تبلیغات
. - قسمـت سـیزدهـم | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمـت سـیزدهـم | آرامــ

چهارشنبه 15 مرداد 1393 02:48 ب.ظ

نویسنده : کیـمیـآ : \
ارسال شده در: آرامــ ،


゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کیمیـآ : \ 

از زبون آرامـ :

... با صـدای سلـآمی از فکر کردن اومدم بیرون سرمو بالـا گرفتـم ! یـه پسـر حـدودا 26.25کپی برابر اصل 

دریـآ منتهـا قدش بلـنـد تر و چشـاشـم آبی تر لـآمصب عین دخترا خوشگـل بود 

نمیشـد ازش چشـم برداری !!

- باز تو از این آهـنگـای چرت و پرت دادی یکی گوش کنه 

دریـآ با ترس فقط نگـآش کرد - بیشین بینیـم زدبازی .. کجـاش چرتـه ؟

پسـره سریـ از رو تاسف براش تکون داد بعـد رو به من 
  
- دریـا معرفی نمیکنـی ! 

دریـآ با من من - علیرضـآ ایشـون آرامـ جون

زنِ داداش سمیـر ... آرام جون اینـم داداش  من علیـرضـآس ( پگاه ضـایع میشـود : دی )

- خوشوقتـم 

- ب همچنیـن .. بعـد از مکث طولـآنی : بابت اون اتفـآق.. 

دریـآ با یه صـدای بلـنـد یه دفعه اومد میون حرفش- آسمـون آفتـآآآآآآآآآبی .. لـا لـآ لـآ لـآ 

این حرکتش باعـث شـد منو علیرضـآ به سمـتش برگردیـم اونم یه لبخـند دندون نمـآ زد 

علیرضـا - دریـآ باز تو خل شـدی ؟

- اِ ن چیزه ... علیرضـا .. مامان کارت داره 

رومو سمت علیرضـآ کردم - کدوم اتفـآق ؟

دهن باز کرد تا چیزی بگه ک دریـآ سریـع - نـــــــــــــــــــــــــه 

علیرضـا با داد - چتـه باز ؟

دریا سریع دستـشـو کشیـد و گفت : آرام من الـان میـام پیشـت 

خـدایـا این دختره یه تختـش کمـه من مطمئنـم .. یادم باشـه ایندفعـه دارم میرم پیش مهراد 

اینـم ببرمـ ... اوه ن اون که تهـران نمیـاد .. اصن من دیگـه پیش مهراد نمیرم 

حتی اگه منو بکشـن  

**********
از زبون دریـآ :

- وای وای وای علیرضـا نزدیک بود سوتی بدی 

- میشه بگی این خنگ بازی یعنی چی .. جلو همه باید نشون بدی کصخلی 

- میزنـم لهـت میکنـمـآ 

- برو کنـار جوجه .. الان آرام فک میکنه من چ بی فرهنگم فوت سمیر و تسلیت 

نگفتم .. 

- یه خـانـم به دنبـش میبستی بد نبودا ... خوبه دو دیقسـت دیدتـش 

- دریـآ .. فقط خفه شـو 

- شنـآبلـدم خفه نمیشـم 

صدای مامان باعـث شـد دعوامون به کتک کـاری نکشـه 

- با شمـا دوتـآ عین چی افتـآدین به جون هـم ... ای خـدا کم بابت این دختره نـاراحتم 

شمـا دوتـا هـم اینجـآ دعوا کنیـن 

منو علیرضـا هـم هی برای هم با نگاه خط و نشون میکشیـدیم البته من همشون و قپی میومدم

زورم به این هرکول نمیرسـیـد 

وقتی مامان رفت سریع رفتم جلوشـو آروم طوری ک کسی نشـنوه گفتم :

ببین علیرضـآ این دختره بعد اینکه سمیر فوت کرده عمو سهرابو جای سمیر میبینـه 

با یه حـالت باز این دختره خنگ شده گفت : خر عمـته 

- باباجون راس میگـم 

- دریـا باز چ نقشه ای داری ؟ میخوای منو ضایع کنی 

- دارم بت راس میگم خره 

-نمیفهمم عین آدم حرف بزن 

- این عمو سهرابو جای سمیر میبینه و ما باید وانمـود کنیـم عمو سهراب سمیر

-  امکـآن نداره بعد با یه مکث طولانی گفت:چرا نمیبرنش پیش دکتری چیزی ؟

- بردنش دکترشـم گفتـه بیـآد اینجـآ مثلا حال و هواش عوض شـه 

به صورتم خیره شـد و سرشو تکون داد - اِی کـآش سمیر بود 

آهی کشیـدم .. کـاش بود 

*******

از زبون سیمـآ :

