تبلیغات
. - قسمت هفدهم | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمت هفدهم | آرامــ

یکشنبه 19 مرداد 1393 12:22 ق.ظ

نویسنده : فاطمه
ارسال شده در: آرامــ ،

゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کــیمیــا :) 

(دریا)

خواستم بلند بشم که دیدم یه غول تشن رومه البته روم که نه اگه روم میومد که خفه میشدم

منظورم اینکه که منو بغل کرده بود...یه لحظه ترسیدم...ولی وقتی یاده دیشب خندم گرفت...طوری از روی تخت اومدم پایین

که علیرضا دومتر پرید بالا

_چته وحشی؟؟؟؟دیشب که نذاشتی قشنگ بخوابم..الانم که مثل الاغ جفتک میندازی...بگیر بخواب بابا صبحه کله سحر

_اولا  صبحه کله سحر نیست و 11ست و دوما تو چته؟؟چرا منو اینجوری بغل کردی ؟؟داشتم خفه میشدم بابا...

اووه فهمیدم منو با نازی جـون اشتباه گرفتی

بعد نشستم رو زمین و حالته بدبخت بیچاره هارو گرفتمو ناله کردم

_نازی کجایی که اقات پر پر شد....(گریه)

_کوفت پاشو دیوونه ..صبر کن من فقط یه آتو ازت بگیرم  بیچارت میکنم

من با لحنه کوچه بازاری گفتم

_زکــی ...قربونه اینهمه غیرت بعدشم من اصن تو خطه این چیزا نیستم تو اگه منو با یه پسر دیدی اسممو میذارم

صغری

_پس صغری دیگه؟؟؟

_اره ...زنه و قولش

_پس حله...

بعد بایه لبخند ژکوند رفت بیرون...نکنه باز یه نشقه ذیگه بخواد بکشه بیخیال هرکاری میخواد بکنه

 رفتم تو اتاقم که لباسمو بردارم برم یه دوش بگیرم..

__________

(سهراب)

درحالی که من و سیما داشتیم چایی رو توی حیاط روی تاب میخوردیم گفتم

_سیما کی برگردیم به نظرت؟؟؟

_نمیدونم والآ..به نظرم بهتره زودتر برگردیم ....

_اره منم باید هرچی سریع تر برم مطب ....مشنیم هر روز زنگ میزنه میگه کی میاین

_خب بنده خدا راست میگه ..چندروزه مریضاتو ول کردی به امانه خدا

اومدم جوابشو بدم که گوشیم زنگ خورد

به شماره ی روش نگاه کردم...مهراد بود ..تو این چندوقت دو سه باری زنگ زد و حاله آرام رو پرسید

ولی خب یه بار که گفت گوشی رو بده باهاش حرف بزنم آرام مهمونی بود و دفعه بعدم که چیزی نگفت

اگه حرف میزد شاید آرام میگفت که سمیر اینجاست و اونوقت میفهمید که منو جای سمیر میبینه

_بله؟

_سلام سهراب خان؟؟خوب هستید؟؟؟

_به سلام پسره گلم ..ما خوبیم شما خوبین؟؟؟؟

بقیه مکالممون به حرفای عادی که بین همه رد وبدل میشد گذشت که در اخر مکالمه مهراد گفت

_سهراب خان بی زحمت گوشی رو بدین به آرام من کارش دارم

دیگه واقعا نمیتونستم بهونه ای بیارم برای همین باشه ی کوتاهی گفتم و به سمته خونه رفتم

آرام روی مبل روبروی تی وی نشسته بود .به سمتش رفتم و گوشی رو گرفتم طرفش

_بیا ..مهراده...فقط آرام جان....

_جانم؟

_هیچی

_____

(آرام)

_الو سلام

مهراد با یه لحن شاد گفت

_به سلام آرام خانوم ..چطوری شما؟؟؟کم پیدا شدی

به سمیر نگاه کرد که با زدن یه لبخند منو تنها گذاشت و رفت تو حیاط دوباره

_سلام اقا مهراد...خوبم ممنون ..شما خوبین؟؟

_هعی بد نیستیم ...مثل اینکه شمال خوش گذشته دلتون نمیخواد برگردین؟؟

 دلم میخواست بهش بگم اخه به توچه ..اصلا دوست دارم تا ابد اینجا بمونم...والا

سمیرم با این کاراش ..حالا نمیشد بگه من نیستم؟؟؟

_ن فعلا که منو سمیر خیلی بهمون خوش گذشته...فکر نکنم بخوایم به این زودیا بیایم

بعد از چندثانیه سکوت مهراد با تعجب گفت

_سمیر؟؟

_بله سمیر...این تعجب داشت؟؟؟؟

_میشه لطف کنید گوشی رو بدین به اقا سهراب؟؟

_اه سهراب دیگه کیه؟؟؟بابا همه چرا اینجوری میکنن؟

بعد با عصبانیت گوشی رو قطع کردم و به سمته حیاط رفتم

صدای مامانموکه فکر کنم با داده من از خوابه بعد از ظهرش بیدار شده بود  پشت سرم میشنیدم که میگفت

