تبلیغات
. - قسمت بیست و یکم | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمت بیست و یکم | آرامــ

چهارشنبه 22 مرداد 1393 04:17 ب.ظ

نویسنده : فاطمه
ارسال شده در: آرامــ ،
゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کــیمیــا :) 

http://www.uplooder.net/img/image/45/1b1b1ede3c8ddbb5aae98d7b9f90a2c1/tumblr_n0x9ay45u41tsftc7o1_500.gif

(آرام)

چشامو به زور باز کردم انگار یه وزنه ی 1000 کیلویی روی چشام بود....وااای نه دوباره همون دیواره تکراریه روبروم

خواستم دهنم و باز کنم و جیغ بزنم که دیدم هیچ رمغی ندارم اصلا نمیتونسم هیچ کاری بکنم .....سرم رو به سختی تکون دادم و بالای

سرم رو نگاه کردم دیدم سرم به دستم وصله ..چرا سرم؟؟؟من کی مریض شدم؟؟؟ ...داشتم دیوونه میشدم ...چرا من و اوردن اینجا؟؟؟؟مغزم اصلا کار نمیکرد

حتی یه عالمه فکر کردم تا یادم اومد اسمم چیه....بالاخره تمومه توانمو جمع کردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم

_کمک

فکر کنم کسی نشنید...دقیقا زمانی که داشتم نا امید میشدم و میخواستم یه داده دیگه بزنم یکی درو باز کرد و اومد داخل

وای خداروشکر یه آشنا بالاخره اومد پیشم ...مهراد بود

_سلام بر مریض کوچولوی ما

نمیتونستم جوابشو بدم با اینکه از دیدنش خوشحال شده بودم اما دوست نداشتم ببینمش احساس میکنم اون باعث تمومه بدبختیای منه

خودش بدونه اینکه منتظره جوابه من باشه رفت سمته سرم و یه چیزی توش تزریق کرد

نکنه میخواد منو بکشه میخواستم جیغ بزنم که انگار فهمیدو اومد جلوی صورتمو گفت

_آرام آروم باش.....برای چی همش دلت میخواد دادو بیداد کنی؟؟؟دوست داری گلوت درد بگیره؟؟

لحنش خیلی آروم و دلنشین بود یه لحظه محو صداش شدم...واقعا آرامش بخش بودتوی چشمای خوشگلش که دقیقا جلوی صورتم بود نگاه کردم .بوی ادکلنش داشت دیوونم میکرد...یه لحظه از خودم بدم اومد ....این یه نوع خیانته...اما خب خیانت به کی؟؟؟

حس کردم چشام داره گرم میشه و دیگه خوابم برد و چیزی نفهمیدم

________

(دریا)

بعد از یه کلاسه خسته کننده به سمته مطب راه افتادم البته خسته کننده که نه مگه میشه کلاسی که من باشم خسته کننده باشه؟؟

چقد منو نسیم اآتیش سوزوندیم ...فقط یه چیزی عجیب رو مخم بود.....یه پسره بود که تازه امروز اومد سره کلاس

از دره کلاس که وارد شد همه نگاها رفت سمتش ووالحق که خوشگل و جذاب بود التبه شاید تا اون حد خوشگل نبود ولی خب واقعا خوشتیپ بود....بدجور چشمو گرفت ....هعی مبارکه صاحابش

_دریاااااا

برگشتم عقب دیدم نسیم داره دنبالم میاد و صدام میکنه

_بله؟؟

_اووو جتی؟؟چرا انقد تند میری؟؟؟؟دنبالت کردن؟؟؟

_آره باید سریع برم مطب

_مطب؟؟؟

_اره توی مطبه همون دکتره فعلا منشی شدم ....

_جدی؟؟؟؟حالا چرا منشی؟؟؟

_این اقا یکی از آشناهامونه و دیروز که رفتم اونجا دیدم خیلی مطبش شلوغو خر تو خره دیگه  قرار بر این شد که منو ببره دوستمو ببینم و منم در عوض تا وقتی یه منشی خوب پیدا کنه اونجا کار کنم

_آها ....خب خیلی خوبه راستی حالا چرا ویلن دستته؟؟؟؟مگه نمیخوای بری مطب؟؟؟؟امروزم که با ویلن کاری نداشتیم

اومدم جوابشو بدم که همون پسر خوشگله که  با حضور غیابه استاد فهمیده بودم اسمش باراده از جلومون رد شد و همین که از جلومون گذشت نسیم گفت

