تبلیغات
. - قسمت پانزدهم | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمت پانزدهم | آرامــ

جمعه 17 مرداد 1393 02:23 ق.ظ

نویسنده : فاطمه
ارسال شده در: آرامــ ،

゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字  کــیمیــا :) 

(آرام)

رفتیم تو اتاقه لیلا خانوم و رفتیم سر لباساش..البته دریا گفت بریم

دریا رفت سمته کمدو بازش کرد و یه چند دست لباس اورد بیرون یه سری لباس هم خودمون اورده بودیم و تونستیم برا خودمون یه تیپ درست کنیم

البته چه تیپایی....بعدازاینکه پوشیدمو اومدیم جلو همدیگه فقط 2ساعت داشتیم میخندیدیم

دریا یه شلواره صورتیه گل گلی پوشیده بود با یه تونیکه نارنجی و دستمال سره بنفش و یه کفشه پاشنه 30 سانتیه ابی

 که من محض احتیاط اورده بودمو پوشیده بود و زیر چشماش رو با سایه سفید پر کرده بود و یه رژ قرمزه چیغ زده بود ....

من تاحالا دریا رو با ارایش ندیده بودم همیشه بدونه ارایش بود و الحق که واقعا زیبا بود

رفتم جلو ایینه

یه ساقه مشکی پوشیده بودم و یه دامن گل گلی روش پوشیده بودم و یه لباسه استین بلنده قرمز که تنگ هم بود رو پوشیدم بودم

ویه جلیقه که از توی لباسای اقا میلاد در اورده وبودیم که به رنگه سبزه لجنی بود رو روش پوشیدم با کفشای کالجه سبزم

و رژ گونه ی نارنجی و سایه ی سبز کاهویی

 

 

__________

دریا پیاده شد رفت کادو بگیره من واقعا نمیدونم این دختر ای همه رو از کجا میاره...وای با اون تیپ و آرایش

وقتی برگشت یه مجسمه ی خوشگل از طرفه من براش گرفته بود و از طرفه خودشم یه عروسکه گوگولی خرید و

توی دوتا جعبه ی جدا گذاشتیم

________

از ماشین پیاده شدیم..خداروشکر سمیر هیچ مخافتی نکرد و تازه خیلی هم خوشحال شد که سرمون رو میخوایم گرم کنیم

و با خوشرویی سوییچ ماشینش رو داد به من...

_دریا ابرومون رفت ...ای خدا

_بابا تورو که اینجا نمیشناسن ...باز تو میری ..هیچی فقط کافیه یکی منو ببینه....وای فکر کن

_راستی من اسمه دوستتو هنوز نمیدونم

_وااای راس میگی اسمش شادیه ....

_میدونه منم هستم؟؟

_اره بهش گفتم ..خیلی هم خوشحال شد

رفتیم داخل چند نفری روی میزا نشسته بودن که همشونم دختر و پسر بودن که معلوم بود قرار گذاشته بودند .یعنی ماهم قراره اینجا بشینیم؟؟؟

بین این همه ادم؟؟پس دوستاش کجا اند؟؟داشتم اب میشدم...انقد بد نگاه میکردن فک کنم الان فکر میکردند از داهات اومدیم

_دریا کجا باید بریم؟؟

_این پشت یه جاییه ...داداشه شادی برای خودشو دوستاش درست کرده ..یه جای توپیه...الان میریم میبینم

بدونه هیچ حرفی دنبالش رفتم ...رسید به یه در و باز کردو رفت داخل

واو چه جایی یه جایی بود مثل بهشت ولی خب نسخه ی کوچیکش .....

دقیقا سه تا تخت داشت و وسط یه حوظ بود و دیوارارو با طرح های جالبی رنگ کرده بودن...مثل یه ماکت میموند

خیلی جالب بود حالته یه حیاط رو در اورده بود ولی خب مصنوعی....عالی بود عالی

انقد محو اونجا شده بودم که یادم رفت رسیدیم به دوستاش اومدم سلام کنم که با دیدن دوستای دریا زدم زیر خنده و اوناهم از

تیپای ما زند زیره خنده

حالا یکی مارو جمع کنه....یعنی تیپا دیدنی بود...یکی شلیته پوشیده بود...یکی چکمه ی قهوه ای روی ساپورت بنفش پوشیده بود

یکی چادر گل گلی سرش بود..خوده شادی لپاشو قرمز کرده بود و یه پیراهن ماله دورانه هیتلر رو پوشیده بود

واقا دیدنی بود

ماهم نشستیم روی تخت و من با همشون اشنا شدم...شادی دوسته دریا خیلی دختره شادی بود درست مثل اسمش...خیلی هم قیافه ی بامزه ای داشت

کپیه داداشش بود ..اسمه داداششم شروین بود...پسره بامزه ای بود و البته خیلی شاد ...

هردفعه یه چیزی برای خوردن میورد همش تیکه های بامزه میپروند

توی جمعشون اصلا احساسه غریبی نمیکردم ..همشون عالی بودن خیلی خونگرم بودند ..

توی همون محوطه هر قسمتش یه باند بود که ازش اهنگای شاد پخش میشد و دوستای شادی همش اون وسط بودند..

ماهم یه چند دوری رفتیم رقصیدیم..بیشتر جواد بازی بود تا رقص

_دریا ....من دستشویی دارم

_وااااااای دستشویی بیرونه..اینجا نداره

_ای بابا...ولی دریا من نمیتونم تحمل کنم...توروخدا...

دریا به ناچار پاشد و رفتیم بیرون کسی حواسش به ما نبود

همین که رفتیم بیرون دریاد یه دفعه ای با تعجب وایساد و گفت

_اوووووووو اونجارو

_________

بچه ها ببخشید خیلی زیاد شد نمیشد که توی یه قسمت گذاشت

یعنی میگفت متن زیاده جا نمیشه

دیگه من مجبور شدم

وای پدرم در اومد

خسته شدم ..دستام درد گرفت

سرطانه انگشت گرفتم

امیدوارم خوشتون اومده باشه

وبازهم مثل همیشه بگم که نظرا و انتقاداتون رو هم حتما بگین

و غلط املایی هارو هم بگین که من اصلاح کنم

قسمت بعد با کیمیا:/

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 17 مرداد 1393 02:28 ق.ظ