تبلیغات
. - قسمـت یـازدهـم | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمـت یـازدهـم | آرامــ

دوشنبه 13 مرداد 1393 01:27 ق.ظ

نویسنده : کیـمیـآ : \
ارسال شده در: آرامــ ،
   

゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字کیمیـآ : \ 

از زبـون سهـراب :
حرفـآی مهراد مث خوره تو مغزم رژه میرفتن .. ک ارام باید بره تیمـآرسـتان 
... ببریـمش مسـآفرت آره شاید اینجوری بهتـر شـد ! 
خـدایـآ بزار از یادگاری پسرم خوب مراقبت کنـم ...صدای گرفته و بغض دار آرام منـو ب 
خـودم آورد صورتش رد اشکـایی ک خشک شده بودن هنوط روش بود 
- سمیـر این دکتره مهراد چرا چرت میگه تو پیشـم وایستـآدی میگه سمیر مرده 
امکـآن نـداره تـآزه خوب شده بود چرا نمیخوای قبول کنی دختر ! 
مهـراد نمیدونه اون منو جای سمیر میبینه وگرنه این سفر و هیچ وقت پیشنهـاد نمیداد
نبـایـد بفهمـه نمیخوام کسی آرام و ب چشـم ی مریض ببیـنه 
- دیگه نمیخوام برم مطبـش 
- آرام باید بری خوب شی 
با عصبـانیـت : منظورت چیه سمیر چرا همتون اینجوری شدیـن .. همه میگن تو مردی 
درحـالی ک روبروم داری رانـنـدگی میکنه ..بعدش با گریه : خسته شـدم 
دستمـو رو دستآش گذاشتم و سریع گفتـم : نظرت راجب مسـآفرت چیه ؟ هـآن ؟ حـالتم
عوض میشـه !!
متفکر ب من نگـاه کرد : من وتو تنهـایی ؟
- اِ .. ن سیمـآ .. یعنی مامان سیما هم میاد دیگه 
نـاراضی : چرا ؟ نمیشـه تنهـایی بریـم ؟
- ببین بابا سهراب نیست من نمیتونم تنهـاش بزارم
بعـد از مکث خیلی طولانی : باشـه .. به مـامـانیـنـام پس خبر بده 
- بـاشـه :|
********************************
از زبون آرامـ :
- مامان سیمـا اگه میخواید شمـا جلو بشینیـد 
- ن دخترم تو جلو بشیـن 
همـه حـآضر آمـآده و تو ماشیـن مزدا 3 سمیـر نشسته بودیـم 
با خنـده گفتم : جای بابا سهـراب خـالی 
هیچکدومشـون نخندیـدن .. اَی باو ضـایع شـدم ... فقط سمیر لبخـنـد زد و زیر لب ی چیزی
 گفت ک متوجه نشـدم ...  تقریبا نیـم سـآعت  از راه گـذشـته بود که یه دفعه مـامـآن سیما
 گفت :
اِ سهـراب یکـم آرووم تر ... با این حرفش با چشمـای باز بش نگاه کردم 
خیلی مصنوعی خندیـد با هولی و استرس گفت : انقد پسـرم و سهـراب شکل همن ک هی
 قاطی میکنم 
منم خندیدم : میگم دیگه گفتم دور از جون دیوونه شـدیـن 
خیلی باهـآشـون راحـت بودم مـثل مـادر و دختر 
سمیر لبخـند تلخی زد .. بچـم چر انقد ناراحته ؟!!
دستـامـو گذاشـتم رو دستاش و گفتـم : سمیر عزیزم چیزی شـده ؟
سرشو به علامت منفی تکون داد ... تقریبا ی ربع گذشته بود ک سریع گفتم : سمیر وایسـا
- چی شده آرام 
ایندفعه باداد گفتم : سمیر وایسـآ 
ایسـتـآد ماامان سیمـا گفت : چیزی شده دخترم 
بدون توجه به اونا پیـاده شـدم .. ی جـاده خلوت ک تنهـآ چیزی ک پیدا میشد تابلو های قرمز
 ک روشون علامت راهنمایی رانندگی بود .. خـدای من اینجـآ چقد اشنـا بود 
من اینجـا رو یه بار دیدم .. من تو عمرم شمـآل نرفتم ولی اینجـآ خیلی آشنـآسـت 
وسط خیـآبون ایسـتاده بودم و میچرخیـدم بلکه یادم بیـاد اینجـآ کجـاسـت ... لب خیـابـون 
نشستم
و دستـآمـو گذاشتم رو صورتـم 
********
از زبون نویسنـده سـوم شخص مفـرد :
سیمـآ - سهـراب ارام چش شـده 
-.....
- دِ جواب بده 
-خـدایـآ یـآدش بیـآد 
- چی میگی ؟
