تبلیغات
. - قسمـت بیسـتـم | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمـت بیسـتـم | آرامــ

چهارشنبه 22 مرداد 1393 10:48 ق.ظ

نویسنده : کیـمیـآ : \
ارسال شده در: آرامــ ،


゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کیمیـآ : \ 

  از زبون دریـآ :

وای اینجـآ چرا اینطـوریـه ؟ حـدودا 10 تـآ مریـض ک هر کدوم کلافگی از صورتشـون 

پیـدابـود .. یه سـالن که یه عـالمـه صنـدلی داشـت و یه میز که مشخص بود برای منشی

و خـالی بود یعنی کسی نبـود بعـد یه در که به یه اتاق دیگـه میخورد دیگـه با اون مغز 

نخودیم فهمیـدم اتاق مال مهـراد ... اَ مثل این فیلمـآ .. منـم نشستـم اونجـآ 

یه چـنـددیقه بعـد یکی از مریضـا بلنـد شـد و گفت : مثلن میایم اینجـا آرامـش بگیریـم 

اعصـابم بیشتر خورد شـد .. و بعـد گذاشت رفت 

تقریبـآ 4 سـاعت اونجـآ نشستـم حـالم دیگـه داشـت بهـم میخـورد همه ی مریضـآ 

رفته بودن و فقط من مونـده بـودم البته چنـدنفرشـونم گذاشـته بودن رفتن 

تو ایـن مدت پـو 27 سـآلـمو به 31 رسونـدم انقـد بازی کردم .. خرم خودتـویـن

در آخر آخرین مریضـم پشـت سرش اومـد بیرون ..

این مهرادم بعـدش اومـد 

- اِ دریـآ تواینجـا بودی ؟

خجـالت ... خجـالـت .. خجـالـت .. یه خـانـوم قبلش میزاشتی بد نبود اصن صمیمیت تو این 

پسر مکزیکی میرفت  منم ن گذاشتم ن برداشتم 

با یه لحن چنـدش گفتـم : آره مهراد جـآن 4 سـاعـته اینجـآم ... جـانـشم خیلی کشیـدم 

بدبخـت با تعجـب نگـام کرد فک کنم تو فکر این بود به منم برای درمان یه وقت بده 

- ببخشیـد 

چیزی نگفتـم .. - خب حـالـآ کـارتـون ؟

- میخوام برم پیـش آرام 

با تعجب : خب ..خب میومـدین یه دیقه از من آدرس و میگرفتیـن

یه نگـاه بش انداختـم گفتـم : عمـو سهراب گفتن همراه شمـا بیـآم !

یه لبخـنـدژکوند زد و گفت : متاسفم ولی من الان بایـد برم خونـه 

- این خیلی بی انصـافی 4 سـاعـته اینجـا واسـتادم 

- خب میتونستیـن از قبل بگیـن .. الانم ساعت 1 و من باید برم خونـه 

 داشـت کتـش و میپوشید بره .. عجب عوضی این بشـر نمیدونم واقعـآ با چ هـدفی این 

حرفـو زدم - هرکـاری که بگین انجـام میدم فقط منو ببرین پیـش آرام 

وای دریـا فقط برو بمیر .. الان یه چیزنقطه چین بگه چی .. ن ن آروم باش طرف خودش

 زن داره

مشکوک نگـام کرد .. 

- خـانـوم رضـایی .. منشیـم دیگـه نمیـآد .. تا مدتی که یه منشی پیـدا کنـم میخوام شما جـاش 

منشیـم باشید !! 

اب دهـنمـو و قورت دادم عجب پرو ان مردم

 - من اومـدم اینجـآ درس بخونـم .. ن اینکه کـار کنـم 

شونـه هـآشـو داد بالـا - منم قول میدم هر وقت شمـا بخـواین ببرمتون پیش آرام 

بـدم نمیگـه این آقا دکی ..تازشم من از بچگی دوس داشتم منشی بشـم .. اه اه آرزوهـآمم 

مث خودم زپرتریشنی ان .. 

- نگفتی ؟

ن دریا قبول نکن با عمو سهـراب میری ! ن ولی اینجوری دستت تو جیب خودتـه 

- درسـام چی میشـه ؟

- خب بیـآر اینجـا بخون 

فک کنم نمیـدونـه رشتـم به قول علیرضـآ دمبل دیمبول وگرنـه منو با اردنگی پرت میکرد 

بیرون ..

باشک - خب باشـه 

- گفتم فقط تا مدتی ک یه منشی مورد اعتمـاد پیـدا کنـم  

یه برگـه بم داد پرش کردم و روزای کلاسـامو و روزایی که گفتم میتونـم بیـام و براش نوشتم

یکمی هم در مورد روال کار توضیح  داد ک من هیچی نفهمیـدم 

هعی دریـآ دسـتی دستی خودتو بدبخت کردی .. علیرضـآ نیـآد نکشتت خیلی .. ولی حـال

 میده

*******

تو مـآشیـن این مهـراد بودیـم دریغ از یک ضبط روشن کردن .. منم کلـافه داشـتم هنذفریم رو

 در میاوردم که گوشیش زنگ خورد 

- الو 

-...