_آرام مامان چیشدی؟؟؟آرام؟؟؟؟

اعتنایی به حرفاش نکردم و

محکم دره خونه رو باز کردمو رفتم سمته سمیر

سمیر با دیدنه من از جا بلند شد انگار خودش منتظر من بود

وقتی رسیدم بهشون مامان سیما هم پاشد .سمیر گفت

_آرا

نذاشتم ادامه بده و تقریبا با حالته داد گفتم

_فقط دلم میخواد یه باره دیگه فقط یه باره دیگه منو با این پسره روبرو کنید ..چرا نمیفهمید اون یه دیوونست اون از من بددش

میاد...

(باگریه)

_چرا نمیفهمین

دیگه طاقت نیوردم و دوییدم به سمته دریا

______

(سهراب)

_باشه پسرم ....

 

_باشه فردا حتما راه می افتیم...من یه چیزی میگم حتما بهش عمل میکنم

 

_خدانگهدار

گوشی رو قطع کردم.سیما با نگرانی اومد طرفمو گفت

_ چیشد؟؟؟

_هیچی چی میخواستی بشه؟؟؟؟فهمیده که آرام منو جای سمیر میبینه..کلی هم سرزنش کرد که چرا بهش چیزی نگفتیم

سیما چیزی نگفت فقط شنیدم زیر لب داشت غر غر میکرد

_سیما چی میگی؟؟؟

_هیچی

_بگو چی میگی؟؟

_بابا میگم بهتر شد چون اگه نمیفهمید جنابعالی تا اخر عمر بهش چیزی نمیگفتی

بعد با ناراحتی به سمته اتاقمون رفت..منم دنبالش رفتم تا از دلش در بیارم ..هیچی یکی بیاد سیما رو جمع کنه

__________

(آرام)

سرم رو از روی زانوهام برداشتم شلواره پارچه ایم خیسه خیس شده بود....نمیدونم چم بود منکه همه چیزم روبه راه بود

الان مشکلم چیه؟؟؟

همش یه سری چیزای منفی میومد توی ذهنم .نمیدونستم برای چی..همش ته دلم خالی میشد.....

ای کاش هدفونم رو با خودم می اوردم بدجوری احتیاج به اهنگ داشتم...

زیر لب اهنگی که اومد تو ذهنگ رو زمزمه کردم : بذار تو حاله خودم باشم

_منو چندتا شمع....ولی آرام خانوم بدجور شمع کم داریا

با ترس برگشتم عقب دیدم علیرضاست

بدونه هیچ حرفی اومد نشست بغله من....من دوباره سرم رو گذاشتم رو زانوم...حس کردم داره بهم نزدیک تر میشه

_منم جدیدا خیلی دلم میگیره

برگشتم سمتش

_شما چرا؟؟

_نمیدونم ...دوست دارم یه جایی باشه که فقط خودم باشم و خودم....هیچی تو ذهنم نباشه...خالی بشم

_میشه وقتی همچین جایی پیدا کردین به منم ادرس بدین؟؟

علیرضا با اون چشمای خوشگلش برگشت طرفمو گفت :باش اما فقط شما ...

بعد خیلی اروم با یه حالت بامزه گفت

_به کسی نگیا

خندیدم ..یه خنده تلخ....نگام کرد و اونم خندید البته فکر کنم برای اونم تلخ بود

دوست داشتم سرم رو روی شونش بذارم ولی خب واقعا خنده دار بود...اما خب من به یه تکیه گاه نیاز داشتم

سمیر ..سمیر چرا بامن اینجوری شدی؟؟؟یعنی من الان باید از ازدواجم پشیمون باشم؟؟؟

یعنی باید از سمیر دل بکنم؟؟؟خب ازش جدابشم که چی بشه؟؟؟وای من دارم چی میگم؟؟دیوونه شدم؟؟

دیگه مخم نمیتونست اینهمه فکرو توی خودش هضم کنه برای همین دیگه چیزی نفهمیدم

 

_____

علیرضا)

با حس افتادن آرام رو خودم از عالمه هپروت اومدم بیرون

مثل اینکه خوابش برده...شایدم غش کرده

دوباره اروم به صورتش زدم ولی بیدار نشد در آخر مجبور شدم بلندش کنم و ببرمش ویلا...در راه ویلا یه صورتش نگاه کردم

پوسته گندمی ولبای خوش فرم و چشمای زیبا و گونه های برجسته باعث شده بود آرام واقعا زیبا به نظر بیاد

واقعا دختره زیبایی بود ..یه لحظه به همسرش حسودیم شد...کدوم همسر؟؟؟سهراب؟؟وای ن اصلا نمیتونم هضمش کنم

ای کاش اینجوری نمیشد

________

(دریا)

