تبلیغات
. - قسمـت بیست و دوم | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمـت بیست و دوم | آرامــ

پنجشنبه 23 مرداد 1393 02:04 ق.ظ

نویسنده : کیـمیـآ : \
ارسال شده در: آرامــ ،


゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کیمیـآ : \

 
از زبون مهراد:

نور آفتاب چشمامو زد .. سریع پـآشـدمو دیدم آوا نیست نفسمو با حرص دادم بیرون

 سری لباسـاما و پوشیدم رفتم سمت آشپز خونه دیدم اونجـا نشسته

 و سرشو تو دستاش گرفته و شونـه هـآش میلرزیـد 

دستامـو و رو دستـآش گذاشتم و کنارش زانو زدم - آوا

سرشو بلندکرد چشمـا و دماغش قرمز شده بودن همیشه وقتی گریه میکرد همینجوری میشـد

 - چی شـده عزیزم ؟

دستشـو پس کشید و سریع بلنـدشـد منم بلندشدم 

- میگی چیشـده ؟مهراد ازت متنفرم .

. ازت بدم میـآد بعد درحـالی که اشکاشو پاک میکرد گفت

 - بت گفته بودم آمـآدگیشـو ندارم ولی تو ..تو 

خنده ی عصبی کردم - نکه خودت نخـواسـته بودی هرکی ندونه من میدونم وحشی 

تر اینـایی اگـه واقعـآ آمـآدگیشو نداشتی انقد کولی بازی در میـاوردی کـه ..

ادامـه ندادم اونم چیزی نمیگفت .. 

- آوا تو چت شـده ؟ قبلا اینجوری نبودی 

با پرخـآشگری گفت - مهراد اون زمـآن ک بت نیاز داشتم نبودی با چ رویی ازم این سوالو میپرسی

-من برات چی کم گـذاشـتم ؟

- هر مـآ یه هفته سفر خـآرجـه .. هر روز گل فرستنـآی مریضـات .. تا شب تو مطب بودنت .

. ما تو این چهـآرسـآل زندگیـمون 5 6 بار بیشتر باهم بیرون نرفتیم 

... مهراد تو کسی نبودی که من میخواسـتم 

بعـدیه مکث طولـآنی - مهراد من طلـآق میخوام 

نفهمیـدم دستـآم چطوررو صورتش فرود اومـد دستـآشـو گذاشـت رو گونشـو 

و با نفرت نگـآم کرد ... نمیدونم چطور از خونـه زدم بیرون با سـرعت باد میـرونـدم

هضم حرفـش برام سنگیـن بود .. 4 سـآل زندگی برای یه چیزای مسخره ازت طلاق بخواد 

.. میدونسـتم یه قضیـه ای پیش اومده ک اینطوری میکنه 

از خودش بیشتر میشنـاخـتمـش .. بالـاخره میفهـمم 

******

از زبون دریا :

نسیـم - اَی باز این چس کن اومـد 

نگـاش کردم الحق ک این پسر خوشگـل بود و خوشتیپ 

با خـنـده بش گفتم - انقد نگو شوهرت میشه هـآ 

خـنـدید - عمــرا .. البته اگرم بشه ..ابروهـاشو داد بالـآ - بـد تیکه ای نیستـآ

- چیشد چیشـد ؟

- ن بابا من خودم شوهر دارم و ریز ریز خنـدید 

میدونستـم پسـرعمشو دوست داره تو این چنـدروز دوستی تمـام زنـدگی نامه همو 

ریختـه بودیـم وسط .. باراد دقیقا از بین این همه صنـدلی نمیدونم چرا پیش من 

نشست فک کنم تا این بشینه سـه تا دخترقش کردن .. بش نمیخورد رشتش
 
موسیقی باشـه .. مثلن یه دکتری مهندسی چیزی بش میخوره .. وای گفتم دکتر 

بعدازظهر باید برم مطب مهـراد .. امروز مجبورش میکنـم منو ببره پیش آرام

 .. باید خوب شـه .. بدون اون حـال نمیـده مثلن قرار بود تهرانو بهم نشون بده 

تا کلاس تموم شه هشتـآدبار مردم و زنـده شـدم این باراد کلن زوم

 کرده بود رو من منم با پروویی تمـام با لبخند ژکونـد زل زدم بهـش که یه دفعـه زد زیر خنـده 

استـآدهـم حـآلـآ هی نگـآه میکرد 

سری از تاسف براش تکون دادم و زیر لب گفتم - حتمـا خودتو به مهراد نشون بده ...... !!!

