تبلیغات
. - قسمـت اول | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمـت اول | آرامــ

دوشنبه 30 تیر 1393 08:10 ب.ظ

نویسنده : فاطمه
ارسال شده در: آرامــ ،

゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字  کــیمیــا :) 


مقدمه

عشق اسـت دیگـر ....

گاهی به جنـون گاهی به مردن گاهی به خیـانت گاهی به فرامـوشی تبدیل میشـود ...!!

عـآشقی ک عشقش رو از دست داده عشقش ب چی تبدیل میشه ؟

******

آرام ارام شکـست ..

آرام آرام از زندگی بریـد ..

آرام ارام عشقـش به جنـون تبـدیـل شد

ولی بـآز .. کسی نفهمیـد :(

******

 از زبون ارام:

با گفتن بله صدای دست و سوتا بلند شد اما من هیچی نمیشنیدم

شایدم میشنیدم  اما دوست داشتم به خودم تلقین کنم که نمیشنوم و دراین حین فقط صدای قشنگ سمیر بود که تو سرم  پیچید

برای همیشه.....

_دیگه ماله خودم شدی

_ماله تو بودم ..از همون اول

یه لحظه صحنه اشناییمون اومد جلو ذهنم ..دانشگاه....نگاهامو...غدبازی هامون .....

ببیخیال فکر کردن شدم و به صدای دخترا و پسرای فامیل که میگفتند باید برقصیم گوش کردم

چقدر همه امشب شاد بودند

سمیر باز اون نگاه دختر کشش رو به من انداخت

منم با کمال میل درخواست رقصشو قبول کردم

اونشب فقط رقصیدم و رقصیدم و به کسی توجه نداشتم ولی نمیدونستم هیچ وقت نباید انقد خوشحال باشم چون بعد از یه خوشی یه غمه

 طولانی در انتظارته.........

*********

_تروخدا اذیت نکن بیا درو بازکن دارم با این لباس میمیرم

خداروشکر که لباسمو به خواسته  خودم یه لباسه ساده بود ن مثل بعضیا که روش باغ درست میکنن

هیچ وقت شب عروسی دختر خالمو یادم نمیره لباسش مثل گلخونه ی خونمون بود

با فکر کردن به این موضوع خیلی اروم خندیدم سمیرم که تازه از سر زدن به سگش خلاص شده بود اومد پیشم

_چیه توکه داشتی منو میکشتی الان؟؟؟؟

_هیچی فقط تروخدا درو باز کن که واقعا دیگه اعصاب ندارم

سمیر یه لبخند شیطانی رو لبش اومد بعد درو باز کرد منم که فهمیده

 بودم مظوره لبخنداش چیه تا سمیر درو قفل کنه منم پریدم تو اتاق

-او لالا چه اتاقی..... من فقط زمانی که خونه خالی بود و تازه خریده بودیمش دیده بودمش بعد از اون سمیر نذاشت ببینمش

_آرام درو باز کن خستم

_اره جونه عمت تو خسته ای؟؟؟؟منکه از تو خسته ترم با این لباس

_آررررررررررررررررررام

_چتـــه خب؟؟؟؟صبر کن لباسمو در بیارم بعد بیا تو

دیگه صدایی ازش نیومد ...بیچاره ....مثلا شب عروسیشه

بعد از یه ساعت تونستم تازه موهامو از شر اون گیره ها خلاص کنم لباسمم خیلی راحت در اوردم یه لباس خواب معمولی که

  روش عکس دوتا دختر گوگولی داشتو پوشیدم ..

.خاک تو سرم اینم لباس خوابه؟؟؟؟؟اره هست ولی خب ن برای این موقعیت بیچاره سمیر

باز از این فکرای دیوونه وارم خندم گرفت

 درو اتاق و باز کردم رفتم بیرون دیدم سمیر پیرهنشو در اورده و رومبل خوابش برده

الهی من فداشبم چقد خوشگل میخوابه

رفتم سمتش که حداقل بیدارش کنم بره رو تخت بخوابه اینجوری تا صبح میمیره

رفتم کنارش نشستم دستم و کردم تو موهاش که از عروسی هنوز حالتش همینجوری مونده بود خم شد یه بوس کوچول گذاشتم رو لپس

خواستم سرمو بکشم عقب که یه دفعه دستاش دروه کمرم حلقه شد

_منو تواتاق راه نمیدی دیگه؟؟؟؟

_این چه حرفیه ؟؟؟برو تو اتاق راحت باشم گلم اصن اتاق ماله خودت فقط منو ول کن برن

_جـــدی؟؟؟دیگه چــی؟؟

_فعلا همین  راستی

تا اومدم حرف بزنم لبشو گذاشت رو لبمو دیگه لال شدم

اوه اوه بچم چرا اینجوری میکنه؟؟؟ چرا انقد داغه ؟؟؟ خدایا بذار امشبو زنده بمونم

من همینجوری عین ماست وایساده وبد یه دفعه سرش رو اورد عقب نگام کرد با اون چشایی سگ ازش میباره 

...البته سگ که خوبه چشاش گودزیلا داره

_ارام؟؟؟

_هاع؟؟؟

_ها و کوفت ..خیلی بدی خواست بلندشه بره که من ایندفعه جلوشو گرفتم و شروع کردم به بوسیدنش خودمم خیلی بهش نیاز داشتم...

من واقعا سمیرو میپرستیدم...دیوونش بودم...ولی ای کاش نبودم

___________________________________

مقدمه رو کیمیا :/ نوشت

قسمت بعدی با کاملیا :|

نظرات در پست ثابت

امیدوارم خوشتون اومده باشه




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1 مرداد 1393 03:08 ب.ظ