- همونجـایی ک سمیرم مرد ... همونجـایی ک آرام تو کـابوسـای شبونش میبینـه
همونجـایی ک اومـدمو ماشین آش و لاش شدشـو گرفتم  
سیمـا با گریـه - بیـا بریـم دل نـدارم این خیابون ببیـنم .. سمیر مادر تو با رفتنت چ ب
 روزمون اوردی
سهـراب اروم به طرف ارام که لب خیـآبون نشسته بود و سرش رو زانوهـاش بود رفت 
- آرام عزیزم بیـا بریـم 
- سمیر من اینجـا رو میشنـآسـم 
- چیزی یادت نمیـاد ؟
- من چیو بایـد یـآدم بیـآد ؟!
سهـراب با غـمی ک تو چهرش بیـداد میکرد - هیچی بیا بریـم 
ارامم هیرون بلنـد شـد .. چرا چیزی یـادش نیسـت .. از این بلاتکلیفی متنفر بود
سمیرش سمیر سـابق نبود ... همه حرفاشون بوی غم میـداد 
*****
از زبون آرام 
-آخ جون بالـاخره رسیـدیـم 
سریع از ماشین پیاده شـدم و به خـانـوم اقایی ک اونجا وایسـتاده بودن سلـام کـردم 
- سـلـآم آرام خانوم 
یه خـانـوم تقریبا چهل و خورده ای که از سمیر شنیـده بودم همراه دخترو پسـرش و شوهرش 
سرایـدار ویلـای بابا سهراب تو شمـال بود 
- اِ منو میشنـآسیـد 
- ایشـالـآ غـم آخرتون بـاشـه آقـآ سَ... 
سمیر سریـع میئون حرفش پریـد - چیزه لیلـآ خانوم یه دیقه بیـایـد 
با تعجب شونه هامو بالـا انـداختـم و به آقا که فهمیـدم اسمش آقا میلـاد سـلـآم کـردم 
وسـایل ماشیـنو به ویلـا ک روبه روی دریـا بود انتقـال دادیـم و اتاقمـو ک مختص منو سمیر 
بود رو مرتب کردم و به طرف آشپزخونه ک همه اونجـا جمع بودن رفتم صدای سمیر میومد
- پس بهتـون اعتمـآد کردم به دخترتون و پسـرتون هـم حتمـآ بگیـد 
وارد آشپزخونه شدم - چیزی شـده سمیر جـان 
- ن عزیزم چیزی نشـده 
لیلـآ خـآنـوم ک اشکـ تو چشـاش جمع شـده بود با اجـازه ای گفت و جمع و ترک کرد 
**************
رو تاب تو حیـآط نشسته بودم .. چقد هوای شمـال عـالی سمیرم رفته بود برای ویلا خرید کنه 
حیـاط ویلا بجـای دیوار دورش نرده بود طوری ک میتونستی خیـابون و ببینی 
صدای در حیـآط که نرده بود باعث شـد به خودم بیـاد یه دختر تقریبـآ 18 - 19 سـاله 
که یه شلوار بگ خـاکستری و یه مانتوی کوتاه مشکی تنش بود شـآلشم رو سرش و رو اون
 کلـاه به حـالت برعکـس بود ... آستینـآشـم داده بود تا آرنج بالـا 
 تیپـش که عـآلی بود تو گوششم یه هنذفری سفیـد بود و با کفش مشکی 
متوجـه من نشـده بود و زیر لبش آهـنگی که گوش میکرد و میخون صـداش خوب بود
- اینـا کیـن به اصطلـاح رفیقات .. تا کجـا بات میـآن چرا تو رو میخوان 
(  سـآعت برگرد سوگند عـآغا من این اهنگو دوست دارم :دی ) 
با دیدن من سرش و بالـا اورد و خشک ایستـآد حـالـآ میتونسـتم چشمـاشـو ببیـنم 
آبی بـود مث چشمـآی لیلا خانوم انگـآر مـادرش بود یعنی انگار ک ن مطمئنن گونـه هـاش
قرمز بود انگـار خدادای این شکلی بود لبـاشم طوری بود ک کامل بستـه نمیشـد
چطور بگم یه فاصله کوچولو بینشون بود .. خوشگل بود

_______________________________________________________

دری وری بـود میـدونـم ! :(

شمـآ چقـد عجـولیـن ! حـالـآ خـدایـیش داستـآنمـون رو میخـونیـد 

یـا کشکی نظر میـدیـن یا زوری میخـونیـنش ؟!

راست و حصینـی بگیـد نـآراحـت نمیشـم ؟!

+ این قسمـت چطور بـود ؟! 

ب ن : داستـآنـو یه کوچـولو ویرایـش کردم 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 13 مرداد 1393 01:13 ب.ظ