تبلیغات
. - قسمـت شـونزدهـم| آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمـت شـونزدهـم| آرامــ

شنبه 18 مرداد 1393 12:21 ق.ظ

نویسنده : کیـمیـآ : \
ارسال شده در: آرامــ ،

゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کیمیـآ : \ 

    از زبون آرام :

مسیر نگاهشـو دنبال کردم .. علیـرضـآ و یه دختره رو یه میز نشستـه بودن
 
دختره ک انگـآر کل هیکلشـو انداخته بود رو علیرضـآ و حرف میزد 

ولی علیرضـآ .. تاحـالا با لبـاس بیرون ندیده بودمـش .. کت اسپرت ک زیرش یه تیشرت 

جـذب مشکی پوشیده بود با شلوار جین مشکی کفشـاش ک دیگه نگو 

دریـآ - ب چشـم برادری بد تیکه نیستـآ

نگـآش کردم و سری از تاسف براش تکون دادم : دریا اون برادرته 

یهو صـاف شـد : اه زودتر میگفتی 

- من میرم دسشـویی 

والـآ من رفتم تخلیـمم کردم اومـدم دیدم دریـآ داره خبیثـانه به علیرضـا اون دختره نگـاه

میکنـه - دریا بیا بریـم 

- نوچ

- وا چته بیا بریم دیگه 

- یه نقشه ای دارم

بعـد به سمتم برگشـت و نقششو برام تعریف کرد 

- ن ن امکـان نداره من هیچ وقت همچیـن کاری نمیکنـم .. سمیر چی میگه 

- اه ی شب سمیر و بیخیـآل شـو .. بخـدا خیلی حـآل میـده 

- خب چرا خودت نمیری 

- من و علیرضـا شکل همیم میفهمـه 

نفس عمیق کشیـدم و با اون تیپ جوادیـم با سرعت نور یهو خودمـو انداختـم پیش علیرضـا

فک کنـم سکته زد با دیدن قیافه من همچین از صندلی بلنـد شـد ک نزدیک بود صندلیش بیفته

با چشـای گرد شدش فقط نگـآم کرد 

دختـره با یه صدای چندش با عشوه گفت : علیرضـآ ایشون کیـن 

علیرضـآ هم ک انگار از شوک در اومـده بود و منو شناخته بود سریع گفت : نمیـدونم 

نـآزی ... خـانوم اشتباه گرفتیـد 

دهنـمـو ده متر باز کردم و با گریـه - بشکنـه این دست ک نمک نداره حـالا 

دیگه زنتـو نمیشنـآسی .. خجـالت بکش مرد ..

نـازی - علیـرضـآ ( با جیـغ )

علیرضـآ فقط داشت با تعجب نگـام میکـرد ... منم دهنـمـو صد و چل متر باز کرده بودم 

نازی - خـانوم این مزخرفات چیـه 

سرتاپش و نگـآه کردم خواستـم چیزی بگـم ک صدای دریـآ اومـد 

- یا حضـرت عمـــــــــــــل ... آره دیگـه خواهر من منم اگه دمـاغـمو عمل کنم گونه بزارم 

و لبـام و پروتز کنم و سه سـاعت برنزه کنم .. مردا میـآن پیشـم .. بعـد رو ب من :

خواهرم بیـآ بریـم این مرد لیـاقت نداره .. سـه تآبچت و ول کردی ک چی بشـه بیـابریـم 

نازی - بچـه 

من - اره بچـه همیـن مرد ...  و علیرضـا رو نشون دادم 

علیرضـا - چرا چرند میگین من اینا رو نمیشنـآسـم به جـآن ..بامن من : به جـان 

دریـآ - ها بگو دیگـه 

دختره رو ب علیرضـآ - از اولم معلوم بود ی ریگی به کفشـتو منو و بگو دلمو 

پیش تو گذاشـتم بعـدم گذاشـت رفت .. فک کنم خیلی ناراحت شـد چون وقتی داشت 

میرفت یه لحظه پاش پیـچ خورد نزدیک بود بیفته منم اگه اون کفشـآ رو میپوشیدم 

همین میشـد 

*************************

قیافم ب دریا افتاد که از خنده کبود شـده بود 

دریا - وااااااااااای دختره  رو داشـتی .. عجب داداش بدسلیقه ای دارم من 

- ولی برات بدشـدا 

- ن بابا علیرضـآ همش قپی میـآد 

لبخند کجی زدم بعدازاینکه اون دختره رفت علیرضا رو ب من گفته بود : میدونم 

همه چی زیر سر دریا بعد به دریا گفت اگه حـالشـو نگیره علیرضـا نیس 

اون شب بعندازه یه سـالم فقط خندیـدیـم 

**********
از زبون دریـآ :

تقریبـآ دو روز از اون ماجرا گذشـته بود  ولی علیرضا هیچکـاری نکرده بود بین

 خودمون 

بمونه یکـم میترسیـدم هر بلایی ک سرش میوردم اون بدترش رو سرم 

میـاورد .... طی این چیزا مادر و پدر آرام اومـده بودن

خیلی خونگرم آدمـآی باحـالی بودن .. مخصوصا باباش 

.. ولی حیف بود دخترشون انقد زود بیوه بشـه 

اونشب انقد خستـه بودم سـاعت هفت رفتم تو رخت خواااب 

نمیـدونـم سـآعت چنـد بود بو ک از کمر درد پـاشـدم .. تو یه فضـآی بسته بودم ک تاریکم