_ایش پسره ی از خود راضی

با تعجب برگشتم سمتش و گفتم :مگه میشناسیش؟؟؟

_آره بابا پسره همسایمونه ...انقد از خودراضیه....مامانو باباش انقد آدمای خوبین ولی من نمیدونم به کی رفته این بشر

البته یه خواهرم داره اونم اینجوریه اه اه انگار از جای خالیه فیل افتاده....ولی خب از اون مایه دارا اند فقط ده تا خدمتکار دارند

فک کنم یه خدمتکارم دارن تو دستشویی میاد میشورتشون والآ

خندیم و گفتم :دیوونه

حسابی رفتم تو فکر ....پسره بدجور فکرمو مشغول کرده بود...لامصب اسمشم قشنگه از این بگذریم وقتی نسیم میگه خیلی پولدارن یعنی پولدارن خیلی چون خوده نسیمینا خیلی مایه دارن

ول کن دریا تو که هرروز از یکی خوشت میاد

ولی ن خدایی این یه جوره دیگه به دلم نشسته بود

__________

نسیم بازم این سری منو سوار کردو رسوند اینجوری خیلی بده منم باید جبران کنم

بعد از خدافظی از نسیم به سمته مطب رفتم....توی پارکینگو دیدم....خب خداروشکر هنوز مهراد نیومده...رفتم نشستم ...

بعد ویلنم رو از توی جاش در اوردم و تصمیم گرفتم تمرین کنم تا مهراد بیاد ...واقعا اهنگه سختی بود ..خب خداروشکر

من تو شهره خودمون یه دوره ی کوتاه ویلن دیده بودم

شورع کردم به زدن ...اوه اوه شیشه ها نشکست خیلیه ....بعده یه کوچولو زدن یکم راه افتادم چون چندوقتی بود قشنگ تمرین نکرده بودم

یکم صدا قابل تحل تر شده بود اما کلی ایراد داشت

بالاخره با کلی ایراد اهنگو تموم کردمو ویلن رو گذاشتم رو میز ...اوه اوه دستم داشت میشکست

داشتم دستمو ماساژ میدادم که صدای دست زدن بلند شد

با ترس برگشتم به سمته صدا دیدم مهراد تو چارچوبه در وایساده و برام دست میزنه

بدونه سلام کردن با تعجب گفتم

_نگو که از صدای این بوقلمون خوشت اومده؟؟؟

بعد از یه خنده ی دلنشین و دختر کش گفت

_اولا من اصلا از موسیقی سر رشته ندارم ولی خب عاشقه اینم که یکی برام بزنه مهم نیست چه سازی باشه ولی خب خیلی دوست دارم

بعد با صدای آروم تری گفت

_آواهم خیلی قشنگ ویلن میزنه

بعد با یه حالت تهاجی اومد جلو گفت

_کی گفته مطب جای ساز زدنه؟؟؟

من بدونه اینکه کم بیارم گفتم

_شما خودتون گفتین میتونم درسمو بیارم تو مطب بخونم ...یادتون که نرفته؟؟؟

_آره ولی من نمیدونستم درسه شما این دمبلو دیمبوله...

یه دقفعه با این حرفش یاده علیرضا افتادم و زدم زیره خنده یادش بخیر علیرضا هم همش همینو میگفت

انقد خندیدم که اشک از چشام اومد ..مهراد زیر لب یه چیزی شبیه دختره دیوانست گفت و با عصبانیت رفت سمته اتاقش

مرتیکه دیوانه یه بار رمانتیک میشه یه بار گودزیلا

***

آخرین مریض که رفت مهراد هم با فاصله ی 10 دقیقه ازش اومد بیرون و گفت :خدافظ

منم که آماده رفتند بودم بعد از مهراد رفتم بیرون و درارو قفل کردو رفتم سره خیابون که تاکسی بگیرم که ماشینه مهراد رو از دور دیدم و اومد جلوی پای من نگه داشت

_بیا بالا برسونمت

_مخیواستم لب باز کنم و ناز کنم که گفت

_لطفا دیگه شما تعارف نکن که اصلا بهت نمیاد

خب بدبخت راست میگفت من اصلا تعارف بلد نبودم ..برای همین بدونه هیچ حرفی سوار شدم وقتی سوار شدم دیدم مهراد داره با تعجب نگام میکنه

_چیه؟؟خب خودتون گفتین تعارف بهم نمیاد

سرش رو از روی تاسف نشون داد و یه لبخند زدو حرکت کرد

_____

(مهراد)

_بعد از پیاده کردنه دریا به سمته خونه رفتم

ماشینو توی پارکینگ گذاشتمو به سمته دره خونه رفتم ......بوی غذا خونه رو پر کرده بود..

