تبلیغات
. - قسمت نوزدهم | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمت نوزدهم | آرامــ

سه شنبه 21 مرداد 1393 02:22 ق.ظ

نویسنده : فاطمه
ارسال شده در: آرامــ ،
゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کــیمیــا :) 

http://www.uplooder.net/img/image/53/fc42cae71b60b54f29b3d26895628090/tumblr_mgs4l32BG71rkquzeo1_250.jpg


(دریا)

از خواب بلند شدم .ساعتو نگاه کردم اخ اخ دیرم شد سریع پریدم پایینو رفتم لباس مباس پوشیدم جفتک زدم تو اشپزخونه

سیما جون داشت صبحونه میخورد

_سلام صبح بخیر من دارم میرم

وبدونه منتظر شدن رفتم به سمته در فقط صدای سیما جون رو شنیدم که گفت بیا صبحونه بخور .منم بلند داد زدم

_مرسی فعلا میل ندارم بعد از دور براش یه بوس فرستادمو زدم بیرون

______

به دانشگا نگاه کردم

یا خدا اینجا چرا اینجوریه؟؟؟مثلا یه رشته ی خیلی رمانتیکه .....

بیخیال شدمو رفتم داخل

رفتم از یه اقایی پرسیدم کلاسه ترم اولی ها کجاست که اون اقاهم در کماله آرامش برام توضیح داد

ن بابا آرامش چیه مرتیکه مخیواست منو بزنه ...خدایا خودمو به تو سپردم

به کلاسی که مرده گفت رفتم..مثل اینکه خیلی زود اومدم ..اخه فقط دونفر اونجا بودن ..اه مثل این بچه مثبتای پاچه خوار زود اومدم

خب آره دیگه دختر به این مثبتی

هیچی دیگه خلاصه نشستیم روی یکی از صندلی های ردیف سوم ...من گفتم الان دیر کردمو مثل این رمانا استاده دعوام میکنه بعد من باید دروغ سرهم کنم که ننم مریض بود خودم چلاغ شدم....

خلاصه یه ربعی گذشت تا یه گله دخترو پسر با سروصدا ریختن تو ....همه ی صندلی ها پرشد

من مگفتم هیچکی دیگه قرار نیست بیاد..صندلی سمته چپم یه دختره نشست که اصلا ازش خوشم نیومد ...

بابا منکه نمیشناسمش الکی چرا پشت سره مردم اینجوری حرف میزنم....صندلی سمته راستم هم یه دختره نشست که

موهاش رو یخی کرده بود و یه مقنعه ی مشکی رو سرش بود و یه مانتوی مشکی کوتاه و

 یه جینه روشنه ابی و یه کیف دستش بود که با موهاش ستش کرده بود

داشت با بغل دستیش حرف میزد فقط یه لحظه برگشت سمتم و درهمون لحظه گفت

_سلام

بعد دستشو به سمتم دراز کرد و گفت

_من نسیمم..و یه لبخند پسر کش زد و گفت

_وشما؟؟؟

_من دریام....خیلی خوشبختم

_وای چقد اسمت به چشات میاد....ای جان چشات چه نازه..

بعد زد رو تخت و عین پیرزنا گفت:بترکه چشمه حسود

من اومدم جوابشو بدم که یه دفعه یکی از تهه کلاس صداش زد.

_نسیم

با این حرف یه دفعه یاده زدبازی افتادم...یا خدا چرا اسمه تموم اعضاشون تو زندگیمه؟؟

بابا سهراب و اقا مهرادو و نسیم و از همه مهم تر علیرضای خودمون...فقط سیاوش و سامان و بهزاد کمن

یه دفعه با این فکر یه نیشخنده ضایع زدم که یه دختره که برگشته بود تا با نسیم حرف بزنه بدبخت از زندگی نا امید شد

خودمونیما نسیم چرا انقد طرفدارداره

با وروده استاد که بیشتر بهش میومد سوپوره شهرداری باشه دیگه خفه شدم

استاد بعد از گذاشتنه کیفش روی میز گفت

_خب سلام بچه ها....مثل اینکه قراره من با شما تا یه ترم سر کنم ...

امیدوارم بتونیم حرفه همدیگرو قشنگ بفهمیم وگرنه من دیگه نمیتونم خودمو کتنرل کنم...اها راستی من سیاوش اکبری هستم

یه دفعه با شنیدن اسمش زدم زیره خنده .انقد صدای خندم زیاد بود که یه لحظه همه ساکت شدن و برگشتند سمتم....

من در اون لحظه فقط به آب شدن فکر میکردم دوست داشتم زمین دهن باز کنه و منو بخوره....اوه اوه زمین اونوقت زیادیش نمیکرد؟؟؟

وااای من چقد احمقم دارم به چی فکر میکنم؟؟؟؟؟

____________

(سهراب)

دره ماشین رو باز کردمو سوار شدم یاده نیم ساعته پیش افتادم با چه دلهره ای  منو آراد رفتیم به تیمارستان (...)بعد زا وارد شدند

 و طی کردن مسیره وطولانی رفتیم به سمته اتاق مهراد

تقه ای به در زدیمو وارد شدیم داشت با تلفن صحبت میکرد اما با دین ما گفت :من بعدا بهت زنگ میزنم و قطع کرد

نشستیم و چند دقیقه حرف زدیم و مهراد گفت که الان به آرام ارامبخش زدیم و خوابه و دیدنش فایده ای نداره اما آراد انقد اصرار کرد

 تا بالاخره رفتیم وقتی خواستیم وارد بشیم مهراد یه نگاه به من انداخت و گفت

_بهتره شما نیاین ...ممکنه یه دفعه بیدار بشه و اگه شمارو ببینه وضع از اینی که هست بدتر میشه