-آوا من امروز فک نکنم تا ساعت3 بیـآم 

-....

- باید برم تیمـارسـتان .. خیلی خب 

بعـدیه دفعه یه ابروشو انداخت بالـآ - قطع کرد !!!!

بعـدش اخـم کرد .. اینم با خودش درگیر حتم داشتم میخواد منو بزنـه که این موقع ظهـر

بلنـدش کردم دارم میبرمش تیمـارسـتان .. ک با زنش دعـوا افتآد !! دعـوا ؟ یه مشـاجره ی بحثی 

بود .. دریا عزیزم تو اصن حرف نزن .. سنگین تری 

به سیمـا جونم از قبل اطلاع داده بودم دیر میـآم 

********
- برو تو دیگـه

دستـام میلرزیـد به مهراد با ترس نگـاهی انداخـتم 

- الان خوابـه .. برو دیگـه

- تنهـا برم ؟

پلکـاشو روهم گذاشـت نمیـدونـم چرا آرومم کرد 

رفتم تو اتاق .. آرام با یه لباس آبی گشـاد رو تخت خوابیده بود و دستـاشـو هم بستـه بودن

چشـاش بستـه بود .. بدون آرایشـم خوشگل بود ولی پای چشـاد سیاه و کبود بود یا به عبارتی

 گود افتاده بود ..

دستـامـو گذاشـتم رو دستـآش .. یه دفعـه چشـمـاشو باز کرد که باعـث شد یه قدم برم عقب

- آرام 

شروع کرد به جیغ زدن - منو از اینجـآ ببریـن بیرون 

- آرام تو روخـدا 

من گریه میکـردم .. خیلی بد بود .. صورتش معصوم بود .. دلم کباب شده بود .. 

یه دفعـه یکی از دستـآشـو باز کرد سریع اون یکی دستـاشـم باز کرد .. هیچ کـاری نمیتونستم 

انجـآم بدم حتی نمیتونسـتم جیغ بزنم 

همچیـن به طرفم حملـه برد که افتـادم رو زمیـن کمرمم فک کنم ناقص شـد .. شـالـم افتاد رو

 زمیـن .. منو نمیزد فقط بم میگفت : منو از اینجـا ببر بیرون .. من بایـد برم پیش سمیر

حس کردم یکی با عجله اومـد تو اتاق و یه چیزی به آرام تزریق کرد ک بیهوش افتـاد بغلـم

لحظه ی آخر فقط گفت : دریـا من از اینجـا بدم میـآد 

تمـآم بدنـم میلرزیـد .. این آرامی نبود ک باهـم رفتیـم مهمونیو علیرضـا رو اذیت کردیم 

نه نبود .. این حقش نبـود 

مهراد بعـد اینکه ارامو رو تخت گذاشت سریع اومـده طرفـم - دریـآ خوبی

فقط نگـاش کردم .. 

- یعنی تو یه جیغی دادی چیزی نبـایـد بزنی ؟

بازم فقط نگـاش کردم

شـآلم که رو زمیـن افتآده بود و رو تکونـد و داد بهـم .. خـدارو شکر موهـام کوتاه بود 

وگرنه من اعصـاب نداشـتم موهامم الان خاکی میشـد 

کمکم کرد بلنـد شـم .. بعـدشـم بدون هیچ حرفی سوار ماشینش شدیم و رفت طرف خونه

عمو سهـراب ..

مهراد - نمیخـواد فردا بیـای 

نگـاش کردم - آرام اونجـا بمونه خوب میشه >؟

لبخند زد - آره اگـه خـدا بخواد 

منم دیگه چیزی نگفتم .. 

فردا صبحکلاس داشـتم .. بعـدشم میرفتـم مطب مهراد .. خودش گفت نیای یـا .. ن من آدم 

وظیفه شنـاسیـم ..آره خیلی

به عمو سهرابم گفتم میخوام تو مطب مهراد بمونم .. بدبخت گفت اگه قضیه پول و اینـاس 

که من حرفشو قطع کردم گفتم - ن خونه حوصلم سر میره .. هر وقتم داره به ارام سر میزنه

  منم همراش میرم ... شب ویلنم و گرفتم یکم تمرین کردم ولی تویه آهنگ واقعـا مشکل

 داشتم تمرین خیلی زیادی میخواسـت .. خب فردا میبرم مطب تمرین میکنـم 

خری دریـآ مرده میندازتت بیرون .. غلط میکنه خودش گفت درستو بیـآ اینجا بخون

جـدیـدا علاوه بر مرض ضـایع شـدن خوددرگیری حـادیم پیدا کرده بودم 

حتمـا بایـد یه جلسه با مهراد داشتـه باشـم ببینم چ مرگمـه ..والـآ

__________________________________________________

بچـه هـآ مـآ از ایـن به بعـد دیگـه خبر نمیکنیـم 

هرکی خـواس بیـاد بخونـه اینجوری حس میکنیـم از رو اجبار 

میـایـن نظر میـزاریـد !!!!!!!!!!

این قسمـت چرت بـود 

ولی فک کنـم قسمت بعـدی باحـال باشـه 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 23 مرداد 1393 02:12 ق.ظ