تبلیغات
. - قسمت دهم | آرامـــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمت دهم | آرامـــ

یکشنبه 12 مرداد 1393 04:10 ب.ظ

نویسنده : فاطمه
ارسال شده در: آرامــ ،
゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字کــیمیــا :) 

 

از دره مغازه ی کوچیکه اقا ماشالا اومدم بیرون .اقا ماشالا همون کسیه که سمیر زد بهش .ای کاش این اقا مقصر بود حداقل با محاکمه این اقا یکم خودم رو اروم میکردم کاش سمیر..ای کاش تو مقصر نبودی..ای کاش حواست بود

خداروشکر با دادن مبلغ قابل توجهی تونستم دهنشو ببندم و این قضیه بدونه دادگاه  و کارای اداری تموم شد اما این وسط تنها پسره منه که پر پر شد..سمیر.. پسره من

تو افکارم قوطه ور بودم که صدای گوشیم منو از عالم هپروت کشید بیرون

_بله بفرمایید

_سلام اقا سهراب

_سلام مهراد جان ببخشید حواسم نبود شماره رو نگاه نکردم

_ن بابا این چه حرفیه..غرض از مزاحت میخواستم بگم امروز بهترین وقت واسه اینکه که آرام رو با حقیقت روبرو کنیم

_اما به نظره من اصن روزه خوبی نیست ..به نظرم بهتره شما یکم روش کار کنین تا اون بتونه حداقل قضیه رو باخودش یکم هضم کنه

_بله شما راست میگین ولی خب من الان هرچی روش کار کنم که سمیر نیست تو گوشش نمیره ما تا کی میخوایم سمیر رو ازش پنهون کنیم ....شما امروز بیارینش من خودم حلش میکنم

_باش شما خودتون بهتر میدونید

_پس فعلا خدانگهدار...قرارمون ساعت 5 بهشت زهرا

_باش خدافظ

____

(آرام)

_کجا داریم میریم ؟؟؟؟؟

_میفهمی دخترم

دیگه تا رسیدن به مقصدی که نمیدونستم کجاست حرفی نزدم ... دستم رفت سمته ضبط روشنش کردم مهم نبود

 چه اهنگی میاد فقط میخواستم یه چیز بیاد که حواسم رو پرت کنه که انقد به سمیر فکر نکنم...

اره اون الان شاده و خوشه چرا من هی بهش فکر میکنم به زودی هم برمیگرده

اهنگ که شروع شد سرم رو به پنجره ماشین تکیه دادم

(( کسی که حواسش به من بود رفت

چه دیر اومد اما چقد زود رفت

تا فهمید اگه دور باشم ازش، دل عاشقم میشه نابود رفت

هنوز چشم براشم نگام رو دره،همه جای خونه گل پرپره

تا هر جور صدایی تو کوچه میاد

دل من منو ،سمت در می بره

همش با خودم میگم امشب میاد

داره دیر میشه باید آماده شم

ولی اون نمی فهمه اون حالمو

نمی دونه اینجا چقد یادشم))

(رضا شیری .چقدر زود رفت)

به خودم که اومدم دیدم دارم زار میزنم..چرا حالا باید این اهنگ بخونه؟؟؟چرا انقد این اهنگ وصفه حاله منه؟؟

بدونه اختیار دوستمو گذاشتم رو دسته بابا سهراب که روی دنده بود..

.نگاهش رو انداخت به من منم یه لبخند تلخ تحویلش دادم

به نهایت نیاز به محبت داشتم..اما من فقط محبت سمیر رو میخواستم

خدایا چرا سمیر انقد شکله باباشه؟؟؟؟

_______

_برای چی منو اوردین اینجا؟؟؟این پسره چرا ایتجاست؟؟ چی از جونم میخواین؟؟؟

_آرام جان اروم باش ما فقط میخوایم باهات یکم حرف بزنیم

مهراد بعد از این حرف رو کرد به بابا سهراب و گفت

_میشه مارو تنها بذارید؟؟؟؟

_باشه حتما

_____

(سهراب)

از اون جدا شدم و اون دوتا رفتن سمته خاکه سمیر

هنوزم نمیتونم این جمله رو برای خودم هلاجی کنم..

