تبلیغات
. - قسمت چهاردهم | آرامـــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمت چهاردهم | آرامـــ

جمعه 17 مرداد 1393 02:21 ق.ظ

نویسنده : فاطمه
ارسال شده در: آرامــ ،
゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字کــیمیــا :) 

(از زبون دریا)

_مامان ...مامان

ازدره اتاق اومدم بیرون و همینجوری که مامان رو صدا میزدم به سمته اشپرخونه رفتم

خواستم برم تو اشپزخونه چون فکر کردم شاید داره صبحونه میخوره که محکم خوردم به علیرضا

_اول صبحی چته؟؟ بقیه خوابن...بعد شروع کرد به در اوردن ادای من

_آرام آرام (با جیغ که فک کنم شیشه ها شیکست)

زدمش کنارو گفتم

_برو بابا تو هم دلت خوشه ا

رفتم تو اشپرخونه دیدم مامان داره صبحونه میخوره و به حرفای علیرضا میخنده

_بخند مادره من بخند برا همینه پسرت انقد پرو شده دیگه

صدای علیرضا از توی هال اومد که میگفت

_هــوی بوزینه شنیدم چی گفتی

_خب بشنوی مگه ازت میترسم؟؟

با این حرفم دویید تو اشپزخونه این کارش همزمان بود با فراره من و جیغ کشیدنم .دوره میز میچرخیدم و علیرضا هم پشتم

ولی بازم از رو نمیرفتیم بازم برای هم کُری میخوندیم

_اه بسه دیگه سرم گیج رفت ....چیه دریا چیکار داشتی؟؟سریع تر بگو کار دارم

من و علیرضا وایسادیم و به نفس نفس افتادیم .

علیرضا گفت:

_بالاخره میگیرمت

_زرشک ..کورخوندی

خواست دوباره بیاد طرفم که مامانم با داد گفت

_ای بابا بسه دیگه .مثل دوتا بچه کوچولو میمونند علیرضا برو بیرون دیگه ببینم چیکارم داره

بالاخره با داده مامان دوتایی آروم گرفتیم . علیرضا رفت بیرون ولی من میدونستم که دعواهامون به این

زودی تموم بشو نیست

_دریا..اومدی اینجا منو نگاه کنی؟؟خب بگو دیگه کار دارم

_مامان جونم..مامان خوشگلم...الهی قربونه قد و بالات برم.....الهی من قروبنه اون چشات......

مامان پرید وسطه حرفم و گفت

_اوووووووووووووووو بسه بابا ..باز چی میخوای ازم ؟؟

سعی کردم جلوی خندمو بگیرم وگرنه اگه میخواستم بخندم پرت میشدم روی زمین

_مامانی جونم....شادی....همون دوستم که یه بار اومد خونمون ...همون که

باز پرید وسطه حرفم و گفت

_همون که من اصلا ازش خوشم نیومد؟؟؟

هیچی بیا هنوز هیچی نگفتم خانوم شروع کرد

_اره ولی خب مامان دختر به اون خوبی....ماهی.....

_واای حالا بگو چیشده؟؟باز میخواد بیاد اینجا؟؟؟

_ن...خب راستش ..یه تولد تو کافی شاپ داداشش گرفته.....

(سرمو انداختم زیر و مثل مظلوما گفتم)

_منم دعوتم

_چه جالب...تو که نمیری ...

با یه لحن کشداری گفتم

_مــامــــان

_اه اینجوری حرف نزن میره رو مخ

_سلام صبح بخیر..چیشده لیلا جون؟؟

صدای آرام بود ...اوه یه فکری.یه دفعه ای گفتم

_اصلا مامان من و آرام باهم میریم اینجوری آرامم هست تنها نیستم و شماهم خیالتون راحته...اصن اگه

من شیطونی کردم از ارام بپرسید اون بهتون میگه من هرکاری کردم..مامان..پلیز؟؟؟

_دریا قضیه از چه قراره؟؟؟؟

_هیچی من یه تولد دعوتم ...این مامان خانومم نمیذاره من برم ...میگم تو بیا که حواست به من باشه..اخه درده مامانم

اینه یه وقت خدایی نکنه من شیطونی کنم ویه اتفاقی برام می افته..اخه اصن به من میاد؟؟

_به هرکی بیاد به تو نمیاد...اره راس میگی مامان ..دختره من اصلا شیطون نیست

با این حرف هم مامانم هم آرام زدند زیره خنده

دیگه واقعا اعصابم خورد شد از اشپرخونه رفتم بیرون و دوییدم تو اتاق ..رفتم رو تخت نشستم

دوست داشتم در این مواقع مثل تو فیلما بزنم زیر گریه ..یکی بیاد دلداریم بده...با این فکرام زدم زیر خنده...

من تو عمرم فک کنم شاید 3 باز بیشتر گریه نکردم ...علیرضا تو بچگی فکر کنم از من بیشترگریه کرده

صدای در اومد تا صدای در اومد منم یه قیافه ناراحت به خودم گرفتم انگار که مثلا داشتم گریه میکردم

در باز شد ...آرام بود

_پاشو دریا ...لیلا جون اجازه داد

با تعجب برگشتم سمتش و پریدم از تخت پایین و رفتم بغلش کردم ومثل  دراکولا خودمو بهش اویزون کردم و

چندتا ماچه پسر خاله ایی کردمش(از این بوسا که پیرزنا میکنند و کله صورتت تف مالی میشه )

_اه حالم بهم خورد بابا ..

بعد ادای عوق زدن رو در اورد

_حالا بگو چی باید بپوشیم ؟؟

با یه لحن بامزه گفتم

_هیچی

_یعنی چی هیچی؟؟؟؟

_اخه دوستم شادی برای تولدش تم گذاشته

_نکنه تمش لخته....مثلا باید بیکینی بپوشیم بریم؟؟

زدم زیر خنده و از تصور اون لحظه خندم گرفت

-نه بابا ...تمش جواده...یعنی یه جورایی جوادپارتیه....ولی خب توی کافی شاپ دادشش

_اوووووووووووو دلتون خوشه ا....

__________

 

_آرام این چه لباساییه؟؟؟همش که جیگول میگولیه...باید یه لباسه جواد بپویشم.....ماله تو خیلی مدل بالاست بابا

_ولی دریا زشته بخدا ...چجوری با این لباسا بریم تو خیابون

_اولا که با ماشین میریم بعدشم که کافی شاپ یه جای دنجه ...جاش توپه

_هوف باشه بابا...فقط باید دعا کنیم سمیر بذاره من بیام..

_میذاره بابا مطمئن باش

____________

ادامه در قسمته بعدی

چون جا نشد مجبور شدم این کارو بکنم !!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 18 مرداد 1393 08:36 ق.ظ