تبلیغات
. - قسمت هشتم | آرامــــ
داستـ ــان مــآ سـه تـآ :*

قسمت هشتم | آرامــــ

پنجشنبه 9 مرداد 1393 10:47 ب.ظ

نویسنده : کـاملیـا :*
ارسال شده در: آرامــ ،

゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 کـاملیـا :*





************

-عزیزم اونی که تو اتاق بود سمیر نبود ، سهراب بود

خجالت کشدم...

سرمو پایین انداختم و گفتم: ینی سمیر نبوده که پسم بزنه ؟

-نه عزیزم ، راستی میخوای بریم پیش سمیر ؟


-کجاست مگه ؟

توی چهره ی مامان سیما یه غم نشست زیر لب گفت : بهشتِ ز.... اِ نه مطب دوستش

-چرا بدون اطلاع رفته ؟

-به من اطلاع داد عزیزم !

- به من نگفت

- حالا عیب نداره بدو لباستو عوض کن

-چشم

نیم ساعت بعد جلوی برج بزرگی ایستاده بودیم ، نزدیک پنجاه تا تابلو وجود داشت که هر تابلو مختص یه اسم و فامیل بود

وارد آسانسور شدیم ، آقا سهراب دکمه ی طبقه ی 7 رو زد و پشت بندش در آهنی بسته شد و صدای نوای پیانو توی فضا پیچید

-طبقه ی هفتــم

جلوی یه در چوبی ایستادیم و من تابلوی کنار در رو خوندم : دکتر مهراد سلمان زاده ، روانشناس بالینی

-مامان سیما سمیر اینجا چیکار داره ؟؟

-نمیدونم دخترم

از استرس زیادم ناخون میجویدم ، نگاهی به فضای کسل کننده ی اطراف انداختم و زیر لب گفتم : اینجا قبرستونه یا مطب دکتر ؟

آقا سهراب از اتاق دکتر بیرون اومد و گفت :آرام جان بفرما داخل

یه چیزی اینجا درست نیست ! هرچی هست بقیه نمیخوان من بفهمم

چرا آقا سهراب قبل از من رفت توی اتاق ؟

وارد اتاق شدم ، پوسترای به دیوار چسبیده شده توجه مو جلب کرد

همینجور که دیوارها رو دید میزدم سلام کردم

جوابش از پشت سرم اومد ، رو کردم به آقائه

حدود 30 رو میزد ، موهای مشکی ، چشمای قهوه ای سوخته ، بینی و لبای معمولی ...

-سلام ، خوبی ؟

هرچی اطرافو دید زدم سمیرو پیدا نکردم

سرمو زیر انداختم و گفتم : خوبم ، اِ فقط سمیر کجاست ؟

با لبخند جواب داد : سمیر یه سر اومد مطبم سر زد و به خاطر یه ماموریته کاری رفت مازندران

با بغض گفتم: چرا بهم نگفت ؟؟

-بهم گفت که اگر تو اومدی اینجا ، بهت خبر بدم

-آها پس من برم دیگه ، سمیر اینجا نیست

- واسه چی میخوای بری ؟ حالا بمون

-واسه چی بمونم ؟

-فک کن یه دوستم و میخوای باهاش دردول کنی

با لحن کودکانه ای گفتم : اما سمیر گفته نباید با غریبه ها حرف بزنم

-من که غریبه نیستم ! منم عین بقیه ی ، یه دوستم حالا میشینی ؟

به صندلی که کنار خودش بود اشاره کرد و منم از روی ناچاری قبول کردم و نشستم

-خب خانم کوچولو بگو ببینم اسمت چیه ، چند سالته ، اهل کجایی ، چی خوندی!!؟؟

-آرام شریفی ، 26 سالمه ، حقوق خوندم و اهل همین جام

سرشو جلو اورد که منم با این حرکت جمع تر نشستم : خب آرام خانوم با سمیر خوب میسازی؟

-آره

-سمیر اذیتت نمیکنه ؟

-نه

-دوستش داری ؟

-آره

-اگر بفهمی اون هیچ وقت برنمیگرده چیکار میکنی ؟

-با یه قلب شکسته چیکار میشه کرد؟

لبخندی به جوابم زد و گفت : ترمیمش میکنیم !

-چرا جمع میبنیدن ؟

-چون میخوای باهم اینکارو کنیم

-اما سمیر که نرفته !!

-تو فکر کن هیچ وقت از سفر کاریش نیاد

صدامو بلند کردم : آقا چرا چرت میگی ؟

با همون لحن آروم و لبخندش گفت : گفتم فقط فرض کن

-حتی نمیتونم فرض کنم

-خب باشه آروم باش و بشین

مثل بچه های حرف گوش کن ، کاری که گفته بود رو کردم

- خب آرام خانم بگو ببینم ، چرا حقوق خوندی ؟

-دوست داشتم طرف حق باشم

-چرا حالا نیستی ؟

-چون سمیر دوست نداره برم پیش قاتلا و دزدا

-اما از نظرم یه شغل خیلی خوبیه

-درسته ، خیلی خوبه اما وقتی سمیر بگه بده ، حرفش واسم سند میشه

-خب ، ببینم تو توی این چند روز گذشته خواب یا کابوسی ندی؟

یکم فکر کردم و گفتم : راستش یه خواب دو روز پیش دیدم ، اینکه با سمیر توی یه ماشین نشسته بودیم

یه دفه یه بوق بلند و کشدار میاد و سرم میخوره به شیشه ی ماشین دیگه چیزی یادم نیست

انگشت شصتش رو روی فکش کشید و گفت :

-خیله خب ، حالا ببینم دوست داری تا مدتی که سمیر نیست ، بیای پیش من و باهام حرف بزنی ؟

-چرا باید اینکارو بکنم ؟

-هم اینکه سرگرم میشی هم اینکه یه سنگ صبور داری

-اول باید از سمیر بپرسم

-نه نه خودم الان میپرسم وایسا

گوشیشو دراورد و شماره ای رو گرفت : سلام سمیر جان (کاملیا : این الکیه واسه سرکار گذاشتن آرام)

-......

-اره ممنون ، تو خوبی؟

-.....

-میگم میشه آرام بیاد پیشم مشاوره ؟؟

-......

-آه باشه چشم ، فعلا کاری نداری ؟

-....

-خدافظ

-دیدی گذاشت ؟

-پس چرا من هروخت بهش زنگ میزنم گوشیش خاموشه؟

-شاید کار داره ، ایندفه هم شانسی برداشته

-خیله خب قبول

-خب هروز ساعت 3 تا4:30 ، خوبه ؟

-خوبه


_____________________________________________

آه میدونم چـرت بود ، قسمت سختو میدن به منه بیچاره

دیگـه شـرمنـدم


اشکـالا و سوتـیـا رو بگـین

بچه ها میخوام برم مسافرت کیمیا ها اگر خواستن میتونن خودشون دوتا ادامه بدن و وقتی من اومدم

دوباره سه تایی شروع کنیم ؟

کیمیا ها بگــن

خــــــــدافــظ تا مدت نـامعلــوم :**








دیدگاه ها : پشت ثــابت
آخرین ویرایش: جمعه 10 مرداد 1393 06:59 ب.ظ