_آوا........

آوا با این حرف از اتاق خوابمون اومد بیرون ...یه شلوارکه گلبهی پوشیده بود با یه تاپه سفیده جذب که اندامش رو به نمایش گذاشته بود

آوا واقعا زنه جذابی بود ..همیشه یادمه هروقت میرفتیم بیرون مردا آوا رو نگاه میکردند و زنا منو و این همیشه یکی از مشکلاته اساسیه ما بود.....مشکله دیگه ی ما این بود که من شغلم رو خیلی دوست داشتم و تمومه وقتموحاظرم برای شغلم بذارم اما آوا از این موضوع اصلا خوشش نمیاد و سره این موضوع هم همیشه مشکل داریم اون فکر میکنه من میرم تو مطب عشق و حال میکنم نمیدونه که من میشینم پای غم های آدما اون فقط ظاهره هرچیزی رو میبینه

البته این حسش زمانی بوجود اومد که یه روز اومد مطب و از قضا من یه مریض داشتم که دختره جوون و خوشگلی بود

دیگه از اون به بعد آوا فکر میکنه تمومه بیمارای من دخترن.....من هیچ وقتم نتوستم این طرز فکر و ازش جدا کنم ..اصلا نمیتونم با این رفتاراش کنار بیام اون اصلا کسی رو درک نمیکنه

 وگرنه ما میتونیم یه زوجه خیلی خوشبخت باشیم اما انگار قرار نیست این اتفاق بی افته ولی خب از حق نگذریم من خیلی آوا رو دوست دارم و دلیله این ازدواج هم علاقه ی خودمون بوده منو آوا توی دانشگاه باهم آشنا شدیم اما خب رشته هامون باهم فرق داشت ....به هرحال این عشق بود که مارو بهم رسوند ولی انگار این عشق دیگه داره کم کم از بین میره اما خب من هنوزم آوا رو دوست دارم

_مهراد بیا غذا

به خودم اومدم دیدم چند دقیقست زل زدم به دیوار سریع رفتم لباسمو با یه شلوار گرم کن طوسی و یه بلوزه سرمه ای عوض کردم

رفتم تو آشپرخونه روی اپن دیدم ظرفای یکبار مصرفه غذاست ..پس غذای حاظری  گرفته منو باش که فکر کردم غذا درست کرده

اما خب به روی خودم نیوردم و نشستم سره میز و گفتم

_اووووم چه بویی چه غذایی آوا چیکار کردی

_من درست نکردم

سرم رو اوردم بالا نگاش کردمو بدونه اینکه بذاره چیزی بگم گفت

_کلاس رقص داشتم وقت نشد درست کنم

دیگه حرفی نزدم و شروع کردم به خوردن

بعد از خوردن غذا اوا بلند شد و رفت ظرفارو بشوره

منم بلندشدم رفتم از پشت بغلش کردم و سرم رو توی گرندش فرو بردم و یه نفس عمیق کشیدم..دستای آوا شل شده بود اما خب در یه لحظه برگشت سمتمو گفت

_مهراد من الان ...الان امادگیشو ...

نذاشتم ادام بده و لبام رو گذاشتم رو لباش اولش یکم میخواست منو بزنه کنار اما خب من ول کن نبودم ...بهش نیاز داشتم

دستم رو آروم آروم به سمته  پاش بردم و یکی از پاهاشوو اوردم بالا و بعد اون یکی پاش رو دوره خودم انداختم و بغلش کردم یه لحظه آوا ازم جدا شدو بالحنه آرومی گفت

_مهراد؟؟

_جانه مهراد؟؟؟جانم خانومم؟؟

بعد دوباره بوسیدمش ....اصلا نذاشتم چیزی بگه ..بعدش همون طور که توی بغلم بود و به کابینت ها تکیه داده بودیم بردمش به سمته اتاق

_____

عاقا صحنه تا این حد بسه

شماها جنبه ندارید

دیگه امیدوارم خوشتون اومده باشه

قسمت بعد با کیمیا :/




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 23 مرداد 1393 02:12 ق.ظ