تبلیغات
. - قسمـت نهـم | آرامــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمـت نهـم | آرامــ

شنبه 11 مرداد 1393 04:05 ب.ظ

نویسنده : کیـمیـآ : \
ارسال شده در: آرامــ ،


゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字کیمیـآ : \ 

- سمیـر تو رو خـدا جون آرام پـاشـو 

سرش خونی بود دور اطرافمـون سیـاه بود همش سیـآه بود 

دکتـرا گفتن مرده .. ن ن سمیر

- نـــــــــــــــه

نفس نفس میزدم .. هووف این چ خوابیه من هرشب میبیـنمـش 

سعی کردم  حرفای دکتره رو برای خودم مرور کنم و زیر لب میگفتـم : 

آرام .. اروم باش سمیر خوبه و الـانـم برای یه پروژه تو مـازنـدران رفته اونجـآ 

.. پس چرا بم زنگ نمیزنه .. با این فکر سریـع با گوشیم شمـارشـو گرفتم 

- مشترک مورد نظر در دستـرس...

- اَه .. خفه شـو خفه شـو بعـد با ی حالت بغض دار : من سمیرمو میخوام 

سـآعـت 5 صبـح بود قرار بود سـاعت 11 برم پیش اون .. آخـه من چرا بـایـد برم پیـش 

اون ... ازش خوشم نمیـاد .. ی جوریـه زیـآدی راحتـه .. دیروزم همش میگفت اگه سمیر نباش

 اگه سمیر نباشـه با جون کندن از اونجـا اومدم بیرون دلم تنهـایی میخواست 

ولی خب از بی حوصلگی  بهتـره ! .. هیچی از گـذشـته یـآدم نمیـآد

 آخرین باری ک سمیر و دیدم کی بود

چرا نمیزارن من برم خونـه :( .. 

تا سـاعت 11 ی جوری خودمو سرگرم کردم و بعـدش بدون اینکـه ک به کسی چیزی بگـم

مسیر مطب اون دکتره .. اسمش چی بود .. آهـآ مهراد ( چ پسرخـاله ) رو در پیش گرفتم 

درو باز کردم منشی نبود .. خواستـم برم سمت اتاق دکتره ک دیدم درش بازه و صدای

 داخلش مانع از رفتنم شـد صدای یه زن بود 

- مهراد چرا نمیفهمی من نمیتونـم ! خسته شـدم میفهمی ؟

- یعنی بخـاطر ی مشکل کوچیک اینجوری میکنی ؟

- مشکل کوچیک ؟ اینکه هر روز یه احضـاریه از دادگـاه بیاد خونت کوچیکه ..

اینکه هر دفعه یکی از مراجعه کننده هـات عاشقت بشـه هر روز گل و پل بفرستن 

بابا تو ک اینهمـه وقت برای مریضـات میزاری یکـم وقت برای زنـدگیـت بزار 

دیگـه صـدایی نیـومـد یه دفعه در با ی شـدت زیـآدی باز شـد و باعث شد من ی قدم برم عقب

دختره با دیدن من ایسـتآد منم زل زده بودم تو صورتش .. قیـافش خیلی بامزه بود چشـای

گرد و عسلی داشـت دمـاغشـم متنـآسب بود ب صورتش میومـد تقریبـا هم قد هم بودیـم

اشک تو چشمـاش جمع شـد و با زدن ی تنه به من از مطب خـارج شـد و من اون

وسط هیرون واستاده بودم 

- آرام .. کی اومـدی ؟

صدای مهـراد منو ب خودم اورد 

- اِ مث اینکه بد موقع اومدم من برم ..

ی لبخـند چپکی زد - ن وایستـآ وقتت این سـاعت بود .. نمیدونم این خانم رضـایی

   ( منشیش) چرا نیومـده ی لحظه من یه زنگ بزنم 

بعـد در حـالی ک شمـاره میگرفت گفت : بشیـن 

خیلی معذب نشسـتم .. و به مهراد نگـاه کردم .. قد بلند و هیکلی بود قیافشـم در کل خوب بود

ولی به پـای سمیرم نمیرسیـد ... چقد دلم براش تنگ شـده 

تو دست چپش حلقه بود یعنی اون دختره زنش بود ؟ پس چرا دعـوا میکرد .. رادارم ب 

تمـاس تلفنیش جلب شـد 

- الـو آوا .. این مسخره بازیـآ چیـه ؟

- ....

- ببیـن الـان بس کن  مریض دارم بعـدا اومـدیـم خونه راجبهـش باهـآت حرف میزنـم 

-...

