآ بگیـد !

++++++++++++++ من ویرایشش کردم از اونایی که دوباره میخونن ببخشیـد 

+ بچـه هـآ من دوباره برگشتـم وب خودم 

    http://www.girlinsky.mihanblog.com
 

  

 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 26 مرداد 1393 06:57 ب.ظ