تبلیغات
. - قسمت دوازدهم | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمت دوازدهم | آرامــ

سه شنبه 14 مرداد 1393 07:27 ب.ظ

نویسنده : فاطمه
ارسال شده در: آرامــ ،
゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字کــیمیــا :) 

درحالی که داشت زیر لب اهنگی که گوش میکردو میخوند به سمته دره خونه رفت بدونه اینکه منو ببینه

بهتر..

 چون واقعا اعصاب معرفی شدن و سلام و احوال پرسی رو نداشتم

با احساس لرزش تو جیبم گوشیمو در اوردم مامانم بود

_سلام بر مامانه گله خودم

_سلام فداتشم..خوبی ؟؟

_اره خوبم شما خوبین؟؟بابا خوبه؟؟؟حالش چطوره؟؟؟

_ماهم خوبیم...باباتم شاد وسرحال الان داره  تو حیاط ورزش میکنه....حالا این حرفارو ول کن میخواستم بگم منو باباتم تصمیم

گرفتیم بیایم پیشه شما...البته اگه ایرادی نداره

_وای چقد خوب.....کاشکی باهم میومدیم خب ...حالا عب نداره بعدشم مادره من این چه حرفیه؟؟چه ایرادی میتونه داشته باشه؟؟؟؟

تازشم هم من هم سمیر  و سیما جون خوشحال میشیم

مامانم بعد از کشیدن اهی طولانی که معنیشو نفهمیدم گفت

_باشه پس خودت به سیما جون بگو من دیگه زنگ نزم ..پس فعلا...ما اگه خدابخواد فردا راه می افتیم و اینکه

توهم مواظب خودت باش

_باش مامان خدافظ

_خدافظ عزیزم

بعد از قطع کردن صدای بوق ماشین سمیر اومد و اقا میلاد هم رفت و سریع در رو باز کرد

به سمته ماشین رفتم ..سمیر هم همزمان با رسیدن من پیاده شد

_بیا اقا میلاد این کیسه هارو ببر داخل

_چشم

بعد از رفتن اقا میلاد سمیر اومد طرفم و گفت

_سلام بر آرام خانومه ما

_سلام عزیزم

و بعد از این حرف به سمتش رفتم و روی پام بلند شدم و به سختی لپشو بوسیدم چون قدش بلند بود

سرم رو اوردم عقب دیدم نگاهش رنگه دیگه ای گرفت دیگه از شور ونشاط قبل خبری نبود بجاش یه غمی نشسته بود توی

نگاهش....شاید جلوی اقا میلاد خجالت کشیده که من بوسش کردم .سرم رو به اطراف تکون دادم ولی خب کسی نبود

_آرام ..بیا بریم تو

مثل بچه های حرف گوش کن پشت سرش راه افتادم .درو باز کردو من و خودش داخل شدیم .به سمته هال رفتیم و همین که وارد شدیم دختری که مطمئن بودم دختره لیلا خانوم بود به سمته سمیر اومد و با صدای بلند گفت

_وااااااااااااااای ............باورم نمیشه

و خودش رو تو بغله سمیر پرت کرد

یعنی چی؟؟؟یعنی جلوی من؟سمیر چرا هیچی نمیگه؟؟؟چرا داره میخنده؟؟

نه ..این امکان نداره...اشک توی چشام جمع شد دسته خودم نبود..بدونه یه ذره فکر کردن

دوییدم به سمته اتاق و خودمو پرت کردم رو تختو از ته دل زار زدم...اره دیگه سمیر منو دوس نداره...حتی نفهمید که من اومدم تو اتاق

(سهراب)

_دریا دخترم حالا فهمیدی؟؟؟

_وای واقعا ببخشید من نمیدونستم آرام خانوم اینجوریه اخه کسی هم به من چیزی نگفت

 بخدا وگرنه من اصلا همچین کاری نمیکردم واقعا عذر میخوام

_عب نداره دختره گلم ولی حالا که موضوع رو فهمیدی بهتره حواستو جمع کنی و منو اقا سمیر صدا بزنی

باش دخترم؟؟

_باش چشـم

منم با لبخند چشمکی بهش زدمو به سمته اتاق رفتم تا از دله آرام در بیارم..خب حق داشت اونکه نمیدونست دریا کیه

دریا مثل بچه خودم میمونه از وقتی به دنیا اومد تو بغله من بود

اصلا همیشه همینطور بود من و سیما و سمیر همیشه طوری با این خانواده رفتار میکردیم که انگار جزوی از خانواده ما هستن