 بود سریـع پاشـدم اما سرم خیلی محکم برخورد کرد به در چیزی  خیلی تنگ بود

سریـع تشخیص دادم ک تو اتاق مامانم تو اون صـندوقچه قدیمی بزرگشـم ک مال مادربزرگم 

بود .. نفسـم بند اومـده ولی با این حـال میزدم به درش و بلند دادم میزدم - علیرضـآ 

یه با حس اینکه یه چیزی رو پـامممم جیـغ زدم و از رو پام برداشـتمش 

وبلنـد جیـغ زدم - سوووووووووووووووووووسک 

راستش علیرضـا یه جعبه داشت توش سوسک جمع اوری میکرد برای دوران دبیرستـآنش

چندبارم با اونـا منو اذیت کردم بود ... با فکر اینکه ممکنه همشونو انداخته باشـه اونجـا

به خودم لرزیـدم .. تقریبا پنجـاه تا سوسک بودن .. من از سوسک نمیترسـیـدم 

ولی دستـمو گذاشـتم رو زمیـن .. و با چیزی ک دستـم برخورد کرد 

جیغ زدم - علیرضـا گوه خوردم 

فرض کن تویه جعبه تنگ با یه عالمه سوسک.. یکیش که داشت میرفت تو لبـاسـم 

انقد جیـغ زدم ک دیگه گلوم گرفت یهمو حس کردم کسی قفل صندوق و باز کرد 

سریـع پریـدم بیرون و خودم از شر اون سوسکـای چندش نجـات دادم 

دوییدم از پله ها پایین همه چراغا خاموش بود با چیزی ک دیدم قبلـم کاملا افتاد تو 

شـرتم ... همه چراغای حـال خاموش بود و تی وی روشن بود یه صحنه ترسنـآک از یه

 فیلمـوپخش میکرد .. خیلی بد و ترسنـاک بود یه جیـغ بنفش کشیدم و رومو کردم اونور تا

 سریع  فرار کنـم ک با یه جسـم سخت برخورد کردم .. یه مرد ک سیاه پوش بود و حتی رو

 سرشم از این جورابای کلفت بود  با فک اینکه علیرضـا سریـع بغلش کردم 

- علیرضا تورو خدا غلط کردم 

جورابو از رو سرش برداشـت ناخوداگاه رفتم عقب اینکه علیرضـآ نبود 

دوباره جیـغ کشیـدم و خواستم از اونطرف برم ک دوباره خوردم به ی نفر دیگه با همون

شکل و شمـایل ..

یکیشـون با صدای قیصری کلفتش گفت : خانوادت وقتی میرن بیورن یادشون میره درا رو

 قفل کنن ؟

و به سمتم میومـدن منم هی میرفتـم عقب حـالا ازاینـآ بگزریـم یه تـآپ تنم بود تمام دارو

نـدارم و ریخته بود بیرون 

همینجور ک عقبکی میرفتـم انگـار یهو یکی از پشت زد تو گردنم و دیگـه چیزی نفهمیـدم

********
نمیخواستم چشـامـو باز کنم راسـتش میترسیـدم با صحنـه وحشتنـآکی مواجـه شـم

چشـآمـو اروم اروم باز کردم .. رو تختم بود .. همه چی عادی بود .. مث اینکـه خواب 

دیدم .. از این فکر نفس راحتی کشیدم ولی وقتی دیدم علیرضـا رو صدنلی کامپوترم نشسته و

 با اخم منو نگاه میکنه چشام گرد شد 

کامپیوترم روشن بود علیرضـآ سریـع یه فیلمـو پلی کرد :

خودش و با اون دوتا پسره غول تشنه ک منو ترسونـدن بودن 

بعـد همه صحنـه هـآیی ک من جیغ میزدم و و میگفتم علیرضا گوه خوردم بود 

حتی اون صحنه ای ک یکی از پشت زد تو گردنم ک به لطف فیلم دیدم داداش بوزینـم بوده

- علیرضـآ خیلی عنییی

- حقته 
- داشتـم میمردم 

خنـدیـد .. بعـد یه دفعه اخم کرد و گفت : حـالا میمیردی یه لباس سنگیـن تر میپوشیدی داشتی 

میخوابیـدی .. 