بعد نیم ساعت تو بغله مامانم گریه کردن اومدم بیرون و اشکای روی صورته مامانمو پاک کردم داشتم دنبال جمله ی درست حسابی

توی ذهنم میگشتم....ای وای دریا فک کن دختر این همه تو فیلما میگن ..تنها چیزی که تونستم تو اون موقع بگم

(با یه لحن مسخره وخیلی مصنوعی )

_گریه نکن مامان

از اونور صدای خنده ی علیرضا اومد

منم بلند گفتم _کوفت

بالاخره با باباهم خداحافظی کردمو بازم یه عالمه نصیحت کردن تو مخه بیچارم..البته خیالشون راحت بود که من پیشه بابا سهرابینا

میموندم...وای واقعا خدا خیرشون بده وگرنه منه بدبخت باید قید ادامه تحصیلو میزدم

دوست داشتم برم علیرضا رو بغل کنم

ولی خب دوست نداشتم غرورمو له کنم اون خیلی غد بود ..ن من بغلش نمیکنم ....بذار ببینم خودش چیزی میگه

_دریا داری میای دره صندوقو ببند

صدای بابا سهراب بود

.یه باره دیگه صندوقو چک کردم یه ساکه بزرگ برداشته بودم و سازام رو یه بار دیگه

چک کردم..همه چی سره جاش بود

رفتیم نشستیم تو ماشین منو سیما جون پشت بودیم و آرام و بابا سهراب جلو ...بیچاره سیما جون چی میکشه

مامان و بابای آرام هم دوساعت پیش راه افتادند رفتند....تو ماشین نشسته بودم ...بابا سهراب داشت با بابام حرف میزد

ته دلم یه اشوبی بود....انگار یه کاره نکرده دارم....به علیرضا نگاه کردم که پیشه بابا وایساده بود...حتی نخواست باهام خدافظی کنه

وای دلم برای شیطونی هامون تنگ میشه که ..چیکار کنم....دریا خل شدی؟؟؟مگه میخوای بری لندن؟؟؟

تهرانه دیگه ..خواستی میای و میری دیگه ...ولی خب علیرضا...وای من برم با خیال راحت میره پیشه نازی

ای موذی ....نمیدونم چرا به نازی حسودیم میشد ...ای پسره ی پرو

بابا سهراب اومد نشست و به ارام نگاه کردو گفت

_بریم؟؟؟

ارام با یه لحن ناراحت که سعی میکرد خوشحال نشون بده  گفت

_بریم

بابا سهراب با یه تک بوق به راه افتاد.....از درکه رفتیم بیرون پشتو نگاه کردم دیدم مامان اب ریخت پشت سرمون و اشکاشو پاک کردبابا هم دست تکون دادولی علیرضا همینجوری داشت منو نگاه میکرد...از همین الان دلم براش تنگ شد

_یه لحظه صبر کنید (با داد)

سه تاییشون با ترس برگشتند طرفم و بابا سهراب پرسید

_چیشد؟؟؟

بدون جواب دادن به سوالش از ماشین پیاده شدم و دوییدم به سمته خونه حتما الان فکر میکنن چیزی جا گذاشتم ولی تا به خودشون بیان من پریدم بغله علیرضا و پاهام جمع کردم دورش....بدبخت داشت می افتاد ولی به خودش اومد و اونم منو بغل کرد

(با بغض)

_علیرضا

_جانم خواهر کوچولوی من؟؟؟

بعد یه بوسه کوچلو نشوند روی لبم

اوووو علیرضا هم بلده؟؟راستی من از کجام بغض اومد؟؟؟

میخواستم بگم دلم برات تنگ میشه ولی خب بغض داشتم میترسیدم بترکه و هیچی علیرضا خان یه آتوی دیگه بگیره

_دلم برات تنگ میشه خواهر کوچولوی من

انگار کره منو خونده بود و خودش زودتر از من دست به کار شد

_منم همینطور....بعد با یه حالت تهاجمی خودمو ازش جدا کردمو مثل سلیطه ها گفتم

_هوی بوزینه چشم منو دور نبینی بری پیشه نازیا....گفته باشم من اصلا از اون دختره خوشم نمیاد

_هیس بابا همه شنیدن ....ای خدا ..

بعد دماغمو کشیدو گفت

_خواهره حسوده خودم..

بعد دوباره یه دله سیر بغلش کردمو راه افتادیم رفتیم ولی خب معنی نگاه اخره علیرضا به آرام رو نفهمیدم

___________

بابا سهراب یه جا برای استراحت و تخلیه نگه داشت و منو آرام رفتیم به سمته دستشویی .از دره رستوارن که وارد شدیم چشمم خورد به میزی که روش چندتا پسر نشسته بودن

_آرام ...اونجارووووو

_____________________________________

خب دیگه :|

همیـــن :|

غلط املایی هارو بگین






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 23 مرداد 1393 02:13 ق.ظ