******

طبق معمـول نسیـم منو داشت میرسونـد وسط راه گفت : دریـآ فیلم میلم جـدید داری بدی ؟

- ندارم ولی معرفی میتونم بکنم 

- خب بگو سر راه بخریـم 

لبخـند موزیـآنـه ای زدم و گفتم - واسـه سنت خوب نیس آخـه 

ابروشو داد بالـآ - کلک خودت از کجـا دیدی ؟

- از لب تـآب علیرضـا دزدیه بودم 

- اوه اوه عجب داداش باحـالی 

- ن بابا اون خنگول همش سر درسش بود 

البته چـاخـآن میبافتم علیرضـآ سر هیچی بود جز درس 

پیش یه سی دی فروشی نگه داشـت با هم پیـآده شدیم شیشه های مغازش

 طوری بود داخـل و نمیدیدیم .. درو عین بز باز کردم رفتم داخـل

 .. اسغفرالـآ .. استغفرالـآ .. استغفرالـآ .. یه میز بود ک پشتشم دختره

 و پسره نشسته بودن 

داشتن همدیگـو رو ماچ میکردن .. همون .. میبوسیدن 

یه دفعـه از هم جـداشـدن پسره که کارد میزدی خونش در نمیومـد و دختره هم

همچین با اخـم نگـام میکرد که به خودمون ریدیم .

. هم من هم نسیم داشتیم از خنده میترکیـدم ..

 از قصـد یه ربع طول دادیـم آخرشـم گفتم - ببخشید فیلم .. رو داریـن ؟

پسره پوزخند زد و گفت - واسـه سنـت خوب نیست خـانم کوچولو .. ولی داریم 

.. بت میدم 

عـآغـآ ما حسـاب کردیم زیر گوش نسیم آروم گفتم : هرموقع بت گفتم الفرار فرار کن با تعجب نگـآم کرد 

رفتیم سمت در با یه لبخند دندون نمـا گفتم : دوستـآن به معاشقتون برسید

مزاحـم نمیشـیـم بعد داد زدم  - نسیم الفرا ر

ما هی میدویـیدیم یه لحظه نسیم پشت و نگـاه کرد - وایسـآ خره هیشکی اصن دنبالمون نیست 

نفس نفس میزدیم ولی یهو دوتامون باهم زدیم زیر خنـده ( برگرفته از خـاطرات منو کیمیا :)))) )

نسیم منو رسوند مطب  در باز کردم و رفتم پشت میزم نشستم یه دفعه دیدم 

مهراد از اتاق اومـد بیرون .. وا این اینجـآ بود ؟ 

- دریـآ همه ی قرارای امروزو کنسل کن

ابرومو بالـا دادم - سلـآم 

شرشو بلنـدکرد چشمـآش قرمز بودن نمیدونم چرا به چشمـآش خیره شده بودم 

و نمیتـونسـتم چیزی بگم 

- سلـآم 

آب دهنمـو قورت دادم - چیزی شـده ؟

- نه

-پس ..

- فک کنم الان خودم بیشتر ازهمه نیاز به یه روانشنـآس داشـته باشـم 

ورفت سمت اتاقش وسط راه ایستاد-خودتم میتونی بری 

- آفـا مهراد

روشو طرفم برگردونـد 

خیلی اروم گفتم - آرام 

نمیدونم چطور شنیـد چون خودم صدامو نشنیدم - امروز واقعـآ نمیتونم 

ولی قول میدم سر فرصت فردا ببرمـت 

بعـد رفت تو اتاقش .. دلم نمیومد برم .. وا دریا خودش گفت برو

 // کاریم خونه نداشـتم همینجور اونجـا نشسته بودم ..قرارا رو هم کنسل کرده بودم 

تقریبا داشتم مگس میپرونـدم که یه خـآنـومی وارد شـد

قدش همقد خودم بود و صورتش گرد حتی چشمـاشم گرد و عسلی بود 

با بی حوصلگی گفت - مهـراد اینجـاس ؟

- بله ولی الان 

حرفمو قطع کرد و گفت : زنشـم 

اِ پس زنش اینـه ..خوبه بهم میـآن دوتـاشـون خوشگل بودن وای بچشون چی بشـه 

حتمـا خیلی خوشگل میشـه .. به خودم اومدم دیدم زنـش رفته داخل اتاقش ..  

__________________________________

مرسی از اونـایی ک بدون خبر سـر میزنـن :*

چرا این داسـتآن تمـوم نمیـشـه :o

فک کنـم تـآ قسمـت 123 طـول بکشـه !!!
          
   

  
    
 

  

 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 23 مرداد 1393 02:14 ق.ظ