منم چاره ای جز قبول کردنش نداشتم

بعد از بیرون اومدنشون که دو دقیقه هم طول نکشید به صورته آراد نگاه کرد....اشک تو چشماش جمع شده بود.یه لحظه دلم گرفت

ای کآش وضع آرام اینجوری نمیشد و حالا میخواستیم بریم ....خوب شد نذاشتیم مرجان خانومو سیما بیان

بعد از خدافظی از مهراد به سمته خونه رفتیم ..البته مهراد هم با ما تا دمه در اومد میخواست بره مطبش

_____

(دریا)

خداروشکر تونستم با دروغو چندتا چرت و پرت استادو راضی کنم و اوضاع مثل اولش شد فقط من اخره کلاس شماره ی نسیمو گرفتم ...

خیلی ازش خوشم اومده بود ..دختره باحالی بود...مثل خودم بود یه جورایی

داشتم میرفتم که منو یه پسره خوردیم به هم و وسایله پسره همش ریخت رو زمین ...یه لحظه یه فکر ی زد به سرم

پسره که خم شد وسایلشو برداره منم از فرصت استفاده کردمو دوتا کتابی که دستم بود انداختم زمین و همراهش با لحنه چندش گفتم وااااااااای ..

.مثل این فیلما که دختره و پسره تو دانشگاه میخورن بهم وپسره وسایله دختره رو جمع میکنه و

 در نگاهه اول عاشق هم میشن والــآ حالا شانسمون رو امتحان کنیم دیگه

من اصن خم نشدم که حتی کتابای خودمو بردام پسره بیچاره که قیافشم ندیده بودم داشت وسایلشو جمع میکرد ..اوووووو مگه چقد وسایل داری بدو دیگه

یه دفعه ای پسره از رو زمین بلند شد...آخ عجب جیگریه....دستمو بردم جلو که تابامو ازش بگیرم که یه نگاه بهم انداختو رفت

ای کلک میخوای بیام دنبالت تا کتابامو بدی؟؟؟

یه دفع رو زمینو نگاه کردم ...هی وای من ..کتابام که رو زمینه

پسره ی بزه مشنگه عوض و الدنگ و غول تشن....یه دفعه ای قیافمو مثل بدبخت بیچاره ها کردمو گفتم شانسم نداریم

ای عوضی الان میره کلی مسخرم میکنه...بهش میومد ترمای بالا باشه...وای نکنه بخواد دستم بندازه

اخه یکی نیست بگه دریا تو که شانس نداری این کارا چیه میکنی

کتابامو برداشتم و رفتم

سر خیابون وایسادم تا تاکسی بگیرم که یه ماشین سفیده مامانی جلوم نگه داشت

چه جالب شانس اوردیم حداقل یه پسر جلومون نگه داشت ...

شیشه های ماشین دودی بود و نتونستم طرفو ببینم ولی خب طرف شیشه رو کشید پایین و دیدم زکی این که نسیمه خودمونه

_منتظره کسی هستی؟؟؟اگه ن که بیا بالا برسومت

منم که اصلا تعارف تو کارم نیست سوار شدم و یه سلامه بلند کردم و گفتم

_ ن بابا منتظره کی؟؟؟

نسیم دوباره از اون لبخندای خوشگلش زدو به راه افتاد ضبطو روشن کرد و یه اهنگه شاده قری  گذاشت

_راستی دریا ...ماله کجایین؟؟؟فکر نکنم ماله اینجا باشین

_اره درست حدس زدی من ماله شمالم ...ولی خب دیگه مجبور شدم بیام اینجا ...

_اها ...بهر حال از دیدنت خیلی خوش حالم

_منم همینطور.راستی....

بعد بدونه هیچ رودرباسی گفتم

_من خیلی ازت خوشم میاد خیلی باحالی

_هه اتفاقا منم بهت همین حسو دارم راستی حواسم نبود ...مسیرت کجاست؟؟؟

اومدم بگم خونه که یه دفعه یاده آرام افتادم و گفتم خودمم نمیدونم یه لحظه صبر کن

 .بعد گوشیمو در اوردم و سریع به بابا سهراب زنگ زدم و ادرسه تیمارستان و خواستم که گفت تنها نمیشه رفت 

حتما باید با مهراد برم برای همین آدرسه محله کاره مهراد رو گرفتم و آدرس رو به نسیم دادم

_خیلی راهت دور شد نه؟؟؟

_ن اتفاقا ماهم همین اطرافیم

_درکل مرسی واقعا لطف کردی

_خواهش دیگه ما دوستا که این حرفارو نداریم راستی مطبه این دکتره میخوای بری چیکار؟؟؟

_برای کارای دوستم ......خب اون.........

یکم من و من کردم تا نسیم گفت

_باشه عزیزم نمیخواد توضیح  بدی ...نمیخوام زیاد تو کارای خوانوادگیت دخالت کنم

_ن بابا این چه حرفیه ولی خب میدونی اون شاید راضی نباشه من توضیح بدم

_متوجه ام عزیزم ...خب رسیدیم

باز دوباره بعد از کلی تعارفاته چرت پیاده شدم از روی تابلو فهمیدم کدوم طبقست

اوووووووو چه جاییه ....چه ساختمونه خوشگلی

به دره مطبش رسیدم و باز کردم رفتم داخل

واااااااااای اینجا چرا اینجوریه؟؟؟

____________

میدونم چرت شد

ولی خب مجبوریم :|




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 21 مرداد 1393 02:22 ق.ظ