- نمیفهـمم سهـراب همه فکر و ذکرت شـده اون دختره 

- سیما یه جوری حرف نزن اون دختره رو انگـار نمیشـنـآسی اون عروستـه 

- میدونی چن شبه پیش اون میخوابی .. من دیگه خسته شـدم 

- وای خـدایـآ به اون داری حسودی میکنی .. از پسـرت خجـالت بکش 

- اونی ک باید خجـالت بکشه تویی .. فک میکنی اومدن ب شمـآل خوبش میکنه...اون دیوونس  

- واقعـا ازت انتظـار نداشتم سیمـا اینجوری فک کنی

بعـد از اتاق رفت بیرون 

نفس عمیق کشیدم و اشکـامو پاک کردم .. باید یه کاری بکنـم 

*********
از زبون آرام 

نمیدونم چقد رو تاب نشستـم ک با صدای قار و قور شکمم بلند شدم تا برم ببینم ناهـار 

کی میخوریم !! ک نرسیده به در هال ویلـا دریـآ رو دیدم 

- اِ اینجـایی بیـآ ناهـار حـاضره 

لبخند زدم : اومـدم.. بزار دستـامـو بشورم 

دستـآمـو شسـتم باید از یه راهرو تو ویلـا عبور میکردم تا به سالن غذا خوری برسـم 

صداشون و میشنیـدم 

سمیر - ن میلـاد جـان این چ حرفیه دریـا برام با آرام فرقی نداره 

وایسـتادم ..... سمیر چی میگفت ... چی میشنیـدم...دستـآم میلرزیـدن .. سعی کردم به خودم 

مسلط باشـم .. چرا این حرف باید داغونم کنه

سیمـا - دریا جون آرامو صدا زدی نیومـد ؟

- من اینجـآم 

نفس عمیی کشیـدم تنهـا جـای خـالی پیش علیرضـا بود بغل دست سمیر هم دریـا 

خانوم اشغـال کرده بود چرا نسبت به این دختر انقد حسـاسـم ؟

در حین نشستن نگام به سمیر بود بهم لبخـند زد برعکس گذشـته لبخـندش آرومم نکرد 

ولی جوابشو با لبخـند دادم 

سمیر - گفتی رشـتت چی بود دریـآ جـآن ؟

علیرضـآ ب جای دریـا - دمبل دیمبول دیگه سمیر.. از این مغز نخودی چی بر میـاد 

لیلـآ - اینجوری نگو .. دخترم همه نوع سـازی میزنه 

من - پس رشتت موسیقیـه 

علیرضـا - از دستش آسایش نداریم یک شب یه دفعه صـدا ناله ی گاو ویلنش 

صبح سحر صدای گیتـارش .. اصن یه وعضی من دیگه تو این خونه آرامش ندارم 

سمیر - تو دیگه چرا ناله میکنی  همرامون میاد تهران دلت براش تنگ میشه هـآ 

من - تهـران ؟

دریـآ با لبخـنـد - آره دانشـگـآهی ک قبول شـدم برای تهـران  

لبخند زدم ولی از درون سوختم این یعنی زنگ خطر ... چی میگی آرام سمیر عاشقته 

اون یه دختر 19 سـالس اصن تو خط سمیر نیست بش میگه داداش 

این فکرا آرومم کرد

سیمـا - دریـا جون بعـد از غـذا حتمـا برامون بزن 

علیرضـآ با حالت زار - ن 
 
دریا - علیرضـا فهمیـدیـم تو باحـالی

علیرضـا براش ادا در اورد اونم مثلن توجهی بهش نداره رو به سیما جون گفت 

 - چی بزنم خـالـه 

من- میشـه پیـآنـو بزنی ؟

بعـد از مکث  - البـته ....... میزنـم 

****************

نمیـدونـم چ آهـنگی بود ولی برام آرامـش بخـش بود .. خیلی .. چ با حـس میزد 

همه توی اتاق دریـآ ک یه پیـانو الکتریـکی آگوستیک ( من نمیـدونـم درسته یانه بهم تو نظرات بگیـد )

 گوشش بود و تخت یه نفره و 

یه میز تحریر ک روش کامپیوترشـو و یه چندتا خرت پرت بود .. یه ویلن و گیتـار هم گوشه 

اتاقش بود و یه کمد دیواری که فضایی و اشغال نمیکرد یعنی تو دیوار بود .. دیوار اتاقش

 آبی کمرنگ بود آرامش بخش ... مث خودش .. با اینکه با سمیر صمیمی بودو

یکم نسبت بهش حساس بودم  ولی

 نمیتونسـتم ازش بدم بیـاد ... انگـار خوب بود ... صـادق ...

با صدای کف زدن به خودم اومـدم 

اشکی ک خود به خود رو گونم روونه شـده بود و پـاک کردم ... سمیرو داشتم .. ولی از

 زنـدگیم راضی نبودم .. چرا ؟ .. قبل از ازدواج اصلا اینطوری نبود .. چی پیش اومـده 

ک همه از من پنهـون میکـنن 

چرا بعضی مواقع حس میکنم اونی ک جلو رومه سمیر نیسـت  

نگام به علیرضـا افتاد که رو من زووم شده بود 

انگار گریه کردنـمو دید یه لبخـنـد تلخی زد ... خوبه حـداقل این پسر قریبه حواسش

بیشتر از سمیر به منه   

__________________________________________

منبـع عکس : وب مهسـآ 

بچـه هـآ از اینکـه تنـد میـزاریـم بدتـون میـآد ؟ لدفن بگیـد 

ممنون میشـم اشکـالامـو بگیـد + البته یه چیزی بگیـن وقتی دارم میخونمـش 

خـنـدم نگیـره =D

قسمـت بعـدی با کیمیا :)

ببخشیـد زیـاد نوشتـم 

+ کاملیـآ برگشتی ؟







دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 15 مرداد 1393 11:00 ب.ظ