تبلیغات
. - قسمت بیست و سوم | آرامـــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمت بیست و سوم | آرامـــ

شنبه 25 مرداد 1393 12:44 ب.ظ

نویسنده : فاطمه
ارسال شده در: آرامــ ،

゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کــیمیــا :) 

http://www.uplooder.net/img/image/56/0c4af3849f2618de97329a623aaf16d8/1_(2).gif

دیگه واقعا حسه فضولیم به اوج رسیده بود رفتم پشته در با اینکه میدونستم این کار ریسکش خیلی بالاس

گوشامو چسبوندم به در....

_مهراد برای بار آخر بهت میگم ..طلاق میخوام ...ط ل ا ق

مهراد با صدای دادی که تاحالا ازش نشنیده بودم گفت

_منم میگم طلاق نمیدم .....تا دلیله این کاراتو نفهمم هیچ کاری نمیکنم

_باشه خوددانی

دیگه فهمیدم الانه که دختره بیاد بیرون برای همین باحالته دو شیرجه زدم رو صندلیم ..درست حدس زدم آوا همون موقع با پریشونی اومد بیرون و وقتی فهمید دارم نگاش میکنم یه چشم غره بهم رفت و رفت بیرون بلافاصله بعدش هم مهراد اومد بیرون و بدونه زدند هیچ حرفی درحالی که از عصبانیت سرخ شده بود رفت بیرون

یعنی منم باید برم؟؟؟ای خدا مردم خل شدن...ولی خداکنه مشکلشون حل بشه ...مهراد واقعا به نظره حروم شده....زنه عجب سلیطه اییه

__________

(مهراد)

روی صندلی توی پارک نشستم ...به پارک نگاه کردم .....پارکه روبروی داشنگاهه منو آوا

اومدم اینجا یکم تو فضای باز فکر کنم....به پارک نگاه کردم..چقد خلوت بود و این خیلی فرصت مناسبی برای فکر کردنه

یادش بخیر بعد از باخبر شدن از علاقمون به همدیگه هرروز بعدد از دانشگاه البته روزایی که ساعته کلاسامون یکی بود  میومدیم اینجا

وای چقدر ما اینجا خاطره داشتیم یه روز قهر یه روز آشتی....به سمته چپه دانشگاه نگا کردم ....یه کافی شاپه کوچولو که پاتوق منو آوا بود

هی آوا ...آوا تو چت شده؟؟؟دلیله این کارات چیه؟؟؟چرا من نمیتونم فکرامو رو هم بریزم ....چرا یک دفعه این همه عشق تبدیل شد به نفرت؟؟؟

البته من هنوز عاشق آواهستم...

صبر کن ببینم ....عشق؟؟؟یعنی واقعا من عاشقشم؟؟؟وااای خدایا چرا احساس میکنم منم داره کم کم عشقم کم میشه؟؟؟؟اصلا این عشقه؟؟؟؟

آره عشقه ما عشق نبود عشقی که به این زودی تموم بشه که عشق نیست ..عشقای ما مثل باد اومد و رفت گذرا بود اما خب من هنوزم آوا رو دوس دارم

ندای درونیم بهم گفت

چی میگی ؟؟کدوم عشق؟؟؟کدوم دوست داشتن؟؟؟؟به نظرت عشق اینه؟؟؟

یه لحظه فکر کردم ...اره دیگه عشقی بینه ما نیست ....اصلا از اولش هم نبوده ....منه احمق مثل پسر بچه ها اولین زنی رو که عاشقش شدم رو گرفتم ....البته بازم میگم عشق نبود....اگه عشق بود همچین فکرایی الان تو ذهنم نبود...اما من باید بفهمم برای چی آوا انقد توی طلاق مصممه....وای من چقد خنگم حتما پای یکی دیگه درمیونه  .یه لحظه از این فکر خون به صورتم و اومد و گفتم آوا میکشمت

____

(دریا)

از شیشه بیرونه رستوان توشو نگاه کردم ..هیچکس توش نبود ....با نسیم وارد رستوران شدیم و نسیم سریع پای صندوق رفت و سفارش دوتا پیتزارو داد منم یه صندلی کنج رستوان پیدا کردمو نشستیم

خب راستش برای این اومدیم رستوران که داشتیم و داریم از گشنگی میمیریم ....اومدن به رستوران دلیله دیگه ای داره؟؟؟

دیگه نمی ارزید بریم خونه غذا بخوریم چون 45 دقیقه دیگه کلاسه دیگمون شروع میشد

نسیم  بعد از چند دقیقه با دوتا ظرف سالاد اومد سر میز ....بودن حرف نشست و سالاد رو گذاشت روبروم و دوتایی شروع کردیم به خوردن.......

_دیروز مادره باراد خونمون بود

_جدی؟؟نگفتی بودی باهم رفت و آمد میکنید

_رفت و آمد که نه ولی خب بعضی وقتا مادرش میاد پیشه مامانم

اومدم جوابشو بدم که گوشیم زنگ خورد...واای علیرضا ست

_سلام بر شاه پسره خودمون

_سلام ابجی کوچیکه چطوری وروجک؟؟؟دلم براتت تنگ شده خل و چل

_جدی؟؟؟عجیبه.....