به خودم که اومد دیدم چندثانیست پشت دره اتاق وایسادم

دوتا تق به اتاق زدم و وارد شدم آرام درحالی که به شکم روی تخت خوابیده بود گریه میکرد

_آرام....قهر قهرو خانوم پاشو ببینم

_سکوت

_بلند شو بذار برات توضیح میدم عزیزم  یه لحظه پاشو

بعد از مکث طولانی

مثل بچه های کوچولوی حرف گوش کن پاشد و فین فینی کردو به من گفت

_چیرو میخوای توضیح بدی؟؟ها؟؟؟؟چه توضیحی میتونی برای بغل کردن اون دختره داشته باشی؟؟؟

_اولا عزیزم اون دختر تو کوچه نیست که اینجوری میگی اون دریاست...دختره لیلا خانوم و اقا میلاد ...

.اون فکر کرد من بابا سهرابم..اخه اون بابا سهراب رو خیلی دوست داره...توهم که میدونی منو بابا سهراب چقدر شکله همدیگه ایم

خودمم نمیدونستم این دلیله مسخره رو از کجا اوردم ..یعنی آرام باور میکنه؟؟؟اگه باور نکنه چی باید بگم؟؟؟

_سمیر قول بده هیچ وقت تنهام نذاری..سیمر من..عاشقتم...هیچ وقت اذیتم نکن ...بخدااگه بخوای

اذیتم کنی من دووم نمیارم

(بابغض)

_سمیــر

بعد سریع بغلم و کرد و توی بغلم زد زیر گریه

منم بغلش کردم و نوازشش کردم و موهاشو بوسیدم..تنها کاری که از دستم بر میومد

تقه ای به در خورد که باعث شد سرمو به طرفه در ببرم

سیما بود ..با یه حالت عجیب گفت

_سمیر...بیا کارت دارم

با این حرفه سیما آرام خودشو ازم جدا کرد و منم از رو تخت پاشدم رو به طرفه سیما رفتم

(آرام)

بعد از رفتن سمیر منم بلندشدم برم توی حیاط تا یه هوایی بخورم .نمیدونستم چیزی که سمیر گفته درسته یا نه

ولی خب مجبور بودم قبول کنم

توی حیاط که رفتم  از دور دیدم دریا روی تاب نشسته و باز هندزفریش توی گوششه و داره اهنگ گوش میده.خسته نمیشه از بس اهنگ گوش میده؟؟ .

خواستم رامو کج کنم برگردم که دریا صدام کرد

_آرام خانوم

وای نه ولی  خب

بالاجبار رفتم پیشش

_سلام ..........من دریا ام....

ودستشو به طرفم دراز  کرد و منم باهش دست دادم

_منم ارامم

_حیلی خوشحال شدم که شماهم هستین و تونستم از نزدیک ببینمتون ...اخه خیلی تعریفتونو شنیده بودم..

به زدن لبخندی اکتفا کردم و چیزی نگفتم و کناره دریا روی تاپ نشستم

_راستش میخواستم ازت معذرت خواهی کنم بابت...

وسط حرفش پریدم و گفتم

_ولش کن اون موضوع رو

بهتره دیگه درموردش چیزی نگیم

_خب خیلی خوشحالم که فهمیدین یه سوتفاهم بوده

باز یه لبخند کوچیک زدم

_میخوای توهم اهنگ گوش کنی؟؟؟

با تعجب نگاش کردمو اونم بدون هیچ حرف هدرفریشو از توی گوشیش در اوردو  با گوشیش یه اهنگ گذاشت

یه اهنگی که از اول تا اخرش رپ بود و من هیچی نفهمیدم..چه لذتی از این اهنگ میبرد وقتی گوش میکرد؟؟؟

به یه قسمته اهنگ رسید که خواننده اسمه خودشو توی اهنگ برد که فهمیدم اسمش مهراده....با اوردن اسمه مهراد یه دفعه ای یاده

مهراد افتادم...الان کجاست؟؟یعنی اون چه فکر درباره من میکنه؟؟چرا سعی میکنه به من بفهمونه سمیر نیست؟؟؟

راستی چرا با زنش مشکل داره؟؟چرا اونروز داشتن داد و بیداد میکردن؟؟؟؟آرام دیوونه شدی؟؟به من چه که برای چی دعوا میکردن

با صدای سلامه کسی دیگه از فکر کردن اومدم بیرون

_________

امیدوارم خوشتون اومده باشه

و ببخشید اگه زیاد بــود

نظراتون هم حتما بدین

ممنون

غلط املایی هم اگه داشتم بگین که من درست کنم

قسمت بعد با کیمیا :/

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 14 مرداد 1393 07:31 ب.ظ