گوشیم زنگ خورد ...از توی جیبه کتم دراوردم و ی نگاه به شماره ی روش انداختم سیما بود

_جانم؟؟

_سلام عزیزم...چیشد آرام رو بردی؟؟؟

_اره الان مهراد داره باهاش حرف میزنه ...سیما من خیلی نگرانشم

_من بدتر ازتو کاشکی میذاشتی باهات میومدم....

_نمیشد عزیزم..من خودم الان از اونا جداشدم..یعنی مهراد گفت چون میخواست باهاش تنها صحبت کنه

_اها باش ولی سهراب الان باز مامانه آرام زنگ زد گفت میخواد بیاد دیگه همین امروز حتما ببرتش..

.خب حق داره بابا دخترشه...اونم داره دیوونه میشه کدوم مادری میتونه غمه بچشو ببینه...منم دارم دیوونه میشم

 از یه طرف غمه پسرم از یه طرف اب شدن روز به روز آرام بخدا دیگه طاقت ندارم

با تموم شدن حرفش زد زیر گریه خواستم جوابشو بدم که داده آرام قدرت  انجام هرکاری رو از من گرفت

_ولم کنین ...این چرتو پرتا چیه میگی مرتیکه بیشعور؟؟؟؟سمیره من ماموریته..خودت گفتی...چندجور حرف میزنی ؟؟هاع؟

بگو دیگه

شماهمتون حسودین نمیخواین من زندگیمو بکنم؟؟؟چی از زندگی من میخواین؟؟؟

سمیر بیا ببین دارن زندگیمونو به گند میکشن؟؟بیا ببین چه حرفایی پشت سرت میزنن..میگن تو مردی..اره اینا حسودن..

.حالم ازهمتون بهم میخوره..از همتون ....همتون برین بمیرین...

با این حرفه دویید به سمته ماشین

خداروشکر فکر فرار نزد به سرش ...رفت سمته ماشن و محکم زد به در گفت این دره لعنتی رو باز کنین..مگه کرین؟؟؟

میگم اینو باز کنین

من دزگیره ماشینو از تو جیبم در اوردم و دره ماشینو باز کردم و آرامم خودش پرت کرد تو ماشین

و من فقط دیدم سرشو گذاشت رو داشبورد .....

_سهراب خان؟؟؟

با غم برگشتم سمتش

_بله؟؟؟

_اینجوری نمیشه من میگم...اون باید بستر..

نذاشتم ادامه حرفش رو بگه

_یعنی چی که بستری بشه؟؟من طاقت ندارم اونو توی تیمارستان ببینم

_شما طاقت دارین اینجوی ببینینش؟؟؟

راست میگفت این وضعش واقعا ناراحت کننده بود ..اون به طوره کامل...شاید به معنای واقعی یه مریضه روانیه

_ن ولی خب..

_لطفا یکم بیشتر فکر کنین آرام وضعش خیلی بده.....

_نمیدونم من باید با پدرو مادرش صحبت کنم

_اگه میشه یه روز مادرو پدرش رو بیارید من باهاشون صحبت کنم

_باش حتما

_فقط  یه چیزی..میگم که بهتره اونو یکم از این شهر دور کنید..یه سفر خیلی براش خوبه...

به نظرم بهترین کار الان سفره...تا من کارای بستری شدنشو رو انجام بدم شما میتونید یه دو سه روزی ببرینش یه جایی

 ____________

ببخشید زیاد شد..من مجبورم چون ما میخوایم بذاریمش تو نودوهشتیا .

بعد اینکه با این چندروز تند تند قسمتارو میذاریم

امیدوارم خوشتون اومده باشه

غلط املایی هارو اگه متوجه شدین بگین که ما درستش کنیم

قسمت بعدی با کیمیا:/




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 12 مرداد 1393 11:06 ب.ظ