هیچی دیگه یه عالمه باهم حرف زدیم ویه کوچولوهم با مامانم حرف زدم .....زیاد حرف نزدیم چون دیروز داشتم باهاشون یعنی با مامانو بابا صحبت میکردم

  وسط حرف با علیرضا بودم که پیتزاهامون اومد...من با لحن خیلی بدی که قلب هرکی بود رو مینداخت تو شرتش گفتم

_وای علیرض من بایدبرم یه اتفاق خیلی بد افتاده

علیرضای بیچاره با ترس گفت

_چیشده دریا؟؟؟؟حالت خوبه؟؟؟

_آره فقط ...(با یه لحنه خیلی موذی) پیتزاهامون رسید

_ای کارد بخوره تو اون شیکت ...باشه برو خدافظ

_خدافظ داداشه گلم ..... راستی اصلا پیتزاهه خوشمزه  و خوشگل نیستا فقط یه عالمه روش پنیر داره و زیرش پره گوشته و روش پره قارچ ههمین

_خیلی بیشعوری دریا

اومد قطع کنه که با وحشت گفتم

_هووووووووووووی بوزینه اولا زودتر بیا اینجا ببینمت بعدشم دیگه سراغه اون نازی که نرفتی

بعد زیره لب گفتم دختره ی چندش

_اولا تصمیم داشتم بیام دوما اتفاقا دیروز پیشش بودم

بعد خندیدن و تلفن رو قطع کرد.....یهو بغضم گرفتم ...پسرهی بیشعور ..خب من از نازی بدم میاد

ولی وقتی چشمم به پیتزا خورد اصلا حرفای علیرضا یادم رفت و شرووع کردم به خوردن...نیسمم که زودتر از من شروع کرد بود به خوردن

درهمین حین صاحب رستوران تلویزیونی که بالای سره ما بود رو روشن کرد و صداش رو زیاد کرد

ای بوزینه آرامش رو از ما گرفت

حالا نکرد بزنه یه چیزه درست حسابی برداشته زده اخبار ...بیخیال شدم و یه تیکه پیتزای دیگه برداشتم که سنگینی نگاهی رو خودم حس کردم ..سرم رو بلند کردم دیدم یه پسره روبروی میزه ما نشسته و داره غذاشو که ساندویچ بود رو میخورد و در عین حال به من زل زده بود ..عجیبه......مثلا اومدم ادای دخرتای خوبو که براشون مهم نی در بیارم و سرم رو انداختم زیر و به خوردنم ادامه داد ولی انگار ن انگار همینجوری نگاه میکرد خب خدایی قیافش بد نبود ولی خب به پای بارادم نمیرسید ....یا خدا بارادو صاحب شدم

دیگه اعصابم داشتم خورد میشد رو کردم به نسیمو وگفتم

_اه نسیم این پسره رو زل زده به من سرم تکون نمیده فکر کنم گردنش شیکست انقد اینطرفی رو نگاه کرد

نسم با گفتن کو روشو کرد به پشت و گفت _هه مثل اینکه پسره بدجور عاشقت شده

_بابا به درک که عاشق شده .اینجوری که نگاه میکنه چیزی از گلوم پایین نمیره

نسیم به پیتزام نگاه کردوبا دیدن یه تیکه کوچولو ته ظرفم گفت:

_معلومه عزیزم اصن بغض داری ...ولش کن حالا یکم بخور از پا می افتیا

_زهر مار

بعد دوتایی ریز خندیدم..

_اه نسیم من دیگه دارم میرم واقعا پسره رو مخه

تا اومدم بلندشم پسره زودتر از ما بلند شد و رفت سمته صندوق و خواست برگرده قشنگ روبروی ما بود ...منو نسیم همینجوری زل زده بودیم به پسره که داشت از روبرو میومد منکه قصدم این بود که یکم انتقامه نگاه کردناشو بگیرم حالا نسیمو نمیدونمنزدیکه یمزه ما که رسید   یه دفعه چشامون از تعجب اندازه دوتا بشقاب شد.....پسره چشاش چپ بود

 پسره همین که پاشو از مغازه گذاشت بیرون منو نسیم زدیم زیره خنده و ولو شدیم روی میزو از ته دل خندیدم ...فکر کنم صاحبه رستوران به سلامته عقلیمون شک کرد

درحالی که چشمام از خنده همینجوری اشک میومد بلند شدم و گفتم نسیم پاشو بریم خیلی زشته الان صاحابش مارو پرت میکنه بیرون

نسیمم درحالی که دلش رو گرفته بود گفت _اخ اخ وای خدا ...تاحالا اینجوری تو عمرم نخندیده بودم ....وای پسره چشماش چپ بود اونوقت تو قکر کردی عاشقه سینه چاکه توست و داره تورو نگاه میکنه درحالی که داشت اخبار میدید ....بعد دوباره از خنده ریسه رفت

منم داشتم دوباره از خنده میترکیدم ولی ادای عصبانی در اوردمو گفتم

_ایش برو بابا خوبه خودت گفتی فکر کنم عاشقت شده ولی خدایی نسیم شانسو داشتی؟؟؟؟

بعد دوباره منم زدم زیره خنده

_______

با صدا کردنه سوسن خانوم خدمتکاره بابا سهرابینا از اتاق اومدم بیرونو به سمته اتاقه غذا خوری رفتم ..بابا سهراب و سیما جون روبروی هم نشسته بودن منم رفتم کناره سیما جون روبروی بابا سهراب نشستم

بعد از خوردنه شام خوشمزه ای که سوسن درست کرده بود تشکری کردمو به سمته اتاق رفتم اما یه دفعه وسطه راه وایسادم و به سمته اتاقه غذا خوری رفتم و تو چارچوبه در وایسادمو گفتم

_بابا سهراب میشه وقتی شامتون رو تموم کردین بیاین؟؟؟کارتون دارم

_باشه دخترم برو من الان میام

منم رفتم رو مبل توی هال نشستم و تا بعد از دو سه دقیقه بابا سهراب اومد ......

 

_________

اولا ببخشید دیر شد

دوما ببخشید چرت شد

سوما من اعصاب ندارم :|




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 25 مرداد 1393 12:47 ب.ظ