به خودم نگـاه کردم .. یا جـد واقعـا با چ هدفی این تاپ و پوشیدم ..حـالا اینا ب کنار 

شلوارکم و ندیده بودم  یه لحظه از علیرضـا 

هم خجـالت کشیـدم اخه من تاحـالا جلوش اینجـوری نبودم ولی دل و زدم به دریـا

- خیلی بدی 

- تازه شدیم یک یک 

بعـد بلند شدورفت از اتاقم بیرون

تقریبـا یه سـاعت بعـد مامانم و بابام و عمو سهرابو و سیمـا جون و ارام و مادر پدرش 

 اومـدن و فهمـیـدم بلـه رفتن خریــد حَـالا این ب درک

 .. اینجـاش بدبود ک برای من بدبخت هیچی

   نخریـده بودن ... مامانم ک انگار کل بازار و برای علیرضـا خریده بود ..هعی هعی هعی 

*******
چشـامـو برای اخرین بار بستـم و گفتم : دریا توکه اینقد ترسو نبودی 

یه لحظه صحنه ی اون فیلم ترسنـآک از جلو چشـام محو نمیشـد آخرین باری ک فیلم

 ترسنـاک دیدم سه هفته پیش علیرضـا خوابیـدم تازه اون موقع کلاس پنجم ابتدایی بودم 

.... دیگه داشت اشکم در میومـد مخصوسا ک یه سـایه هـآیی از پشت پنجرم میومـد

بالشت به دست اومـدم وسط حـال .. پیش مامانم خوابیدنو ک باید بیخیـال شـم 

.. بابامم ک هیچی ... ارامم پیش عمو سهـراب یه لحظه از این فکر چنـدشم شـد 

چرا نمیفهمه سمیر مرده .. بیچـاره سیما جون ... اوه چطوره برم پیش اون بخوابم

.. دریا خنگ شـدی ... گزینه آخر علیرضـا .. وای ن تا ده سـال ولم نمیکنه 

.... چی میگی تو ک به حد کافی جلوش ضـایع شدی .. خب من که دارم میرم تهران 

وللش بابا .. اتاق علیرضـآ دقیقا پیش اتاق من بود .. آروم در زدم ..

یکم تن در زدنم بیشتر کردم بازم کسی باز نکرد .. انقد در زدم تا بالاخره در اتاق مبارکشو

     باز کرد ...یا خدا با صحنه مواجه شدم .. البته فقط تیشرتش تنش نبود .. باز من

 جوگیرشدم..یه جیغ کوتا زدم و سریع جلوی چشـامو گرفتم 

نمیدونم یکی دو دیقه همینجوری بود ک صدای علیرضا همراه با خنـده - دریا من داداشـتم 

دستامو از رو چشـآم برداشتـم - اَی زودتر میگفتی دیگه 

فقط لبخـند زد -خب ؟

جدا از اینـا عجب دادش خوش هیکلی داشـتم .. اگه خواهرش نبودم حتمـا میومدم

 خواستگـاریش

اما با چیزی ک دیدم از فکرم پشیمو شـدم -علیرضـآ اینی ک تنته شلوار منه

یه نگـاه به سلوراش کرد و گفت : خب تو کمد من بود

ی نگاه بش کردم - هرچی تو کمـدت بود وبایـد بپوشی ؟ 

- دریا نمیخوای بگی چتـه .. نگو به خـاطر شلوار اومـدی اینجـا

آب دهنمو قورت دادم - من میترسـم 

کلافه - باز چیشـده 

-اون فیلمـه .. 

- وای دریـا .. لولو نمیخورتت 

بعـد درو بسـت .. عوضی نکبت .. دیگه خواستگـاریت نمیـام 

همونجـا وایستـاده بودم یه چند دیقه بعـد درو باز کرد ایندفه تیشرتش تنش بود -خب بیا تو

فقط به خـآطرشلورات ک تو پامه 

لبخنـد دندون نمـایی زدم و رفتم رو تختش .. خودشم اومـد پیشـم خوابیـد ..

فک کنم یه یه ربع شـده بود واقعـا حوصلم سر رفته بود خوابمم نمیبرد 
 
- علیرضـا 

-......

-الو

-......

-ایش برو بمیـر 

عاغـا این فیلمه کم بود الان حس میکردم سوسک تو تنـمه .. حس بدی بود سریـع علیرضـا 

رو بغل کردم .. چـِشـم به قاب عکسی ک رو عسلی کنار تختش بود افتـاد

منو و خودش و سمیـر .. یادش بخیـر .. با این فکـرا یه لبخـند تلخ زدم و انقد با خودم 

کلنجـار رفتم ک خوابـم برد  

___________________________________

خیلی زیـاد بود ببخشیـن 

قسمـت بعـدی با کیمیا :)


         




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 18 مرداد 1393 12:29 ق.ظ