این چی میگـه ... من مریض نیستـم ..اخمـام رفت توهم .. عـوضی .. آشغـال .. من مریض

 نیستـم ..چون چون سمیر نیسـت و هیچی از گذشتـه یادم نیست اومـدم اینجـا ..آره 

دلیل دیگه ای نـداره 

- خب بگـو 

با اخـم نگـاش کردم ک باعـث شـد یه ابروهـآش بره بالـآ .. قیافش بامزه شد .. سمیرم همیشه

 اینکـارو میکرد ولیمن نمیتونسـتم ی ابرومو ببرم بالـا

- چیزی شـده ؟

- من مریض نیستـم آقای دکتر 

یه لبخـند زد و گفت : آواسـت دیگـه نمیفهمـه ... مجبور شـدم بش دروغ بگـم حـالـا آشتی
 
- - قهـر نبودم  ... با ی مکث خیلی طولانی : آوا کیه ؟

- انگشـت حلقه سمت چپش و اورد بالا و با خنده گفت : کی میتونه باشـه !؟

لبخـنـد زدم 

- خب حـالـآ بگو 

- چیبگـم ؟

- هرچیزی ک باعـث شـده تورو بکشـونه اینجـا .. یادته گفتم هرموقع نیـاز ب حرف زدن 

داشتی بیـآ ؟

- هیچی یادم نیمـآد .. سمیر بم زنگ نمیزنـه .. سیمـا جون هرموقع راجب سمیر ازش

  میپرسم گریش میگیره .. نمیزارن برم خونمـون .. خسته شـدم .. دلم برای سمیر تنگ شـده 

نمیـدونـم باید چیکـار کنـم ! حتی نمیـدونم چرا اوردنـم پیش شمـا؟

- میـدونی... اولین مرحله اینه ک یادت بیـآد آخریـن باری ک سمیر و دیدی کی و کجـآ بود ؟

- یادم نمیـآد 

- بایـد اونقـد قوی باشی ک بدونی میتونی بدون سمیرم زنـدگی کنی 

-چراباید اینکـاروبکنـم 

- فرض کن سمیر ی روز ترکت کرد 

- شمـا چرا همش این مسئله رو پیش میکشیـد .. اون هیچ وقت ترکم نمیکنه .. گفت 

.. گفت فقط مرگ میتونه مارو از هم جدا کنه 

مهـراد فقط نگـام کرد 

*************************

اززبون مهراد :

کش و قوسی به بدنـم دادم .. چقد سخـته روانشـنـآس باشی و نتونی زنـدگی خودتو 

درست کنی ... این قضیه دختره ارامم شـده قوز بالـاقوز .. چقـد عـآشق 

من چی منم همیـن قـد آوا رو دوسـت دارم ؟ 

صدای زنگ گوشیم باعث شد از این افکـار بیام بیرون 

- بله ؟

سهـراب بود - سلـام مهراد جـآن 

- سلـام خوبین شمـا !

- آرام اومـده بود اونجـآ 

- آره ... هنوزم یادش نمیـاد .. 

- نمیـدونـم چیکار کنم ؟ 

- اگه اجـازه بدید میخوام طی سه چهـار روز دیگه ببرمـش قبرستـون 

- اونجـا ؟

- آره باید با مرگ سمیـر روبه رو بشـه 

- اون ی بار خودکشی کرده 

-میدونم .. ولی باید روبه رو بشه .. نمیخوایـد تا آخر عمرش بش بگیـد سمیر ماموریتـه 

نفس عمیقی کشیـد یکـم حرف زد و بعـد قطـع کرد 

پشـت میزم نشستـم .. به سمیـر فکر کردم .. یه دوسه باری تو مهمونی هـا دیده بودمـش

پدرش با پدرم دوست صمیمی بود ولی من هیچ وقت از اینجور مهمونیـآشون خوشم نمیومـد 

اکثـرا نمیرفتـم ! یه باری ک رفتـم آرامم دیـدم فک کنم اونموقع نـامزد بودن 

یعنی آرام منـو یادش نیسـت ؟! حتی با سمیر ک کنارش ایستـاده بود سلـام و علیکم کردم ... 

خیلی جـذاب بود .. . ی چنـدباری باهم بیشتر حرف نزده بودیـم .. ولی میدونم 

آدم خیلی خوبی بود ... خیلی زود بود بره .. از خستگی داشتم میمردم ... حـداقلش میدونستم 

تا سـاعت 4 مریضی نمیـآد ... مریـض .. آرام چقد ناراحـت شـد گفتم مریـض .. اره 

.. خیلی بده واژه مریض و کسی ب یدک بکشـه 

سرمو رو میز گذاشتـم و نرسیـده خوابـم برد 

____________________________________________

برو بـج چون مـا تصمیـم داریـم بزاریمـش تو نودهشتیـآ یکـم 

بایـد داستـآنـو مث رمـآنـآی دیگـه کشـش بـدیـم امیـدوارم خستـه نشیـد 

فلـن ک کـامی نیـس من و کیمیا :) داستـآن و ادامـ میدیم

حتمـآ نظرتـون رو راجب این پستـم بگیـد :*

قسمـت بعـدی با کیمیا :)



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 11 مرداد 1393 04:24 ب.ظ